هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت18🎬
حرف سید اینجا قطع شد. محتشم چیزی درِ گوشش میگفت. کمی حرف زدند و سید ادامه داد: "تفاوتش هم اینه که این پیاده روی در واقع شامل چند تا برنامهس که خودتون در ادامه متوجه میشید."
صدای مرادی را شنیدم که از ته چاه میآمد و میگفت: "خدا به خیر بگذرونه... معلوم نیست منظورشون از برنامه دقیقا چیه!"
دوباره صفوفمان به هم پیوست و دور شدیم.
باز هم از همان سراشیبی خاکی پایین رفتیم و به جاده تازه آسفالت سرتاسری جزیره رسیدیم.
تا چشم کار میکرد، آبیِ دریا بود و خاکی جزیره که اگر کمی دقت میکردی، وسط جزیره هم پر از آب بود. خیره که میشدی، آبها بخار میشد و موجموج میرفت هوا و میدیدی جز خاک چیزی نمانده.
از سوله تسلیحات نظامی گذشتیم. از چند سکونتگاه و خانههای خشک و خالی و حسینیه هم. به مزار شهدای گمنام که رسیدیم، نمیدانم من اشتباه میکردم یا... یا واقعا حرکت همهمان کند شده بود. یاد عهد و پیمان دیروزمان افتادم!
میتوانستم یا نه؟!
از آن سوالها بود که جوابی برایش پیدا نمیشد... باز هم همان حس عذاب سراغم آمده بود. یک دفعه چشمم به پادری جلوی حسینیه افتاد؛ پرچم اسرائیل.
ناتوانیام از جواب دادن به وجدانی که عذاب میکشید از همین بود. از جنگ!
آن هم جنگی که نه چند سال، نه چند دهه، نه از اوایل انقلاب، نه حتی از مشروطه و از قبلتر از آن شروع شده است و هیچ تضمینی نیست افراد در انتهای آن، یا در پایانِ بودنشان آنچه باشند که اینک... شاید ایمان راکد زبیر او را در زمین کفر به مصاف جنگ با فرمانده، به خاک مذلت بکشاند اما مرکب پر تلاطم و محرک سلمان او را به وادی ایمان وارد کند.
جنگ مدتها پیش آغاز شده است؛ قبل از آغاز. پیش از ایران، پیش از صاحب آن پرچم، اسرائیل، پیش از آنکه زبانی بوده باشد که "جنگ" را و یا "محاربه" و "قتال" را و یا "war" را گفته باشد. پیش از آنکه "وجود" وجود داشته باشد. شاید تقابل وجودی دو نیرو و تلاششان برای بقا که ما جنگ مینامیم، با این تعریف، از زمانی به وجود آمده باشد که هستی آغاز شده. زمانی که ما هنوز پا به زمین نگذاشته بودیم!
من کجای جنگ خواهم بود؟! خودم را در اول جادهی مبارزه میدیدم. در اول مسیری که معلوم نبود به پایان میرسانمش یا از نیمهاش منحرف میشوم و آیندهاش برای هیچ جنگندهای تضمین نشده. فرماندهام را شناختهام؟! جنگ را فهمیدهام؟! خط مقدمم کجاست؟! سلاحم کو؟! مردد بودم!
از محل اسکان دور و دور تر شدیم. ساحل در چند قدمیمان بود.
وقتی همهمان در یک نقطه جمع شدیم، نصر الله گفت: "تا اذان ظهر سه تا کار باید انجام بدیم و برگردیم... باید نظافت اسلحه رو یاد بگیرید. کانوسواری کنید و بعدشم با قایقهای تندرو که قرار بود بیان دنبالمون برید یه چرخی بزنید..."
حین حرف زدنش به سربازها و پاسدارهایی که که ایستاده بودند و ما را دید میزدند نگاهی کردم. لباس همهشان لباس راحتی بود.
- "باید سه تا گروه بشید و به نوبت برید سمت کارا... آقایونِ صدرا همه با هم، باقی مانده هم دو دسته بشن..."
همهمان جمع شدیم دور هم. امید داشتم امروز، کمترین شباهتی به پیاده روی دیشب نداشته باشد...
داشتیم از دیشب و اتفاقاتی که برایمان افتاده بود میگفتیم و میخندیدیم که نصر الله گفت:
"آقایون صدرا، برید سمت ساحل و لباساتونو در بیارید تا فرماندهتون بیاد."
#مهدینار✍
#پایان_قسمت18✅
📆 #14040422
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از ۫ 𓏲࣪ ۫ دردِ شیرین ۫ 𓍼ִֶָ
"بسم ربّ العشق"
درودِ ما به نوجوانی از تبار علم و هنر،
مدت مدیدی ست شما را جز یارانِ خود می دانیم و از آن خرسندیم. امیدواریم مسگری را به دوستانِ خود بسپارید و در سایه هنر و در کنار ما؛ درباریان را به دین و بیزاری از ظلم، بیدار کنید.
