و اشکهایم سرازیر میشدند، بیآنکه بفهمم چرا و چگونه…
فقط میافتادند، آرام و پیدرپی، مثل چیزی که مدتها درونم جمع شده باشد و بالاخره راهی برای بیرون آمدن پیدا کرده باشد.
میخواستم روحم را محکم در آغوش بگیرم؛
آنقدر محکم که همهٔ غمهایش را لحظهای فراموش کند.
اما نمیشد.
خودم بودم و خودم؛
اشک میریختم و انگشتانم همان قطرهها را از روی گونههایم پاک میکردند، بیهیچ قدرتی برای آرام کردنشان.
دستانم میلرزید، تنم یخ کرده بود و نوک انگشتانم را حس نمیکردم؛
فقط گریه میکردم…
بیآنکه بفهمم از کجا آمده و تا کجا میخواهد ادامه داشته باشد.
انگار دیواری که سالها دور خودم چیده بودم—دیوارِ آجریِ محکم، ساخته از علاقهمندیها و تظاهر به قوی بودن—یکباره فرو ریخته بود.
در یک لحظه فهمیدم دیگر آن ریحانهٔ همیشهمحکم نیستم؛
انگار تمام بلد بودنهایم، یکییکی از یادم رفته بودند و تنها کاری که میدانستم… گریه کردن بود.
از آدمی که روزی میشناختم دور شده بودم؛
از احساسی که زمانی نزدیکم بود، آنقدر دور که گویی تبعیدش کرده بودم.
و حالا، بیهشدار، پرت شدم وسط دریایی از حسهایی که مدتها خاموششان کرده بودم—
دریایی که موجهایش با اشکهایم قاطی میشد و هیچکدام،
انگار خیال تمام شدن نداشتند.
و من، میان آن همه اشک، فقط میخواستم از این سنگینی رها شوم؛
میخواستم لحظهای از زیرِ بارِ ادامه دادن کنار بکشم،
از این همه مقاومت خسته بودم…
اما نه.
انگار جایی درونم هنوز میگفت باید بایستم؛
باید بمانم،
حتی اگر با چشمانی خیس
و دلی که هنوز میلرزد.
جزو ریحانه نوشت ها ..
ریحآنه.
« دلتنگی؟ »
دلتنگی معمولاً بهعنوان یک احساس توصیف میشود،
اما میشود آن را دقیقتر فهمید.
دلتنگی بیش از آنکه هیجان باشد، نوعی آگاهی است؛
آگاهی از فاصلهای که میان وضعیت اکنون و امکانهای ازدسترفته شکل میگیرد.
این فاصله الزاماً به اشخاص محدود نیست.
انسان اغلب خیال میکند دلتنگِ فردی یا چیزیست،
درحالیکه دلتنگی، در سطحی عمیقتر، به زمان مربوط میشود؛
به لحظههایی که در آنها خواستن هنوز بیپاسخ نبود،
یا دستکم، امکانِ پاسخ وجود داشت.
دلتنگی از همانجا آغاز میشود که انسان میفهمد بعضی لحظهها،
حتی اگر هنوز زنده باشند،
دیگر قابل بازگشت نیستند.
بعضی خواستنها فقط یکبار اتفاق میافتند.
نه بهدلیل ضعف میل،
و نه بهخاطر کوتاهیِ انسان،
بلکه چون شرایط وجودیِ آن خواستن از میان رفته است.
جهان منطق خود را دارد؛
و گاهی این منطق، بیهیچ خصومتی،
امکانِ تکرار را از میان برمیدارد.
دلتنگی در اینجا، میل به چیزیست که هنوز خواستنیست،
اما دیگر ممکن نیست.
شکل دیگری از دلتنگی،
دلتنگی برای نداشتههاست.
برای چیزهایی که هرگز تجربه نشدند،
اما نبودشان، حضوری پررنگ دارد.
انسان فقط با آنچه زیسته تعریف نمیشود؛
با امکانهایش نیز هست.
دلتنگی برای نرسیدهها،
نوعی سوگواریست برای «خودهای ممکن»
که هرگز مجال تحقق نیافتند.
هر انتخاب، در عین ساختن،
امکانهای بیشماری را حذف میکند.
دلتنگی صدای همان امکانهای حذفشده است.
نه از سرِ پشیمانی،
بلکه بهدلیل ماهیت انتخاب.
انتخاب، حتی در درستترین شکل خود،
همراه با فقدان است.
و دلتنگی چرا پایان نمیپذیرد؟
چون به گذشته تعلق ندارد.
