10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ناگهان رایحهی چادر مادر آمد...🥀
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
.
عاشورا، جمعه. ظهور هم جمعه.
یا منتقم. انتقم بحق الحسين...🥀
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
مهدیناریهای عزیز توجه!🙂
امشب راس ساعت ۱۲ من و شما همگی با هم زیارت عاشورا میخونیم به نیت فرج امام زمان عج الله تعالی...
اللهم عجل لولیک الفرج.🥀
@ezdehameeshgh
هدایت شده از کلبه طوبی🏕
شب بود، ولی هوا خنک بود. تازه بادهم میآمد.آب و چایی و دمنوش هم دم دستمان بود. جوان رعنایی آمد از پدرش اجازه میدان رفتن گرفت.
رفت وسط میدان. رجز خواند.جنگید. #تنبهتنحریفشنبوندند.دورهاش کردند. چقدر #آشنا بود صحنه.
یکی از پشت زد. یکی زد توی سرش. یکی توی #پهلو.
باز هم صحنه آشنا بود.#غریب گیرش آوردند. یک دست بالا میرفت ولی معلوم نبود چند دست پایین میآمد. بچهها از وسط تعزیه رد شدند.مرد لباس قرمز کاری به بچهها نداشت اصلا، ولی بچهها ترسیدند. جیغ زدند. چشمهاشان تیلهای براق شد. رفتند زیر چادر مادرهاشان. مرد لباس قرمز اصلا کاری بهشان نداشت. کاری به گوشوارههاشان نداشت. کاری به روسریهاشان نداشت. اصلا دامن دخترکی آتش نگرفت، ولی بچهها ترسیدند. از زیر چادر مشکی مادرشان قایمکی نگاه میکردند و میلرزیدند.
مرد لباس قرمز، فقط دنبال پسر رعنا بود. #پسر رعنای #لیلا. آخرش هم شکارش کرد. پسر افتاد. دل ما هم همراهش.
پسر دو سالهای از زير چادر مادرش گفت: «آقایی مُد» گفتیم: «نه، آقایی خوابیده. الان است که بیدار شود»
مرد لباس قرمز، نشست گوشهای گریه کرد. ما هم همراهش. پسر لیلا روی زمین افتاده بود. لباس سفیدش لحظه لحظه قرمزتر میشد. دخترکی با گوشوارههای قرمز پرسید: «مامان اینها رب گوجه ان؟»
سر تکان دادیم.
-بله که رب گوجهان.
مرد لباس قرمز روی دو پا نشست. دو انگشتش را بین دو چشم گذاشت. شانههاش میلرزید. دلش حتما سفید بود. یکی خواند"جوانان بنیهاشم..."هنوز تمام نشده،همه آمدند. نه فقط جوانها، حتی پیرها. حتی دخترکها،حتی مرد لباس قرمز...
#علی_اکبر
#حاجقاسم
#آرمان
#روحالله
@toobabanoo
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
- "عمو؟! پدرم هنوز پنجشنبهها میرفت مهمانی؟!" - "آره سایه جان... هنوز میرفت." هر پنج شنبه... از ا
- "چرا؟!"
- "کارگاهمان خراب شد..."
درست موقعی که بعد از مدتها رونق گرفت، آتش گرفت و سوخت. شیشهها سیاه شدند و ترک برداشتند و چوپها ذغال شدند؛ به غیر از میخهاشان که فقط سیاه شده بودند.
ماشاءالله، نوم خدا، مادرت هر چیزی را پول میکرد. از نخ کاموا و مکرومه گرفته تا سوزن و پته... قوتو و کماج سن هم درست میکرد و میفروخت به شیرینی فروشیها.
من و پدرت تا وقتی که کارآگاه مثل روز اولش شد، وسایل توی انبار را فروختیم. یا بعضی از وسایل نجاری نیمه سوخته که بهکارمان نمیآمد.
وقتی کارگاه دوباره ساخته شد، فهمیدیم مادرت مریض است و...
- "من چند سالم بود عمو؟!"
- "تو... تو یک سالت شده بود."
- "مادرم چرا مریض شد عمو؟!"
- "آدم است دیگر... مریض میشود..."
توی شش ماهی که مادرت مریض بود پدرت هم مریض شد. اینجاش درد میگرفت...
- "عمو؟! چرا هر دو تا سینههاشان درد میگرفت؟!"
- "عمو... پدرت قلبش درد میگرفت."
روز به روز هم بدتر میشد... خانم دکتر بهش قرص داده بود. قرصها را میخورد. اما حالش خوب نمیشد.
مهمانیهایش را ادامه میداد اما. وقتی...
- "چرا مهمانیهایش را ول نمیکرد؟! حتی وقتی مریض بود هم میرفت؟!"
- "آره سایه جان..."
وقتی میگفتیم چرا؟! میگفت پانزده شانزده سال پیش که آن اتفاق برای مریم افتاد، تنها جایی که میتوانست آرامم کند مهمانی رفتن بود...
میگفت مریم هم دوست داشت من توی هر مهمانیای جا داشته باشم...
پنج شش سالی همینطور گذشت...
مادرت حالش خوب شد. پدر اما نه. پدرت اینجایش درد میکرد هنوز. قرصها حالش را بهتر نمیکردند؛ فقط نمیگذاشتند حالش بدتر شود.
اما کم کم بدتر هم شد...
چند وقت قبل از آخرین مهمانی که رفت، برادر کوچکترش هم تصادف کرد. عمو صالحات یعنی... یادت هست؟!
- "پرنیا هم پدرش رفت مهمانی خدا عمو؟!"
- "آره سایه جان..."
اما پرنیا یک سالش بود فقط. از مهمانی و اینجور چیزها که سر در نمیآورد!
#مهمانی📕
#قسمت9
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
- "چرا؟!" - "کارگاهمان خراب شد..." درست موقعی که بعد از مدتها رونق گرفت، آتش گرفت و سوخت. شیشهها
- السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الْأَرْواحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنائِكَ.🥀
داستان کوتاه مهمانی؛ قسمت نهم.
منتظر نظرات شما هستم.🙂
https://harfeto.timefriend.net/16780711849836
هدایت شده از روضه خانگی
@RozeKhanegeeروضه خانگی - امام حسین(ع) - 1621.mp3
زمان:
حجم:
12.7M
🎙امشب سپاه حق و باطل صف کشیدند...
🔻روضه #امام_حسین(ع)
⏱#بیش_از_ده_دقیقه | 24:18
👤حاج حسن #شالبافان
#شب_عاشورا
💡 کانال روضههای کوتاهِ کاملِ خانگی
@RozeKhanegee
وسط گریه تو روضه یه مرحله هست که طرف یاد گناهاش میفته. و انقد شرمنده میشه که دوست داره بخار بشه و بره هوا. اونجا توبه میکنه. و از گناه بدش میاد. دفعه بعد هم یاد گریه میافته و..
- من اینجور با حسین به خدا نزدیک میشم؛ به خود حقیقیم و اون چیزی که خلق شدم...
#مهدینار🖋♣️
#الدرونیات📜
@ezdehameeshgh