eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
598 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
313 ویدیو
7 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام اونی که بودهـ🖇 وقتی که هیچ کسی نبودهـ... و ‌به نام اونی که هستـ🍁 اون موقعی که هیچ کس نیستـ!! و این آغاز، آغازیست برای پایان هاییـ که بدون آغاز، به پایان می‌رسند♠️ سلام به این آغاز بی پایان🌱✒️ ✒️👨‍🎓 | ازدحام عشق ⛓| ╭┈┄ │⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉 │⇲MAHDINAR ✒♠ ••❥••• ╰────────
دیدین می‌گن با یه گل، بهار نمی‌شه...؟! دروغ می‌گن! یه گلی هست که اگه بیاد، دنیا برای همیشه بهاره... دوازدهمین گل سرخ منظورمه...🌱🖇 ✒️👨‍🎓 | ازدحام عشق⛓ | ╭┈┄ │⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉 │⇲MAHDINAR ✒♣️ ••❥••• ╰───────
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
سوار دوچرخه‌ی قدیمی‌اش شده و به راه افتاد. دفترچه‌ی نقاشی‌ با جعبه کوچک ذغال هایش را برداشت و سمت جنگل، رکاب زد. تند و ‌تند تر رکاب می‌زد تا هرچه زود تر به جنگل برسد. شاید امروز، آخرین روزی بود که می‌توانست معشوقه‌اش را تماشا کند و چهره‌اش را روی کاغذ، ترسیم. رز، خبر از مسافرت کاری پدرش به آمریکا داده بود و این یعنی... الکس باید برای همیشه، رز را فراموش می‌کرد. روز موعود، درست سالگرد تولد رز بود. و یکی دوساعت وقت گذراندن در جنگل، تنها هدیه‌ای بود که رز از پدرش درخواست کرده بود... اما... اگر پدر رز قبول نکرده بود، باز هم رز مثل هر روز به جای کلاس درس یا سومعه، به جنگل می‌رفت تا الکس را ملاقات کند... مثا همان ‌سه شنبه های خاطره انگیزش با الکس. حالا الکس، به رودخانه‌ رسیده بود و انتهای پل چوبی، منتظر رز ایستاده بود... رز هم آهسته به جنگل نزدیک و نزدیک تر می‌شد... چند دقیقه‌ای گذشت و الکس همانطور که به پل تکیه داده بود، نگاهش به رز افتاد. رز همان لباسش که الکس دوست داشت را پوشیده بود و تکه‌ای از موهای قهوه‌ای رنگش را را بافته بود. الکس بغض کرد. دل کندن از رز برای الکس سخت بود... _رز من... نمی‌تونم فراموشت کنم... یکاری کن لطفا!! قطره‌‌ی اشکی از گوشه چشم رز پایین افتاد که پاکش کرد و با صدای لرزان گفت: نمی‌شه الکس... منم نمی‌تونم فراموشت کنم ولی... پدرم امروز با کالسکه به شهر می‌ره و... حتی بلیط قطار رو هم گرفته... _پس خونه و وسایلتون چی؟! رز پس از کمی مکس گفت: همشونو فروخته... رز و الکس، برای آخرین بار همدیگر را می‌دیدند و‌به این خاطر، تصمیم گرفتند نهایت لذت را از وقتشان ببرند. الکس همانطور که وسط پل ایستاده بود گفت: رز... به پل تکیه بده و به رودخونه خیره شو... می‌خوام برای بار آخر، تو رو به برگه های کاغذ هدیه بدم. رز قبول کرد. الکس روی تخته سنگی نشست و مشغول کشیدن رز شد... با بغض به رز نگاه می‌کرد و هر چیزی که می‌دید را، با ذغال تراشیده شده‌ای روی کاغذ می‌کشید. یک ساعت بعد، کار نقاشی الکس تمام شده بود. رز با سرعت سمت الکس آمد و کنارش، روی تخته سنگ نشست. _وای الکس... چقدر قشنگ شده... محشره؛ ولی... من که موهای بافته شدمو با گل تزئین نکرده بودم!! الکس چشمکی زد و دستاشو توی موهای رز برد. اون تیکه که بافته شده بود رو باز کرد و گفت: اگه بخوای... هم می‌بافمشون، هم با این گل ‌ها تزئینشون می‌کنم... رز به نشانه تایید، سر تکان داد که الکس بوسه‌ای روی پیشانی‌ رز نشاند و ‌بعد، مشغول دسته کردن موهایش شد... الکس از پایین صخره، چند گل زردرنگ چید و‌ همزمان با بافتن موهای رز، گل های ریز و درشت را لای مو ها گذاشت... حالا دیگر وقت رز تمام شده بود. نگاهی به ساعت الکس کرد و گفت: الکس... من باید تا چند دقیقه دیگه خونه ‌باشم... الکس لحظات سختی را سپری