eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
583 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
325 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
خب خب سلام🥱🌱 در مورد این پیام می‌خواستم حرف بزنم باهاتون.
زمان: حجم: 962.3K
عبارت "کل یوم عاشورا" حدیث نیست!❌ مضمونیه که از شعر عبدالحسین اعصم به نقل محمد بن سعید بوبصیری به دست اومده... @ezdehameeshgh
: عکاسی مجدد از این مکان...🚶🏽‍♂🫀
🎬 از قبل لباس مناسب شنا پوشیده بودیم. تا آماده کلاس شدیم، مربی‌مان آمد. رادان! تا پا به ساحل گذاشت همه‌مان ساکت شدیم و منتظر شدیم ببینیم چه می‌گوید. همان اول کار به همه‌مان گفت برویم توی آب و رفتیم. بر خلاف هوای جزیره که گرم بود و سوزان، آب دریا سرد بود. آنقدر که وقتی تمام بدنت زیر آب می‌رفت چند ثانیه‌ای نفست قطع می‌شد و از درون می‌لرزیدی. آب آنقدر شفاف بود که کف دریا دیده می‌شد. حتی حرکت خرچنگ‌هایی که فرار می‌کردند تا به چنگ‌مان نیفتند. حتی سنگ‌هایی که نمی‌توانستند یک خراش روی پنیر بیندازند. به محض خیس شدن، درد توی سرم پیچید و ثانیه به ثانیه شدیدتر شد. انگار تمام رگ‌های مغزم نبض می‌زدند. انگار مغزم را آورده بودند بیرون و توی کوره گذاشته بودند، با پتک له و لورده کرده بودندش و انداخته بودند توی آب سرد. آفتاب هم مدام چنگ می‌انداخت و می‌خواست چشم‌هایم را_که از شدت شوری آب می‌سوخت_از کاسه در بیاورد. از تمرین‌هایی که مربی می‌داد و حرف‌هایی که می‌زد، هیچ چیز نفهمیدم جز شنای قورباغه یا اینکه برای نفس کشیدن باید اول شکم را پر از هوا کرد و بعد سینه را! با خودم می‌گفتم پدر رادان در میاید تا کرال سینه و کرال پشت و پروانه را یادمان بدهد. برای ما که فرزندان کویر بودیم، شنا کردن مثل اهالی بندر که از بچگی ماسه‌ی ساحل می‌خورند آسان نبود. بین شنا کردن یک دفعه چشمم به آقای آیین افتاد که لب ساحل آفتاب گرفته بود و سر و صدای ما را نمی‌شنید. بلند گفتم: "آب پرتقال بدم خدمتتون؟!" نگاهی انداخت و خندید و باز چشم‌هایش را بست. وقت استراحت، همه را جمع کردم دور خودم. همانطور که موج به حلقه‌مان می‌خورد گفتم: "آقای آیین برای شستن بدنش هم که شده مجبوره پاشه بیاد تو آب... الان وقتشه تلافی همه‌ی نمره‌های انضباطی که ازمون کم کرده در بیاریم! فقط حواستون باشه خفه نشه وقت بمونه رو دستمونا!" حرفم که تمام شد رفتم زیر آب. صدای خنده‌شان تا زیر آب می‌آمد. زیر آب جهان دیگری بود. اگر از قبل نفسی آماده نکرده باشی و سینه‌ات قرص و محکم نباشد، کم می‌آوری. چشم‌هایت اگر عینک مخصوص نداشته باشند، می‌سوزند اما احتمالا با آبِ شور دریا شسته می‌شوند و ضد عفونی. در آن جهان، تنها تویی. تنهای تنها و تنها با اکسیژنی که از قبل آماده کرده باشی می‌توانی دوام بیاوری‌. و الا محرومی از تماشای جهانِ سبزآبی رنگ و سنگ‌های قشنگ و خرچنگ‌های زبر و زرنگ. آمدم بالا و دیدم آقای آیین دارد وارد میدان می‌شود! تا صدایم را صاف کردم همه متوجه شدند. همه به کار خودمان ادامه دادیم اما گوشه چشمی به آقای آیین داشتیم. تا نزدیکمان شد فرمان حمله را صادر کردم. همگی با هم ریختیم سرش و گرفتیمش و بردیمش زیر آب... ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🎬 وقتی آوردیمش بالا چشم‌هایمان از حدقه زد بیرون و دهانمان باز ماند. سالاری بی‌چاره را گرفته بودیم! همان موقع، آقای آیین چند متر آن‌ طرف‌تر، مثل فوران آتش نشان، از زیر آب صعود کرد و پرید بالا. بعد هم میگ‌میگ‌وار دوید و از آب رفت بیرون و به ریش نداشته‌مان خندید و ما ماندیم با دهان‌های باز مانده و فکّی که افتاده بود کف زمین. - "بچه‌های صدرا بیاید بیرون!" صدای نصر الله به خود آوردمان. تا آمدم از آب بروم بیرون، چشمم دوخته شد به درخشش سبز رنگی که افتاده بود زیر یک بند انگشت آب. برش داشتم. به شیشه شباهتی نداشت. و به هیچ سنگ دیگری. مثل شاه مقصود اما سبزتر. با چند سنگ و صدف دیگر برش داشتم و از آب رفتم بیرون. انداختمش توی جیب شلوارم که افتاده بود روی صخره‌ای سیاه با صدها صدف که در بغل یکدیگر، جانشان در رفته بود. تا از سراشیبی رفتیم بالا، نصرالله فریاد زد" خمپاره!" گیج شده بودیم. سینه خیز با مایو؟! خودمان را انداختیم روی زمین اما حرکتی نکردیم و به صورت یکدیگر نگاه می‌کردیم. - "خمپاره!" فریادش این‌بار آنقدر بلندتر بود که حرف از دهانش بیرون نیامده شروع کردیم به سینه خیز رفتن. کجا؟! نمی‌دانستیم. هر کداممان به یک جهت! زمین، شنی بود اما کوفته شده بود و داغ. انگار سنگ شده بود و گرمایش را از خودِ هسته زمین می‌گرفت. با دست‌های خراش برداشته و بدنی که هنوز درد می‌کرد و تازه عریان و خیس هم بود، سینه خیز رفتن روی شن و ماسه‌ی کوبیده شده و داغ، آسان نبود. نصر الله وقتی دید حرکتمان مثل گوشماهی آرام است، دوید و آمد سمتمان. چهره‌اش سرخ شده بود و انگار نزدیک بود که تمام رگ‌های صورتش پاره شود و خون پیشانی‌اش بپاشد و به زمین نرسیده بخار شود از شدت گرما. رسید به من و مهرابی : "مگه نگفتم خمپاره؟! زود باشید بغلتید و دور شید از جلو‌ چِشَم! زود!" شروع کردیم به غلت زدن اما خودش آمد کمک‌مان! با پاهایش شروع کرد غلت دادنمان روی زمین. لَغَت می‌زد و می‌غلتاندمان. یک لحظه خودم را با قالیِ لوله شده‌ای که می‌خواهند با یک پا زدن پهنش کنند روی زمین اشتباه گرفتم. مثل بشکه‌ی شهرداری شده بودیم همه‌مان. هر چقدر جلوتر می‌رفتم سوزش بدنم بیشتر می‌شد. شن هم جایش را به سنگ و سنگریزه می‌داد و کم‌کم سنگ‌های بزرگ داشت توی گُرده پهلو‌مان می‌رفت که نصر الله دلش سوخت و گفت: "آفرین حالا شد... پاشین." وقتی ایستادیم، جان به بدن نداشتیم. جان از بدن‌مان رفته بود. جان‌مان آسفالت شده بود کفِ زمین. مانده بود روی ماسه‌ها، لای سنگ‌های نخودی و بادامی که کم‌‌کم داشت به گردو و سیب و پرتقال و سنگ‌هایی به اندازه خیار مشهدی و هندوانه تبدیل می‌شد! همگی سر پا شدیم. توی گلویمان جنگ به پا شده بود. یک طرف بغض و ناله و یک طرف خنده و خنده پیروز شد؛ به بدن یکدیگر نگاه می‌کردیم و می‌خندیدیم. خنده‌هایی که نمی‌شد از آه و ناله سواشان کرد. خنده‌هایی به علاوه اشکی از گوشه چشم. هیچ کجای بدنمان معلوم نبود. حتی رنگ لباس زیرمان هم خاکی شده بود! حالا دیگر لخت و عریان نبودیم. لباسی از شن با نخِ درد و ناله به تن داشتیم. راه که می‌رفتیم احساس می‌کردیم در حال متلاشی شدنیم و چیزی از وجودمان روی زمین می‌ریزد. نصر الله نگاهی به همه‌مان کرد و گفت: "این نتیجه‌ی تمرد از دستور صریح فرمانده‌ست..." با حرفش یک بار دیگر نابود شدم و ریختم روی زمین. فرامتن‌هایی که از تک‌تک حرف‌های فرمانده‌ها به ذهنم می‌رسید عذابم می‌داد. با خودم گفتم اگر فرمانده‌ام با صدای بلند و صریح، دستوری داده باشد و من نفهمیده باشم یا کاری نکردم باشم یا درجا زده باشم چه؟! بدتر از آن... اگر فقط یکی از کارهایی که می‌کنم و حرف‌هایی که می‌زنم، برخلاف خواسته‌ی فرمانده باشد چه؟! اگر فرمانده بخواهد تنبیه‌‌م کند، چه می‌شود و به اندازه دانه‌ شن‌های جزیره‌ی فارور، "اگر" دیگر... وای به حال پرونده‌ای که رویش بنویسند "تمرد از دستور صریح فرمانده". با صدای نصرالله به خود آمدم. ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
انقد نشینید تو خونه! پاشید برید کوه و خلوت کنید...
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهترین جای دنیا آنجاست که تنها تو باشی و او... @ezdehameeshgh