"•❈﷽❈•"
آقا نخون نخون که اگه خوندی مجبوری باید کپی کنی منم خوندم مجبور شدم کپی کنم😁😁
نخوووون😒
عجب آدمی هستی تو دیگه 😂😂.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خیلی دلت میخواد بخونی باشه
.
.
.
.
.
.
.
.
.
برو پایین 👇🏻
.
.
.
.
.
.
.
آره برو عزیزم 👇🏻
.
.
.
.
.
.
.
.
👇🏻اینم مطلب 👇🏻
.
.
.
.
.
.
برچهره دل ربای مهدی (عج) صلوات
اگه این پیامو تو گروه یا کانال دیگه نذاری تا آخر عمر مدیونی🌷✨🥺
واسه گل روی امام زمان بفرست!!!
رویاهایگمشده ツ
بيسيمي که کنار شونم بود رو برداشتم و دکمه رو گرفتم -همه گوش کنيد..هيچ کس نبايد بميره..تکرار ميکنم ه
ماهان:هان ؟چيه؟چرا اونطوري نگاه ميکني؟
-اين چه سر و وضعيه؟
با چشاي ورقلمبيده به سرتا پاي خودش نگاه کرد و دوباره به من نگاه کرد
ماهان:سر و وضعم چشه؟
-با قيافت نبودم با صورتتم چرا اينقدر کبود و داغونه؟
ماهان:آهان اون ميگي؟هيچي چيز مهمي نيست
-همين الان بگو وگر نه به مقصد نميرسي
ماهان:خيل خب بابا دعوا کردم با يه پسره ...
همه چيو برام تعريف کرد و منم هيچي نگفتم فقط نگاموبه جاده دوختم که صداي عصبانيه ماهان پيچيد توي فضا
ماهان:حسيني با درجت خداحافظي کن
حسيني:چرا قربان؟
ماهان:چون بع داز ماموريت ميشي گروهبان سوم
حسيني:چرا قربان؟
ماهان:تا تو باشي به من نخندي
حسيني:قربان لطفا عفو بفرماييد ...ديگه تکرار نميشه
لبخند روي لبم بود ..هم من ميدونستم ماهان داره شوخي ميکنه هم حسيني ميدونست که با خنده جواب ميداد
رسيديم و من ماهان رو از عقب پياده کردم و بردمش داخل
رو به روي من دستبند به دست پشت ميز نشسته بود با انگشتاش بازي ميکرد
-خب
ماهان:خب چي؟
-حرف بزن
ماهان:چي بگم؟
-اينکه اونجا چه کاره اي ؟
ماهان:چرا بايد بگم؟ مدرکي مبني بر گناه کار بودن من هست؟
-همين که داخل خونه اي بودي که مشکوک به وجود مواد مخدر بوده و حمل اسلحه
ماهان:اون اسلحه ها مجوز داره و من خبري از وجود مواد در اون خونه نداشتم
-حالا گيريم که اسلحه مجوز داشته باشه ...از کجا معلوم که خبر نداشتي؟
ماهان: چون خبر نداشتم ...
چراغ زير ميز روشن شد و اين يعني بايد برم بيرون و کار مهميه
از جام بلند شدم و به طرف در رفتم و از اتاق بازجويي خارج شدم ..سرهنگ بيرون بود
-چيشده سرهنگ؟
سرهنگ:متاسفانه هيچ مواد مخدري وجود نداشته و توي جعبه ها همش قهوه بوده ..اسلحه ها هم کاملا مجاز و داراي مجوز ..اونجا هم به اسم داريوش سراج يا کيارش سراج نبوده ..به اسم يه تاجر مواد غذايي به اسم حسين يزداني که اونا هم محافظاش و افرادش بودن ..اوني هم که الان داخله اتاق بازجوييه راننده ي شخصيشه ..همشون سوءسابقوشون پاکه پاکه حتي يه درگيري کوچيک هم نکردن
عصبي دستمو کوبيدم روي ميزي که کنارم بود ..
-لعنتي.
