من دشمنی دارم که تا اولین واژهی این جمله به من نزدیک شده است.
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
پزشکیان:از اقتصاد سردر نمیارم😐
👈اینم سندش👉
پزشکیان:توانایی مدیریت نداریم🤨
👈اینم سندش👉
پزشکیان توهین به شهید رئیسی🤭
👈اینم سندش👉
پزشکیان و تعصب ترکی ضدفارسی
👈اینم سندش👉
پزشکیان بنزین باید۲۰هزار بشود🧐
👈اینم سندش👉
پزشکیان ادعای دروغ علیه نظام😳
👈اینم سندش👉
پزشکیان وضعیتش در مجلس😑
👈اینم سندش👉
پزشکیان و اشتباه در فتنه مهسا
👈اینم سندش👉
پزشکیان و تضعیف وحدت ملی
👈اینم سندش👉
پزشکیان بداخلاق و بی ادب 😳
👈اینم سندش👉
پزشکیان ظریف وزیر خارجه اش
👈اینم سندش👉
پزشکیان پر تناقض بی ثبات😵💫
👈اینم سندش👉
پزشکیان مخالف نهی از منکر🤨
👈اینم سندش👉
پزشکیان علیه پزشکیان (تناقض)
👈اینم سندش👉
#لطفا اونقدر نشر بدید تا بدست همه اونایی که میخوان بهش رای بدن برسه.یا علی
🔴 برنامه مناظرات دور دوم
دوشنبه ساعت 21:30_23:30
سه شنبه ساعت 21:30_ 23:30
شب را نخوابیدم. تمام و کمال؛ نیمی از ساعت دوازده گذشته بود که دیدم آذربون نوشته: "فردا بیا سازمان تبلیغات، میخوایم زنگ بزنیم به یه سری شماره و..."
اولش میخواستم نروم؛ اما بعد به فال نیک گرفتم که توفیق خدمت یافتهام! انتخابات، اگر #اصلح را روی صندلی خدمت بنشاند، صحنهایست مقدس. اگر جبهه انقلاب در انتخابات پیروز شود، ایران، چند گامی به تمدن نوین اسلامی نزدیکتر میشود. حتی چند ده کالری که در راه بیل زدن بسوزد، حتی دانهای شن را در ملات طلایی تمدن اسلامی ریختن، یا حتی پَرکه آجری روی سازه اسلام گذاشتن، توفیق است...
توفیق زنگ زدن به فردی و قانع کردنش برای رای دادن به جلیلی، نصیبت شود و قبول نکنی؟! بگویی نمیآیم؟! جواب امام زمانت را چه بدهی!
صبح خروسخوان از خانه زدم بیرون.
#توفیق1
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
شب را نخوابیدم. تمام و کمال؛ نیمی از ساعت دوازده گذشته بود که دیدم آذربون نوشته: "فردا بیا سازمان تب
ایستاده بودم تا خط بیاید که پدر و مادر سبحان را دیدم. به زور سوارم کردند و مسیرم را پرسیدند.
- "بیا بالا، مشتاق پیاده شو!"
به مشتاق که رسیدیم با کلی خجالت و تعارف و... تشکر کردم و پیاده شدم. درست کنار خانم مسنی که ظاهرش نشان میداد از قشر متوسط رو به پایین است. هم کلام شدیم.
- "تاکسی میدون خواجو کی میاد؟!"
- "نمیدونم حاج خانوم، خدا کنه زودتر بیاد!"
بی مقدمه ادامه دادم: "شمام رای میدید دیگه؟!"
کمی تعجب کردد اما سریع جواب داد.
- "فقط جلیلی!"
توی دلم نور افشان روشن کردند. از همانها که نیمههای شعبان یا شبهای بیست و دوی بهمن توی گلزار شهدا هوا میکنند و میرود بالا؛ از بام کرمان بالا تر؛ از شیونکوه بالاتر حتی؛ و بغض شیون کوه را میخوابانَد. نور افشان توی دلم آمد بالا و خورد به گلو و ترکید.
سرفهای کردم و گفتم: "به به! خدا... خیرتون بده..."
- "والا دور قبل رای ندادم ننه. مطمئن بودم میره دور دوم. الانم که میخوام به جلیلی رای بدم!"
- "دیگه همه میدونن کاندیدا اصلح، آقای جلیلیه... ولی خدا خیرتون بده... البته نه تنها باید رای بدید، بلکه باید به بقیه هم بگید رای بدن!"
