#پارت 43
ساعت 18:30بود
حامی، سریع آماده شدیم سوار ماشین شدیم رفتیم سمت خونه ی نفس
....
نفس از استرس داشتم میپوکیدم، آماده شدم رفتم تو آشپزخونه
منتظر صدای زنگ بودم
بعد 10دیقه آیفون خونه زنگ خورد
رفتم در رو باز کردم
لیلا: سلام عروس خوشگلمـ
نفس: سلام
حمید: سلام دخترم
نفس: سلامـ
جانا: سلام آجی
نفس: سلام قربونت برم🥺
حامی: سلام بانو
نفس: سلام فرفری🙃
رادین: سلام
لیلا: سلام پسر گلم
حمید: سلام پسرم
رادین: سلام
جانا: سلام
رادین: سلام دادا
حامی: سلام دادا
مژگان: سلام، خوش اومدید
لیلا: ممنون
مژگان: خب، این دختر من، دیدینش دیگه، پسندتون هست
لیلا: اولندش نباید پسند من باشه باید پسند حامی باشه دومندش مگه میشه نپسندید
مژگان بگم چایی بیاره؟
حمید: حتما
مژگان: دخترم چای
نفس: سینی به دست اومدم تو پذیرایی، دستم میلرزید، رسیدم یه حامی چشم تو چشم شدم باش، از استرس دستم میارزید، که حامی گفت
حامی: نترس جوجو{اروم}
نفس : استرسم کم شد، دیگه دستام لرز نداشت، رفتم نشستم کنار مامانم
حمید: برن حرفاشونو بزنن؟
مژگان: حتما
{اتاق}
حامی: چه اتاق خوشگلی
نفس: مرسی
حامی: صاحبش خوشگله
نفس: 😁
نفس: یه لحظه پامو گذاشتم عقب با پای حامی پیچید خوردیم زمین چشمام به چشماش خیره شد فاصلمون یه یه دست بود
حامی: سکوت مطلقی بینمون بود، یه کف دست فاصلمون بود نمیدونستم چیکار کنم
نفس: حس عجیبی بود
ادامه دارد...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_gnr6cgq&btn=حرفاتون:)
شنوای تک تک نظراتتون هستم
𝐀𝐍𝐓𝐊𝐇𝐀𝐁 𝐌𝐀𝐑𝐆𝐁𝐀𝐑فور=عزل
پارت هیجانییی🥺😂
بچه ها امکان داره پارت بعد دارای صحنه های هیجانی باشه🙂
لطفا لطفا اگه دوست ندارید نخونید:)
گفتم اطلاع داشته باشین:)
و اینکه اگه زیر 12سال هستین نخونید🙏🏻🙂