سرهنگ:بايد همشون رو آزاد کنيم ..چون يزداني اومده و ميگه بايد افرادشو همين الان آزاد کنيم وگر نه ازمون شکايت ميکنه
-ميشه باهاش صحبت کنم؟
سرهنگ :البته..توي اتاق منه
احترام نظامي گذاشتم و به سمته اتاق سرهنگ راه افتادم
پشت در ايستادم و يه نفس عميق کشيدم و تقيه به در زدم و وارد اتاق شدم
****
تقه اي به در خورد ..به خيال اينکه دوباره سرهنگ است از جايش بلند شد و ايستاد ..با ديدن پسر جواني که وارد اتاق شد کمي فقط کمي متعجب شد
پسر دستش را به طرفش دراز کرد و گفت
پسر:سلام ..من سرگرد آرمين خرسند هستم از دايره ي جنايي
با او دست داد و نگاهي به سر تا پايش انداخت..خودش بود ...همان آرميني که آوازه اش را شنيده بود ..پسري قد بلند و خوش هيکل ..با چشماني عسلي و با نفوذ ...هنوز هم شبيهش بود ..فقط کاش ميتوانست ماهان را هم ببيند ..ميخواست بداند که چقدر شبيه هم هستند...آخرين بار که آنها را ديده بود نوجوان بودند ولي باز هم خيلي به هم شبيه بودند ...خيلي سعي داشت
دستش را رها کرد و سر جاي قبلي اش نشست
يزداني:من اومدم اينجا تا افرادم رو ازاد کنم
-بله ...متوجه هستم ..اميد وارم شما هم متوجه باشيد که خونه ي شما مشکوک به اين بوده که داخلش مواد مخدر بوده
يزداني: شما توي خونه ي من مواد پيدا کرديد؟
-خوشبختانه يا متاسفانه خير
يزداني:پس ديگه حرفي براي زدن نيست
و از جايش بلند شد
يزداني:اگه تا يک ساعت ديگه افراد منو آزاد نکنيد ازتون شکايت ميکنم ..خدانگهدار
از جايش بلند شد و بدون اينکه اجازه ي حرف ديگري به آرمين بدهد از اتاق خارج شد
آرمين عصبي دستي در موهايش کشيد و پوفي کرد و به پشتي صندلي تکيه داد و به ديوار رو به رويش زل زد ...در اتاق باز شد و سرهنگ وارد اتاق شد
بلند شد و احترام نظامي گذاشت
سرهنگ:آزاد..بشين .چي شد؟
آرمين:هيچي ..گفت بايد تا يک ساعت ديگه آزادشون کنيم وگر نه شکايت ميکنه
سرهنگ:ظاهرا چاره اي نداريم
از کلانتري خارج شد ...توي ماشين نشست ...درک نميکرد که چرا داريوش ميخواهد انتقام بگيرد...او هيچوقت کاري را بدون دليل انجام نميداد اما حالا ..
ديگر درکش نميکرد ...از زماني که يادش ميامد براي هر کاري دليلي موجه داشت ...بايد ميدانست اينگونه نميشد...ماشين را روشن کرد و به طرف خانه ي داريوش به راه افتاد
جلوي خانه توقف کرد و پياده شد..به طرف در حياط رفت و آيفون تصويري را فشرد
در با صداي تيکي باز شد ...در را حل داد و وارد حياط شد ...داريوش به پيشوازش آمد
داريوش:به به به چه عجب حسين آقا..يادي از ما کردي
همه ي اين حرف هارا کاملا جدي زد ..با يکديگر دست دادند و به داخل خانه رفتند
روي مبل رو به روي يکديگر نشسته بودند..سکوت بينشان را حسين شکست
-اومدم يه سوال ازت بپرسم
داريوش:بپرس
رویاهایگمشده ツ
بيسيمي که کنار شونم بود رو برداشتم و دکمه رو گرفتم -همه گوش کنيد..هيچ کس نبايد بميره..تکرار ميکنم ه
-چرا ميخواي انتقام بگيري ؟
داريوش:نميتونم بگم..اين يه دليل شخصيه
