eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
599 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
312 ویدیو
6 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از کنجِ دنجِ کافه ایران🇮🇷🏴
فقیرترین‌آدم‌ها‌کسانی‌هستندکه تو‌پرونده‌عملشون‌گریه‌برای‌امام حسین(ع)نیست‌...!💔(:
هدایت شده از - سُـــودا
٬٬ قلبم را شکاندی و از میان شکافش، عشق دوباره جوانه زد! :) ٬٬
هدایت شده از •⇝t.h
🌱 منطقِ شهید،یعنی منطق کسی که برای جامعه‌یِ‌ خودش پیامی دارد،و این پیام را جز با خون،با چیز دیگری نمیخواهد بنویسد. 🔰بخشی از کتابِ حماسه‌یِ‌ حسینی(جلداول،سخنرانی های شهید مطهری) فصل سوم صفهه۱۳۵ ┄┄❅⌛❅┄┄┄ 〇➣@ketabehalekhoob
🌱🤍 نبودنت دردناک است؛ می‌دانم، اما نبودنم نابود کننده‌ است‌ و خواهی دانست.. -نزارقبانی-
زندگی‌ام، ختم به خیر... نه! باید ختم به آغوشت شود...🖇 🖋♣️ @ezdehameeshgh
عاقبت این خستگی با جان ز من در می‌رود... ✒️♣️ @ezdehameeshgh
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
- "بخوریم عمو..." بیا بغلم سایه خانم... عزیز دلم. راستی سایه... خانه‌ی ما اسباب بازی هم دارد ها؟! بر
سه قسمت دیگه از مونده... تا اینجا نظرتون چی بود در مورد داستان؟!☺️ با داستان کوتاه موافقید؟!‌ مثلا تا آخر امسال یه مجموعه داستان کوتاه بدم بیرون چطوره؟!😉🌱 https://harfeto.timefriend.net/16780711849836
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
- "بخوریم عمو..." بیا بغلم سایه خانم... عزیز دلم. راستی سایه... خانه‌ی ما اسباب بازی هم دارد ها؟! بر
- "عمو؟! پدرم هنوز پنج‌شنبه‌ها می‌رفت مهمانی؟!" - "آره سایه جان... هنوز می‌رفت." هر پنج شنبه... از ازدواج مادر و پدرت که چند ماه گذشت، مادرت حالش بد شد... - "چرا عمو؟! تقصیر پدرم بود؟!" خخخ... آه سایه جان... چقدر تو من را می‌خندانی... آره سایه جان... اما نه... این حال بد با آن حل بد که تو فکر می‌کنی فرق دارد. مادرت داشت یک نی‌نی خوشگل به دنیا می‌آورد... - "کی؟!" - "یک دختر خانوم ناز و خوشگل به اسم سایه خانوم.‌.." تو که به دنیا آمدی پدرت حالش خوب خوب شد... دیگر ناراحت نبود... کارگاه‌اش را دوباره باز کرد. به غیر از پنج‌شنبه‌ها بقیه روزها هم مهمانی می‌رفت. یا خانه‌تان پر می‌شد از مهمان.‌.. مخصوصا به خاطر تو... بچه‌ها هر روزشان خاطره است. روزی که به دنیا آمدی... تا ده روز بعدش خانه‌تان از مهمان خالی نمی‌شد. اولین دندانی که درآوردی. اولین باری که راه رفتی. اولین مویی که کوتاه کردی... همه‌ی این‌ها مهمانی و جشن داشت. همه‌ش خاطره شد... اول مادرت و بعدش تو که آمدی، پدرت هم حالش خوب خوب شد... دیگر ساکت نبود. پیش من و خاله عذرا بیشتر می‌آمد. مادرت... مادرت را بگویم! با خاله عذرا خیلی صمیمی شد... یادت می‌آید هر شب شام پیش هم بودیم؟! "- اوم..." اما پنج‌شنبه‌ها باز هم می‌رفت مهمانی‌های خودش. هر جایی از شهر که می‌شد... هر جا که‌ می‌گفتند برود. پدرت هم می‌رفت... - "عمو؟!" - "جانم سایه جان..." - "کارگاه نجاری پدرم کجاست؟!" کارگاه نجاری پدرت... چند وقت بعد از به دنیا آمدن تو، ورشکست شد... - "یعنی چی؟!" ورشکست شد یعنی... از بین رفت. دیگر کسی از پدرت چیزی نمی‌خرید... خب... دیگر کسی میز و صندلی سفارش نمی‌داد. می‌رفت فروشگاه لوازم خانگی و می‌خرید... به خاطر همین من و پدرت باز شروع کردیم به ساختن هر چیزی که چوب و شیشه را با هم داشته باشد. مثل قاب عکس و ساعت و لوازم دکوری و... وسایل رومیزی و... هر چیزی. اما این یکی هم خیلی دوام نیاورد! 📕 🖋♣️ @ezdehameeshgh
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
- "عمو؟! پدرم هنوز پنج‌شنبه‌ها می‌رفت مهمانی؟!" - "آره سایه جان... هنوز می‌رفت." هر پنج شنبه... از ا
- السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الْأَرْواحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنائِكَ.🥀 داستان کوتاه مهمانی؛‌ قسمت هشتم. منتظر نظرات شما هستم.🙂 https://harfeto.timefriend.net/16780711849836