eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
591 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
320 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
به مناسبت شب یلدا هر کدومتون یه نفر رو بیارید اینجا.🥸 حد اقل باید به ۴۶۰، ۴۷۰ برسیم...😂✌️
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
به مناسبت شب یلدا هر کدومتون یه نفر رو بیارید اینجا.🥸 حد اقل باید به ۴۶۰، ۴۷۰ برسیم...😂✌️
با همه هستم.🥸🌱 مخصوصا اونی که می‌گه: "ول کن بابا بقیه انجام می‌دن!" نه خیر. بقیه یعنی تو!🙄
انارِ قلب‌مان ترک برداشت مولا؛ نمی‌آیی؟!
امشب... چاه یک دقيقه بیشتر به "او" گوش می‌دهد! 🖋♣️
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
امشب... چاه یک دقيقه بیشتر به "او" گوش می‌دهد! #مهدینار🖋♣️
ببخشید‌‌‌... نمی‌خوام یلداتون رو خراب کنم ولی من ایام فاطمیه کلا همینم...
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
امتحانات میان‌ترممان تمام شده بود که یک نفر موقع نماز ظهر آمد و توی نمازخانه، از یک دوره‌‌ی تربیتی ص
آقای رنجبر گفت: "آماده بشید برای خواب." و این شروع اعتراض و غرغر بچه‌ها بود. - "نه! نمی‌شه بیدار بمونید. ساعت چهار نماز صبحه، باید بیدار باشید." و ایستاد بالاسرمان تا جاخواب‌مان را مرتب کنیم و برویم توی رخت خواب. اولین تلاشی که برای نخوابیدن کردم، آموزش بالش درست کردن از پتو بود در راه خدا! دوره گشتم و به هر کسی پتویش را چندتایی لا زده بود گفتم: "بده من بالش‌تو درست کنم!" بعد کاپشن‌اش را در می‌آوردم و از درازا تا می‌زدم و می‌گذاشتم لای پتویش که از درازا تا زده بودم؛ بعد می‌پیچیدم تا گرد می‌شد. همینقدر ساده و به لطف کاپشن، نرم و گرم! چراغ‌ها داشت خاموش می‌شد که آذربون داد زد: "گوشی‌م نیست!" شروع کردم به جست‌و‌جو‌ انگار گوشی خودم بوده باشد. بلند می‌گفتم پاشید بگردید! گوشیش قراره ما رو واسه نماز بیدار کنه! گوشی‌اش پیدا نشد. کوتاه آمدیم؛‌ چراغ‌ها خاموش شد و التماس‌ها شروع؛ التماس برای اینکه آقای رنجبر به موقع بیدارمان کند. چراغ‌ها خاموش شدند و زبان بچه‌ها روشن شد. چراغ‌ها خاموش شدند و زبان بچه‌ها اندازه‌ی نوار کاست باز شده، دراز شد. گاهی دلم برای ماهیچه‌های زبان می‌سوزد... نخند آقا! دارند زحمت می‌کشند. آقای رنجبر دور قرائت‌خانه می‌چرخید و می‌رفت همانجا که فک‌های بیشتری به هم زده می‌شدند، آنجا ساکت می‌شد اما صدای آشنایی توی تاریکی شب، از آنور قرائت خانه می‌آمد و می‌خنداندمان. شاید آقای رنجبر دو سه کیلومتر همینطوری دور قرائت‌خانه راه رفت و ساکت‌مان کرد. فهمیدیم عصبی شده است. یازدهم‌‌ها و دوازدهم‌ها ساکت شدند اما ما هنوز به معنای واقعی کلمه فک می‌زدیم... آذربون خوابش برده بود. من اما خیال خوابیدن نداشتم. گفتم: "واسه اینکه خواب‌تون ببره تو ذهن‌تون فلانی رو بشمارید." - "یه فلانی، دو فلانی، سه فلانی..." - "فلانی یک، فلانی دو، فلانی سه..." همان بزرگوار پا شد و لگدی به پایم زد و قشقرق ساختگی‌ای راه انداختیم آن سرش ناپیدا. عقیل که دید ساکت شده‌ایم، توی رخت‌خوابش نشست و گفت: "من باید خسته بشم تا خوابم ببره، لذا پا می‌شم ورزش می‌کنم!" و ایستاد و بعد شروع کرد به پروانه و قیچی زدن. داشت می‌دوید که دلم هوس کرد لاپایی‌اش بدهم و بیفتد روی مهرابی و سعید و حسینخانی. و همینکار را هم کردم. حسینخانی نزدیک بود همه‌مان را ناکار کند از عصبانیت. آقای رنجبر که کفری شده بود، پنج دقیقه وقت داد بساط‌مان را جمع کنیم. و وقتی ساکت شدیم در را باز کرد و رفت توی حیاط. بسته شدن در همان و باز شدن فک‌ها و انفجار خنده، همان. پا شدم تا چندتایی فحش نثار عقیل کنم که سایه‌ای را پشت در دیدم، در جا خشکم زد و چشم‌هایم چهارتا شد. در که باز شد، دیدیم بنی اسد است! دفعه بعد که سایه‌ی مردی را پشت در دیدم، تا آمدم دراز بکشم در محکم و تند باز شد و من فقط افتاده بودم روی زمین؛ با یکی دو متر فاصله از پتو و بالش‌م. قلبم داشت کنده می‌شد. چشم‌هایم را بسته بودم و گاهی، کمی بازشان می‌کردم و آقای رنجبر را می‌دیدم که کلافه به‌مان زل زده است. خدا را شکر توی تاریکی چشم‌هایمان را نمی‌دید. وقتی رفت بیرون، دوباره خنده‌ها رفت هوا. اینبار با کمی ترس. تقریبا همه خواب‌شان گرفته بود و از من و عقیل کلافه شده بودند. جای شکرش باقی‌ست سیری کتک نخوردیم از هفت هشت نفر کلافه‌ی خوابالو... نمی‌دانم کی خوابم برد و عقیل کی خوابش برد. اما آن شب جمعا دو ساعت خوابیدم و همان دو ساعت برای انرژی کل روز کافی بود... @Qalamdard
یلداتون مبارک... ان‌شاء‌الله سال بعد به همه‌ی آرزوهاتون، بالاخص ظهور امام زمان برسید...🤓♥️
هر چی می‌خواد دل تنگت بنویس...🥸 https://harfeto.timefriend.net/16780711849836
نظرات، انتقادات، پیشنهادات، قضاوت‌ها، تهمت‌ها، فحش‌ها و ناسزا‌های شما را با مغز استخوان پذیراییم. امضا: کتف. ✒️♣️ @ezdehameeshgh
ظلم این است که گوش می‌شنود و قلب می‌شکند... ✒️♣️ @ezdehameeshgh