می‌کرد. غرورش جلوی ‌دختری که دیوانه‌وار دوستش داشت، شکسته شده بود و آرام‌آرام اشک می‌ریخت. رز هم سرش را پایین انداخته بود و با دکمه ‌های لباسش ور می‌رفت. همان کاری که هروقت ناراحت ‌بود ‌انجام می‌داد. بالاخره لحظات جان فرسای خداحافظی، فرا رسید... بدون حرف خاصی... الکس و ‌رز از هم خداحافظی کردند و الکس همانطور که گریه می‌کرد، دور و‌ دورتر شدن رز را تماشا کرد. حالا دیگر شب شده بود و الکس هنوز روی همان صخره نشسته بود. بدون آنکه حرکتی بکند. ناگهان بلند شد و سمت پل رفت. دودل بود اما... دفترچه‌اش را درون آب انداخت. همه چیز تمام شده بود. خیال پردازی های رز... دفتر نقاشی الکس... و رویایی که هیچ‌وقت، محقق نشد. •| مهدینار✒️♣️ ✒️👨‍🎓 | ازدحام عشق⛓ | ╭┈┄ │⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉 │⇲MAHDINAR ✒♣️ ••❥••• ╰───────
به نام اونی که بودهـ🖇 وقتی که هیچ کسی نبودهـ... و ‌به نام اونی که هستـ🍁 اون موقعی که هیچ کس نیستـ!! و این آغاز، آغازیست برای پایان هاییـ که بدون آغاز، به پایان می‌رسند♠️ سلام به این آغاز بی پایان🌱✒️ ✒️👨‍🎓 | ازدحام عشق ⛓| ╭┈┄ │⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉 │⇲MAHDINAR ✒♠ ••❥••• ╰────────
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
سوار دوچرخه‌ی قدیمی‌اش شده و به راه افتاد. دفترچه‌ی نقاشی‌ با جعبه کوچک ذغال هایش را برداشت و سمت جن
•| دودل بود اما؛ دفترچه‌ی نقاشی‌اش را درون آب انداخت. حالا دیگر همه چیز ‌تمام شده بود. خیال پردازی های رز... دفتر نقاشی الکس... و رویاهایی که هیچ‌وقت، محقق نشد‌...📚 ✒️👨‍🎓 | ازدحام عشق⛓ | ╭┈┄ │⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉 │⇲MAHDINAR ✒♣️ ••❥••• ╰───────
مثلا صبح با گردن درد و سردرد و بدن درد از خواب پا می‌شم؛ ببینم بهم پیام دادی... ضعف رفتنمم به همه‌ی اینا اضافه می‌شه!🖇❣ ✒️👨‍🎓 | ازدحام عشق⛓ | ╭┈┄ │⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉 │⇲MAHDINAR ✒♣️ ••❥••• ╰───────
•← من در جست و جوی تو... و تو، در جست و جوی دیگری آه! ما همگی گم ‌شدگان این مهلکه هستیم...!🖇 ✒️👨‍🎓 | ازدحام عشق⛓ | ╭┈┄ │⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉 │⇲MAHDINAR ✒♣️ ••❥••• ╰───────
او، یک دیوانه بود و من، دیوانه وار عاشقش شدم حال؛ من دیوانه تر از او... ✒️👨‍🎓 | ازدحام عشق⛓ | ╭┈┄ │⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉 │⇲MAHDINAR ✒♣️ ••❥••• ╰───────
•| ناراحت بود. بسیار عصبی بود. عمیقاً، بغض عمیقی داشت. چشمانش پر از اشک شده بود. کم مانده بود ‌هق بزند و‌ منفجر شود که... نم نم باران روی صورتش بارید اما... باز هم نتوانست مانع گریه‌اش شود. صدای آرام و خفه‌ی گریه کردنش، ادغام شد با صدای باران. آه! این بار هم این باران لعنتی نگذاشت کسی صدای گریه او را بشنود... این بار هم، کسی تنهایی او را درک نکرد... آخر... باران می‌ترسید دخترک با کسی درد و دل کند و دوستی پیدا کند. باران، او را فقط برای خودش می‌خواست!☔️ ✒️👨‍🎓 | ازدحام عشق⛓ | ╭┈┄ │⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉 │⇲MAHDINAR ✒♣️ ••❥••• ╰───────
می‌گن گل برای گل... امروز برای یه بنده خدای قد‌ بلندی، درخت بردیم!🤓 ✒️👨‍🎓 | ازدحام عشق⛓ | ╭┈┄ │⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉 │⇲MAHDINAR ✒♣️ ••❥••• ╰───────
من به قلبم قول داده‌ام که شب را بدون اشک و آه و فغان و یاد تو و خاطراتت به سر کنم... قلب هم به من قول داد که تو را، از سر به در کند‌‌... و کیست که در این میان، واقعا به قولش عمل کند؟!🌌 ✒️👨‍🎓 | ازدحام عشق ⛓ | ╭┈┄ │⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉 │⇲MAHDINAR ✒♣️ ••❥••• ╰───────