دیدهام بر حاجبت من خط نستعلیق را
به معلی دو پلکت هم گهی تعلیق را...
دیدهام بر نَسخِ هشتی لبت من طٌرِّهها...
دیدهام گه بر نگاهت هم کمی تحریق را...
#مهدینار✍
#شیخناالشهید
@ezdehameeshgh
- بخوانید.🙏
متن تسلیت حضرت امام خمینی و پیامشون به مناسبت سالگرد شهید مطهری.
https://www.jamaran.news/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AC%DB%8C-%D9%BE%D9%84%D8%A7%D8%B3-70/1507784-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%85-%D9%86%D8%B8%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF
http://www.imam-khomeini.ir/fa/C207_43378/_%D8%AA%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84_%D8%A7%D8%B2_%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B7%D9%87%D8%B1%DB%8C_%D9%88_%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%AA_%D9%88_%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1_%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C_%D9%88%DB%8C
موهایت زیاد به پر و پامان میپیچید؛ نشستم به بافتن. یکی وسط، یکی از رو، یکی از زیر...
آمدم که بروم؛ نشد!
تار و پودم بد جور گیر افتاده بود!
#مهدینار✍
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
موهایت زیاد به پر و پامان میپیچید؛ نشستم به بافتن. یکی وسط، یکی از رو، یکی از زیر... آمدم که بروم؛
آمدم زلف ببافم که به پا دگر نگیرد...
ناگهان به خویش دیدم قدمم اثر نگیرد!
#مهدینار✍
@ezdehameeshgh
به هنگام درس خواندن...
پاورقی کتاب هم...
به سمت تو فانوس میگیرد!
مثل تمام سطرهای عاشق، که نقطهی پایانی جز تو ندارند!
مثل تمام فصلهای شیفته.
واژهام! جملهای، کلامی ناگفتهام شاید... فصلی از دلتنگیات، کتابی نانوشته و ناخوانده.
وقت خواندن عشق،
به سمت تو مگر میشود نیامد، شیخ شهید؟!
#مهدینار✍
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
...
https://www.aparat.com/v/mSB17#bottom-sheet_inside
مصاحبه شهید مطهری در فروردین ۵۸، چند روز قبل از رفراندوم تاریخی...
راهپیما شدهام؛ برای راهی نپیموده.
کشتی شدهام؛ برای دریایی که تازه کشف شده. گریز زدهام به معدنی که پیش از این کارگری به خود ندیده. بنّا، برای دیواری که پی ندارد... منتظر دیداری که از زمان و مکان بینصیب مانده.
ملبس شدهام به لباسی انتزاعی و ندوخته و گرم به آتشی نسوخته...
محتاج به ریسمانی که به دنبال تو بکشد تن خیس و مجروح و پاهای تاول زده و خونین را، از مسیر کویر به دریای وجود، از من، با من، به من... به تو! تو...
سر ریسمان کجاست؟! ساحلم کو؟! جادهام چه شد؟! خشت اول چیست؟! از کجا بردارم؟! کجا بگذارم؟!
#مهدینار✍
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
-
"باور" را میبینم؛ شلاق به دست ایستاده و مرکب وجود را به پیش میراند.
و عشق را که چراغ راه شده است.
"تو" را میبینم! ترکیب جدیدی از عشق و باور...