هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃
معنای "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا" این نیست که هر وجب خاک که در دنیا پیدا میشود کربلا و هر ساعتی که میگذرد عاشوراست و زمین و زمان و مکان و امکان میتوانند حتی یک بار دیگر به این نقطه از قداست برسند...
معنایش این است که انسان، آزاد که نه بلکه مجبور است انتخاب کند در هر زمان و جغرافیایی نسبتش را با کربلا و عاشورا و علت قیام حسینی مشخص کند!
و تو اگر نسبت خودت و خون خودت را با حسین و خون حسین و راه و روش و قیام حسین مشخص نکردهای، شمر یا ابن سعدِ امروزِ خودت هستی.
جنگ اگر جنگ وجودی و تاریخ شاهد تقابل دو نیروی مخالف حق و باطل برای بقا باشد، راه سومی وجود ندارد. "با شمر نبودن" برای حسینی شدن کافی نیست اما "با حسین نبودن" کافیست برای شمر شدن...
#مهدینار✍
@ezdehameeshgh
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت18🎬
حرف سید اینجا قطع شد. محتشم چیزی درِ گوشش میگفت. کمی حرف زدند و سید ادامه داد: "تفاوتش هم اینه که این پیاده روی در واقع شامل چند تا برنامهس که خودتون در ادامه متوجه میشید."
صدای مرادی را شنیدم که از ته چاه میآمد و میگفت: "خدا به خیر بگذرونه... معلوم نیست منظورشون از برنامه دقیقا چیه!"
دوباره صفوفمان به هم پیوست و دور شدیم.
باز هم از همان سراشیبی خاکی پایین رفتیم و به جاده تازه آسفالت سرتاسری جزیره رسیدیم.
تا چشم کار میکرد، آبیِ دریا بود و خاکی جزیره که اگر کمی دقت میکردی، وسط جزیره هم پر از آب بود. خیره که میشدی، آبها بخار میشد و موجموج میرفت هوا و میدیدی جز خاک چیزی نمانده.
از سوله تسلیحات نظامی گذشتیم. از چند سکونتگاه و خانههای خشک و خالی و حسینیه هم. به مزار شهدای گمنام که رسیدیم، نمیدانم من اشتباه میکردم یا... یا واقعا حرکت همهمان کند شده بود. یاد عهد و پیمان دیروزمان افتادم!
میتوانستم یا نه؟!
از آن سوالها بود که جوابی برایش پیدا نمیشد... باز هم همان حس عذاب سراغم آمده بود. یک دفعه چشمم به پادری جلوی حسینیه افتاد؛ پرچم اسرائیل.
ناتوانیام از جواب دادن به وجدانی که عذاب میکشید از همین بود. از جنگ!
آن هم جنگی که نه چند سال، نه چند دهه، نه از اوایل انقلاب، نه حتی از مشروطه و از قبلتر از آن شروع شده است و هیچ تضمینی نیست افراد در انتهای آن، یا در پایانِ بودنشان آنچه باشند که اینک... شاید ایمان راکد زبیر او را در زمین کفر به مصاف جنگ با فرمانده، به خاک مذلت بکشاند اما مرکب پر تلاطم و محرک سلمان او را به وادی ایمان وارد کند.
جنگ مدتها پیش آغاز شده است؛ قبل از آغاز. پیش از ایران، پیش از صاحب آن پرچم، اسرائیل، پیش از آنکه زبانی بوده باشد که "جنگ" را و یا "محاربه" و "قتال" را و یا "war" را گفته باشد. پیش از آنکه "وجود" وجود داشته باشد. شاید تقابل وجودی دو نیرو و تلاششان برای بقا که ما جنگ مینامیم، با این تعریف، از زمانی به وجود آمده باشد که هستی آغاز شده. زمانی که ما هنوز پا به زمین نگذاشته بودیم!
من کجای جنگ خواهم بود؟! خودم را در اول جادهی مبارزه میدیدم. در اول مسیری که معلوم نبود به پایان میرسانمش یا از نیمهاش منحرف میشوم و آیندهاش برای هیچ جنگندهای تضمین نشده. فرماندهام را شناختهام؟! جنگ را فهمیدهام؟! خط مقدمم کجاست؟! سلاحم کو؟! مردد بودم!
از محل اسکان دور و دور تر شدیم. ساحل در چند قدمیمان بود.
وقتی همهمان در یک نقطه جمع شدیم، نصر الله گفت: "تا اذان ظهر سه تا کار باید انجام بدیم و برگردیم... باید نظافت اسلحه رو یاد بگیرید. کانوسواری کنید و بعدشم با قایقهای تندرو که قرار بود بیان دنبالمون برید یه چرخی بزنید..."
حین حرف زدنش به سربازها و پاسدارهایی که که ایستاده بودند و ما را دید میزدند نگاهی کردم. لباس همهشان لباس راحتی بود.
- "باید سه تا گروه بشید و به نوبت برید سمت کارا... آقایونِ صدرا همه با هم، باقی مانده هم دو دسته بشن..."
همهمان جمع شدیم دور هم. امید داشتم امروز، کمترین شباهتی به پیاده روی دیشب نداشته باشد...
داشتیم از دیشب و اتفاقاتی که برایمان افتاده بود میگفتیم و میخندیدیم که نصر الله گفت:
"آقایون صدرا، برید سمت ساحل و لباساتونو در بیارید تا فرماندهتون بیاد."
#مهدینار✍
#پایان_قسمت18✅
📆 #14040422
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از ۫ 𓏲࣪ ۫ دردِ شیرین ۫ 𓍼ִֶָ
"بسم ربّ العشق"
درودِ ما به نوجوانی از تبار علم و هنر،
مدت مدیدی ست شما را جز یارانِ خود می دانیم و از آن خرسندیم. امیدواریم مسگری را به دوستانِ خود بسپارید و در سایه هنر و در کنار ما؛ درباریان را به دین و بیزاری از ظلم، بیدار کنید.
شما زین پس ،دستیار نقاشِ دربار هستید.
برای شما:
https://eitaa.com/ezdehameeshgh
برای خواندن رمان تاریخی و عاشقانه مغول
به ما ملحق شوید✨📜
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
معنای "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا" این نیست که هر وجب خاک که در دنیا پیدا میشود کربلا و هر ساعتی
خب خب سلام🥱🌱
در مورد این پیام میخواستم حرف بزنم باهاتون.
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
خب خب سلام🥱🌱 در مورد این پیام میخواستم حرف بزنم باهاتون.
زمان:
حجم:
962.3K
عبارت "کل یوم عاشورا" حدیث نیست!❌
مضمونیه که از شعر عبدالحسین اعصم به نقل محمد بن سعید بوبصیری به دست اومده...
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
#نیازمندیها: عکاسی مجدد از این مکان...🚶🏽♂🫀
گفت: "سقف آرزوهات چیه؟!"
گفتم: "آرزوی ما سقف ندارد، گنبد دارد..."
@ezdehameeshgh