به اکنون تعلق دارد؛
به لحظهای که انسان به خطی بودن زمان آگاه میشود،
و میفهمد بازگشتی در کار نیست.
تا زمانی که این آگاهی باقیست،
دلتنگی نیز باقی میماند؛
نه بهعنوان ضعف،
بلکه بهعنوان یکی از نشانههای فهم.
جزو ریحانه نوشت ها ..
ریحآنه.
پاییز
پیش از آنکه برود
لیوانِ نیمهماندهی چای را
بر لبهی عصر جا میگذارد،
و پنجرهای را
که هرگز کامل بسته نشد.
هوای سرد
آهسته از لای درزِ پنجره میلغزد،
نه با قصدِ یورش
با نیتِ یادآوری.
انگار پاییز میخواست
نبودنش
یکباره بر تنِ خانه فرو نریزد.
او بلد بود
دوستداشتن را تا کجا ادامه دهد.
میدانست بعضی ماندنها
چای را تلخ میکنند
و بعضی رفتنها
طعمِ آخر را
در حافظه نگه میدارند.
آخر پاییز
مکثیست میان دست و استکان،
میان نگاه و پنجره؛
جایی که دل هنوز گرم است
اما هوا
راهِ خودش را پیدا کرده.
پاییز میرود
بیهیاهو،
بیآنکه چیزی را بشکند.
او از خود
پنجرهای نیمهباز،
لیوانی نصفه
و سکوتی میگذارد
که زمستان
هرگز نمیتواند
تمامش کند.
جزو ریحانه نوشت ها ..
ریحآنه.
گربه از پنجرهی نیمهباز آمد داخل،
پردهی قهوهای چارخونه با نسیم صبحگاهی کمی تکان خورد و نور خورشید را روی کف اتاق تکهتکه کرد.
نور افتاده روی زمین مثل لکههای خاطرهای پراکنده بود که هیچکس نمیتوانست جمعشان کند.
دم گربه آرام روی کف کشیده شد، و بدنش نرم بود، مثل خزهای که روی سنگهای صبح بارانی رشد کرده باشد.
چشمهایش دو شکاف طلایی بودند که با نگاهشان انگار میخواستند چیزی بفهمند، یا شاید فقط از بودن خودشان لذت میبردند.
من روی صندلی چوبی نشسته بودم، دستم دور لیوان چای که بخارش به آرامی روی صورتم مینشست.
پیراهن بافتنی طوسیای بر تن داشتم و وزنش حس حضورم را نگه میداشت.
کف اتاق سرد بود و کمی رطوبت کف زمین به پاهایم میرسید، حس عجیبی بود، هم خنک و هم زندهکننده.
من نگاه میکردم و با خودم میگفتم که بعضی چیزها چرا اینقدر زود فراموش میشوند.
به گربه نگاه کردم و گفتم:
«نمیدانم چرا… بعضی چیزها، بعضی احساسها، خیلی زود از ذهنم میروند.
اولش فکر میکنم باید ناراحت باشم، باید هنوز دردم بگیرد…
ولی بعد… انگار همه چیز به آرامی محو میشود.»
گربه چشمهایش را نیمهباز کرد و سرش را کمی به یک طرف خم کرد.
ادامه دادم:
«وقتی ناراحتیها و دلخوریهایم… وقتی ترسها و دلهرههایم زمانشان تموم میشود،
میروند، و دیگر پیدایشان نمیکنم.
و من… من باید یاد بگیرم رها کنم.»
گربه نزدیکتر آمد، سرش را به زانویم مالید و دمش آرام روی زمین کشیده شد.
من نفس عمیقی کشیدم و جرعهای از چای خوردم، و دوباره به لیوان خیره شدم.
بیصدا فهمیدم: اگر احساسات بروند، فقط تماشایشان کنم؛
اگر بمانند، همراهیشان کنم.
نور کمرنگ از پردهها رد شد و سایهها روی کف اتاق کشیده شدند.
چای هنوز بخار داشت، پرده با نسیم آهسته تکان میخورد، و دم گربه گاهی آرام جابهجا میشد، انگار خانه و زمان را با خودش نوازش میکرد.
هر لحظه طول کشید و همزمان کوتاه بود،
حسی مبهم و ناپیدا که نه شروع داشت، نه پایان،
و من همانجا نشسته بودم، نگاهام به لیوان،
و همه چیز همزمان هم بود و هم نبود،
در سکوتی سفید که همهجا را پر کرده بود.
جزو ریحانه نوشت ها ..