شما زین پس ،دستیار نقاشِ دربار هستید.
برای شما:
https://eitaa.com/ezdehameeshgh
برای خواندن رمان تاریخی و عاشقانه مغول
به ما ملحق شوید✨📜
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
معنای "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا" این نیست که هر وجب خاک که در دنیا پیدا میشود کربلا و هر ساعتی
خب خب سلام🥱🌱
در مورد این پیام میخواستم حرف بزنم باهاتون.
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
خب خب سلام🥱🌱 در مورد این پیام میخواستم حرف بزنم باهاتون.
زمان:
حجم:
962.3K
عبارت "کل یوم عاشورا" حدیث نیست!❌
مضمونیه که از شعر عبدالحسین اعصم به نقل محمد بن سعید بوبصیری به دست اومده...
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
#نیازمندیها: عکاسی مجدد از این مکان...🚶🏽♂🫀
گفت: "سقف آرزوهات چیه؟!"
گفتم: "آرزوی ما سقف ندارد، گنبد دارد..."
@ezdehameeshgh
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت19🎬
از قبل لباس مناسب شنا پوشیده بودیم. تا آماده کلاس شدیم، مربیمان آمد.
رادان!
تا پا به ساحل گذاشت همهمان ساکت شدیم و منتظر شدیم ببینیم چه میگوید. همان اول کار به همهمان گفت برویم توی آب و رفتیم.
بر خلاف هوای جزیره که گرم بود و سوزان، آب دریا سرد بود. آنقدر که وقتی تمام بدنت زیر آب میرفت چند ثانیهای نفست قطع میشد و از درون میلرزیدی.
آب آنقدر شفاف بود که کف دریا دیده میشد. حتی حرکت خرچنگهایی که فرار میکردند تا به چنگمان نیفتند. حتی سنگهایی که نمیتوانستند یک خراش روی پنیر بیندازند.
به محض خیس شدن، درد توی سرم پیچید و ثانیه به ثانیه شدیدتر شد. انگار تمام رگهای مغزم نبض میزدند. انگار مغزم را آورده بودند بیرون و توی کوره گذاشته بودند، با پتک له و لورده کرده بودندش و انداخته بودند توی آب سرد. آفتاب هم مدام چنگ میانداخت و میخواست چشمهایم را_که از شدت شوری آب میسوخت_از کاسه در بیاورد.
از تمرینهایی که مربی میداد و حرفهایی که میزد، هیچ چیز نفهمیدم جز شنای قورباغه یا اینکه برای نفس کشیدن باید اول شکم را پر از هوا کرد و بعد سینه را!
با خودم میگفتم پدر رادان در میاید تا کرال سینه و کرال پشت و پروانه را یادمان بدهد. برای ما که فرزندان کویر بودیم، شنا کردن مثل اهالی بندر که از بچگی ماسهی ساحل میخورند آسان نبود.
بین شنا کردن یک دفعه چشمم به آقای آیین افتاد که لب ساحل آفتاب گرفته بود و سر و صدای ما را نمیشنید.
بلند گفتم: "آب پرتقال بدم خدمتتون؟!"
نگاهی انداخت و خندید و باز چشمهایش را بست. وقت استراحت، همه را جمع کردم دور خودم. همانطور که موج به حلقهمان میخورد گفتم:
"آقای آیین برای شستن بدنش هم که شده مجبوره پاشه بیاد تو آب... الان وقتشه تلافی همهی نمرههای انضباطی که ازمون کم کرده در بیاریم! فقط حواستون باشه خفه نشه وقت بمونه رو دستمونا!"
حرفم که تمام شد رفتم زیر آب. صدای خندهشان تا زیر آب میآمد.
زیر آب جهان دیگری بود. اگر از قبل نفسی آماده نکرده باشی و سینهات قرص و محکم نباشد، کم میآوری. چشمهایت اگر عینک مخصوص نداشته باشند، میسوزند اما احتمالا با آبِ شور دریا شسته میشوند و ضد عفونی. در آن جهان، تنها تویی. تنهای تنها و تنها با اکسیژنی که از قبل آماده کرده باشی میتوانی دوام بیاوری. و الا محرومی از تماشای جهانِ سبزآبی رنگ و سنگهای قشنگ و خرچنگهای زبر و زرنگ.
آمدم بالا و دیدم آقای آیین دارد وارد میدان میشود! تا صدایم را صاف کردم همه متوجه شدند. همه به کار خودمان ادامه دادیم اما گوشه چشمی به آقای آیین داشتیم. تا نزدیکمان شد فرمان حمله را صادر کردم. همگی با هم ریختیم سرش و گرفتیمش و بردیمش زیر آب...
#مهدینار✍
#پایان_قسمت19✅
📆 #14040423
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