قلمدرد| مهدی پورمحمدی
نه از خواب سیر میشوم، نه بیداری سیرابم میکند؛ خودم هم نمیدانم، کجا دنبال تو میگردم؟! کجا؟! -
قرار بود بیدارم کنی عزیز دلم!
قرار بود چشمهایم باز شود.
مهربانتر شدی؛ بیخوابم کردی...
-
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
قرار بود بیدارم کنی عزیز دلم! قرار بود چشمهایم باز شود. مهربانتر شدی؛ بیخوابم کردی... -
شمردهام! چهل و پنج سال گذشته، به چهل و ششمیناش نزدیکام...
هر چه نزدیکتر، بیخوابتر، تشنهتر، سیرابتر، و تیغ لب گلویم دشنهتر!
-
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
شمردهام! چهل و پنج سال گذشته، به چهل و ششمیناش نزدیکام... هر چه نزدیکتر، بیخوابتر، تشنهتر، سی
از هزار و چهارصد و دو، سه، چهار، به پنجاه و هشت رفتهام؛ بارها و بارها. به قولِ خودت "مکرر در مکرر" چیزی قلبم را به خیابان دولت، خیابان فخرآباد، سرِ کوچهی یدالله سحابی فرستاده. مکرر در مکرر به قبلترش رفتهام. رفتهام حسینیه ارشاد، پای منبرت نشستهام؛ فریاد زدهای و به گوشِ جان میزبان طنین شدهام!
-
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
از هزار و چهارصد و دو، سه، چهار، به پنجاه و هشت رفتهام؛ بارها و بارها. به قولِ خودت "مکرر در مکرر"
مکرر در مکرر آمدهام که برسم؛ نرسیدهام؛ نرساندهای مرا!
چرا؟!
به بوسیدن عبات نرسیدهام، بارها...
-
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
میشود دست من را هم بگیری، عزیز دلم؟! -
دل به دریا زدهام، این من و این قلابت
ببرم سوی خودت، عشق تو ماهیگیر است!