-پس منم تا ندونم دليلت چيه کمکت نميکنم
داريوش:پوفففف با شه ميگم ولي نميتونم همه چيز رو برات بگم ...خلاصه ميگم
-باشه بگو
-چند سال پيش که شيدا هنوز کوچيک بود که پريا طلاق گرفت و رفت..ميخواست حضانت بچه ها رو هم بگيره ولي من نزاشتم ...از اون موقع بود که من وارد گروه پدرم شدم..يه مدت بعدش ...سر قاچاق يه محموله که بايد بين اجناس صادراتي که از يه تاجر کمک خواسته بوديم جاساز بود...موقع رد شدن محوله از مرز پليسا رسيدن وباهاشون در گير شديم برادرم اميد توي درگيري کشته شد ..پدرم هم دستگير شد و اعدامش کردن ...گروه داشت منحل ميشد که من همه چيو جمع و جور کردم
يزداني:خب اينا چه ربطي به آرمين خرسند داره؟
داريوش:اون تاجر ..پدر بزرگش بود
رویاهایگمشده ツ
-چرا ميخواي انتقام بگيري ؟ داريوش:نميتونم بگم..اين يه دليل شخصيه -پس منم تا ندونم دليلت چيه کمکت ن
يزداني:چي؟اونوقت ميخواي چطوري انتقام بگيري؟
داريوش:از طريق نوه ي عزيزش ..آرمين خرسند
يزداني:داري شوخي ميکني؟از کجا ميدوني که آرمين رو از همه بيشتر دوست داره؟
داريوش:يه بار دخترش و دامادش رو از دست داده..ماهان رو هم يه بار نزديک بود از دست بده..پس ميريم سراغ آرمين
يزداني:باشه هر طور که خودت ميدوني ..فقط گير نيفتي که من حوصله ي دادگاه ندارم
داريوش:خيالت راحت ..پاي تو وسط نمياد
يزداني:خيل خب من ديگه بايد برم...به نظر من کارت بچه گانست
داريوش:تو جاي من همه ي زندگيتو نباختي
يزداني:نميدونم شايد حق با تو باشه
داريوش:حق با منه
يزداني:خدانگهدار
داريوش:خداحافظ
حسين از خانه خارج شده بود ...به پنجره تکيه داد و به هواي ابري نگاه کرد..پاييز بود و هوا دلگير ...باز هم ياد گذشته کرده بود..براي انتقام مصمم شد ...انتقام؟مگر يکبار انتقام نگرفته بود؟همان زمان که فاطمه و همسرش را کشت انتقام پدر و همسرش را گرفت ..اما ميخواست آنچنان انتقامي بگيرد که که هيچوقت فراموش نکند..تمام اين سال ها گمان ميکرد که ماهان هم در آن تصادف همراه با پدر و مادرش کشته شده..اما الان هدف او ماهان نبود..بلکه در پي نابودي آرمين بود ...اين گونه هم انتقامش را ميگرفت هم اينکه گروه پليس را به طوري شوک زده ميکرد...ژاکتش همرا با سويچ ماشين را برداشت و از خانه بيون زد...صداي زني از گذشته هاي دور در ذهنش اکو ميشد
"-سعيد..سعيد ندو..پسرم ميفتي
-ولش کن پريا..بچست بزار بازي کنه..اينجا چيز خطر ناکي نيست
-ولي ممکنه زمين بخوره
-کيارش مواظبشه..تو بيا به من چايي بده که خيلي دلم واسه چاييات تنگ شده
-چشم آقا بفرماييد بشينيد"
غمي وسيع درون سينه اش بود...کنار جاده توقف کرد...وارد گل فروشي شد ...دسته اي گل اطلسي گرفت...سوار ماشين شد و به سمت بهشت زهرا رفت
از ماشين پياده شد و به سمت قطعه ي 6 بهشت زهرا رفت ...
بر سر قبر برادرش نشست ..گرد و خاک نشسته روي قبر را کنار زد و به اسم روي قبر نگاه کرد...گلاب را روي قبر ريخت و دستي به قبر کشيد...سرماي قبر آرامش کرد ...
-سلام برادر جان ...حالت خوبه؟..ناراحت نباش ...ديگه چيزي تا روز انتقام نمونده..اين همه سال صبر کردي ..اين چند مدت هم روش ..بهت قول ميدم
دسته اي از گل ها را روي قبر گذاشت و به سمت قبر ديگري رفت ..باز هم خاک را کنار زد و گلاب ريخت
-سلام پدر ...حال شما چطوره؟خوبي؟خوشي؟شما هم خيالت راحت..روز انتقام نزديکه
-آره..آره نزديکه پدر جان
به سمت صدا برگشت و با تعجب به کيارش نگاه کرد
داريوش:اينجا چيکار ميکني؟
کيارش:اومدم سر قبر پدر بزرگ و عموم ..از چه انتقامي حرف ميزنيد؟
داريوش:يه انتقام از يه فرد آشنا ولي براي تو آشنا نيست
کيارش:منم هستم
داريوش:تو که نميدوني درباره ي کيه؟
کيارش:واسم مهم نيست وقتي باعث شده شما به فکر انتقام بيفتيد حتما کار خيلي بدي در حقتون کرده
داريوش:باعث مرگ عمو و پدر بزرگت شده
جا خورد..از حرف پدرش جا خورد ..هميشه خانواده براي پدرش در جايگاه اول بود ...پس حتما کمکش ميکرد...تا ته خط
کيارش:هستم تا ته تهش
داريوش:خوبه
از جا بلند شد و قصد رفتن کرد
****
ماهان/ميلاد
کيارش رو جلوي بهشت زهرا پياده کردم
من موندم اين چرا مياد بهشت زهرا؟فک و فاميل اين که قچاقچي و قاتلن.پس چرا تو بهشت زهران؟
نميدونم چقدر منتظر موندم که همراه مرد ميانسالي از بهشت زهرا خارج شد
صبر کن ببينم..اين اينکه داريوش سراج بود
ايول خودشه..سريع ارتباط رو وصل کردم..فقط خدا خدا ميکردم که آرمين زود جواب بده
به 30ثانيه نکشيد که ارتباط وصل شد و من غرق در شادي شدم
آرمين:به به پسر خا...
پريدم وسط حرفش
-ببيين آرمين من وقت ندارم سريع يکيو بفرست جلوي بهشت زهرا ..داريوش سراج اينجاست..سريع باش
و ارتباط رو قطع کردم ...
کيارش اومد نشست داخل ماشين
کيارش:حرکت کن ..برو شرکت
به سمت شرکت راه افتادم
شروع کردم به تجيزه تحليل اتفاقات
کيارش سراج پسر داريوش سراج 30 ساله توي کار قاچاق مواد مخدره و تا جايي که ميدونم زياد با پدرش زياد رفت و آمد نداره ...
کيارش:حواست کجاست؟
-معذرت ميخوام آقا الان دور ميزنم
اولين بريدگي دور زدم و رفتم تو خيابوني که شرکت توش بود
کيارش:ماشين رو بزار همين جا و خودتم مرخصي...تيرداد هم لازم نيست بياد
-چشم آقا
ماشين رو همون جا گذاشتم و سوييچ رو دادم دستش ...راه افتادم طرف خونه
کليد انداختم و رفتم داخل و در رو پشت سرم بستم
در هال رو باز کردم و رفتم داخل..هيچکس نبود ..لباسام رو عوض کردم و رفتم تو آشپز خونه
نشستم جلوي تلويزيون و رونشنش کردم ...داشتم برنامه هاشو ميديدم که يه صداي زنگ مانند تو گوشم پيچيد ...سريع دستمو گذاشتم روي گوشمو ماليدمش..آي بميري آرمين خو يه ندايي بده قبض روح شدم ...ارتباط رو وصل کردم
آرمين:سلام
-سلام و درد ..سلام و مرض ..يه ندايي بده قبلش خو کر شدم
آرمين:چشم جناب حتما ندا ميدم
رویاهایگمشده ツ
-چرا ميخواي انتقام بگيري ؟ داريوش:نميتونم بگم..اين يه دليل شخصيه -پس منم تا ندونم دليلت چيه کمکت ن
-ندا کيه؟ميخواي زن بگيري؟
آرمين:نه بابا من غلط بکنم..چه خبر؟
-سلامتي...شما چه خبر؟
آرمين:هيچي فقط تونستيم خونه اي که داخلش هست رو پيدا کنيم
-ايول همونم خوبه
آرمين:جاويد خوبه؟
-آره
صداي در حياط اومد ..هول کرده از روي مبل بلند شدم و رفتم طرف پنجره ..ارکيا بود ...لعنتي نزديک در ورودي بود و منو هم ديده بود ..فرصت نداشتم ارتباط رو قطع کنم