کمی از خدمات شهید جمهور میگوییم و گندهایی که کلید سازِ عمامه به سر بالا آورد و پرشکیان قرار است با عزم راسخ ادامهشان بدهد.
بالاخره تاکسی آمد. سوار شدم و میدان خواجو پیاده؛ و دویست متر کار کشیدن از پاهای عزیز تا رسیدن به سازمان تبلیغات.
#توفیق2
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
ایستاده بودم تا خط بیاید که پدر و مادر سبحان را دیدم. به زور سوارم کردند و مسیرم را پرسیدند. - "بیا
برای اینکه قسمت سوم #توفیق رو بذارم، اول نظراتتونو بگید!🙂🌱
https://harfeto.timefriend.net/17063998045446
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
ایستاده بودم تا خط بیاید که پدر و مادر سبحان را دیدم. به زور سوارم کردند و مسیرم را پرسیدند. - "بیا
ساعتی جلوی سازمان تبلیغات ایستادم تا آذربون برسد. رفتیم داخل؛ باید میرفتیم دفتر آقای شفیعی که هنوز نیامده بود. برای اینکه بیکار نباشیم، با کتابهای قفسهی توی سالن ور رفتیم. جذاب ترینش منطق علامه مظفر بود و اینکه به منطق دبیرستان شباهت چندانی نداشت، غیرمنطقی جلوه میکرد.
بعد نشستیم و از "او" گفتیم. از قیامِ او و هدف قیام او و اینکه اصلا چه شد که امت اسلام گاهی منحرف میشود. خلاصه بحثمان هم، عدم بصیرت و فراموشی امر به معروف بود.
نه... مثل اینکه آقای شفیعی قرار نبود بیاید. یکی از کارمندان با پارچهی بزرگ و سفیدی آمد طرفمان و پرسید: "میدونید این چیه؟!"
- "پارچهی عمامهست!"
از آذربون پرسید: "شما طلبهاید؟!"
گفتم: "طلبه نیستیم، در حسرت طلبگی هستیم!"
خندید و گفت برای پیچیدن عمامه کمکش کنیم.
گوشهی پارچه را داد دستم و گفت تا جایی که میتوانی محکم بکش،کشیدم، گوشهی دیگرش را هم کشیدم. اتو شد! بعد، پارچهی سفید پنبهای را تا زد و کشید و صاف کرد و شروع کرد به رول کردن پارچه و کارش که تمام شد، تحتالحنک را هم از دستم گرفت.
آخر کار هم نشستیم توی دفترش و عمامه پیچیدنش را دیدیم تا وقت گذرانده باشیم.
آقای شفیعی باز هم نیامد. آمده بودیم برای تماس تلفنی اما نشسته بودم به چینهای نجفی عمامه نگاه میکردیم.
بالاخره درِ دفتر آقای شفیعی را باز کردیم و رفتیم داخل. دیدیم چند تا برگهی آ_چهار پر از شماره روی میز است...
بسم الله گفتیم!
#توفیق3
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
ساعتی جلوی سازمان تبلیغات ایستادم تا آذربون برسد. رفتیم داخل؛ باید میرفتیم دفتر آقای شفیعی که هنوز
لیست اول به کلی اشتباه بود! به هر که زنگ میزدیم میگفت من نیستم، اشتباه گرفتهاید! نزدیک بود با عصبانیت از شمارهای که به نام علی عابدی ثبت شده بود بپرسم: "اگه علی عابدی نیستی پس علی عابدی کیه؟!"
لیستهای بعدی درست بودند اما.
نمیتوانستیم توی یک اتاق بنشینیم و همزمان با شمارهها تماس بگیریم. برای همین آذربون رفت کار را توی حیاط سازمان انجام دهد.
اکثریت شمارهها میگفتند رای دادهاند، به دکتر جلیلی هم رای دادهاند. کار آسان بود، اما به قول آذربون بازدهی چندانی نداشت. اما من میگویم اگر تمام سی و دو نفری که بهشان زنگ زدم، یک نفر را به نفع جلیلی پای صندوق رای بکشانند، کارمان بازدهی مطلوبی داشته است.
وسط کار، تنها صدایی که شنیده میشد، صدای شیوخی بود که پنج شش نفره نشسته بودند دور یک میز و تشکیل داده بودند اتاق فکری را؛ که مشارکت در دور بیشتر است یا کمتر؟!
#توفیق4
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh