" خلاصهرمانروخدمتتونعرضمیکنم 🙋🏻♀ "
-
آقا "معین"، به همراه برادر دوقلوشون ، "متین" ،
برای ادامه تحصیل میرن کانادا ؛
اونجا آقا معین عاشق و دلباخته یه دختر خانوم کانادایی میشه به اسم "کاترینا" ؛
که اینم برای خودش جریانی داره 💁🏻♀ .
اما درست قبل سفرشون ، یه اتفاقات عجیب و غریبی میفته که معین هیچ توضیحی براشون پیدا نمیکنه ..👀📖 .
-
💙| شروط کپی ؟ @qqqq92
- روسری ِمخملی ِقرمز ..
#پارتیک ؛
____ __ _
چشمام سیاهی میرفت ، گیج بودم ..
کجام ؟ اینجا کجاست ؟
دستم رو گزاشتم رو قلبم ؛
این بیماری ِلعنتی ، دست از سرم برنمیداره ..
ولی چرا الان ؟!
درست یک روز قبل از رفتن به کانادا ..
این بیماری قلبی اخرش من رو میکشت ..
از این بیماری مدتها با خبر بودم اما چیزی نگفته بودم ،این چیز ها برام مهم نبود ولی سفرم به کانادا .. اگر لغو میشد من دیوونه میشدم ؛
به سختی دستم رو بلند کردم و ساعت رو چک کردم . ۴ و نیم !
مامان حتما منو میکشت ..
سرم رو از دستم کندم و بلند شدم ؛ تلوتلو خوران به سمت در رفتم . همون لحظه که دستم رو گذاشتم رو در ، در باز شد و محکم خورد تو بینی ام ! پرستاری که در رو باز کرده بود خشکش زد . میخواستم سرش فریاد بکشم که نگاهم تو نگاهش گره خورد ؛
موهای مشکیاش از لای مقنعه اش بیرون زده بود ، چشمهاش سیاه و براق بود و لبخند زیبا و محوی داشت ؛ دندون های سفیدش که مثل مروارید برق میزد از لای لب هاش که به زیبایی دونه های انار بود خودنمایی میکرد
وقتی نگاهم به صورتش افتاد دیگه نتونستم حرکت کنم ؛ انگار میخکوب شده بودم ؛ چند لحظه که گذشت به خودم اومدم . ببخشید زیر لبیای گفتم و سریع از کنارش رد شدم . احساس کردم صورتم داغ شده . چند قدم برنداشته بودم که مرد ِقدبلندی با لباس دکتری جلوی راهم سبز شد ؛ با کلافگی گفت :
- آقای شریفی ! برای چی از جاتون بلند شدین ؟
- من عجله دارم .. باید برم ..
عینکش رو برداشت و گفت :
- در این باره باید با دکتر مسعودی صحبت کنین آقا معین !
میخواستم بپرسم دکتر مسعودی کجاست که ..
- شما اسم ِمنو از کجا میدونین ؟
- خب توی پرونده تون بود ..!
- ولی .. من تو خیابون حالم بد شد . و بی هوش شدم ! کی اسم منو به شما گفته ؟
- بنده اطلاعی ندارم ؛ البته خواهرتون شما رو رسوند اینجا..
خواهر ؟ من خواهر دارم ؟
- چیمیگین آقا ؟ خواهر کجا بود ؟
سرش رو به نشونه استیصال تکون داد و رفت ..
▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – ·
- @ROMANmohadesd -
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
- روسری ِمخملی ِقرمز .. #پارتیک ؛ ____ __ _ چشمام سیاهی میرفت ، گیج بودم .. کجام ؟ اینجا کجاست ؟
- روسری ِمخملی ِقرمز ..
#پارتدو ؛
____ __ _
با مسئولیت خودم از بیمارستان مرخص شدم ؛
دکترمسعودی، خیلی بهم سفارش کرد ، گفت هیجان زده نشم ، عصبی نشم ، و اصلاا کار سنگین نکنم ..
بازم حرف های تکراری ..
ولی مگه میشد هیجان نداشته باشم ؟
دستم یخ کرده بود و قلبم مثل گنجشک تندتند میزد ؛ من خواهر داشتم!
۲ روز به تولد ۱۹ سالگیم مونده بود و تازه فهمیده بودم؛ اول با خودم گفتم شاید مثل فیلم ها یه خواهر گمشده داشتم ؛
ولی .. نکنه کار آرشامه ؟ از دست این شوخی های بینمکش ..
یادم نمیاومد ماشین رو کجا پارک کردم . بهتر ! پیاده میرفتم و باد میخورد به کلم .
از بیمارستان تا خونه هم که راهی نبود ،
دستم هام رو تو جیب سویشرتم کردم و از بیمارستان خارج شدم
***
هواپیما ایران / کانادا
تکیه دادم به صندلی هواپیما و دست متین رو فشار دادم :
-لطفا به کسی چیزی نگو ..
متین با حالت عصبی نگاهم کرد ؛
- تو دیوانه ای !
- میدونم !
متین بدون توجه به لحن کنایه دارم گفت ..
▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – ·
- @ROMANmohadesd -
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
- روسری ِمخملی ِقرمز .. #پارتدو ؛ ____ __ _ با مسئولیت خودم از بیمارستان مرخص شدم ؛ دکترمسعودی، خی
- روسری ِمخملی ِقرمز ..
#پارتسه ؛
____ __ _
متین بدون توجه به لحن کنایه دارم گفت :
-فکرنکردی اگه تو خونه حالت بد میشد ما باید چیکار میکردیم ؟ هیچی ! هیچ کاری از دستمون برنمی اومد. تو چته آخه ؟ چرا نگفتی ؟
- متین بیخیال . حالاکه گفتم ؛
بعدشم زنگ میزنین اورژانس دیگه ..
با اخم گفت :
- مامان چی ؟ بهش گفتی ؟
- لطفا بهش نگو ؛ مامان رو که میشناسی
الکی جوش میکنه و استرس میگیره ..
نگرانی داشت تو نگاهش موج میزد ؛
برای اینکه جو سنگین رو عوض کنم گفتم :
- راستی ؛ کیس انتخابی مامان برای خودت رو دیدی ؟
- چی ؟
لبخند عمیقی زدم . میدونستم از ازدواج متنفره ، برای همین این بحث رو پیشکشیدم ، تا حواسش از بیماری قلبی من ، و کله شق بازی ای که بهشون نگفتم پرت بشه
سرم رو تکیه دادم به صندلی هواپیما و بدون توجه به داد و بیداد های متین
چشمامو بستم .
از بچگی ، شخصیت منو متین ، تفاوت های زیادی داشت ؛ من عاشق درس خوندن بودم ،
ولی متین لای کتاب رو هم باز نمیکرد؛
نه اینکه بره دنبال بازی و اینجور کارا ،
میرفت وسایل خونه رو قطع نخاع میکرد!
البته که خیلی باهوش بود و سرکلاس همه چیز رو میفهمید..
و البته که مثل ِاسمش خیلی متین بود ،
ولی با همه محجوب بودنش ، هروقت بحث ِازدواج میشد چنان قیل و قالی راه میانداخت که اون سرش ناپیدا !
اما به اندازه ای که متنی از ازدواج متنفر بود من عاشق ازدواج و تشکیل خانواده بودم ..
ولی هیچ وقت مورد مناسبی پیدا نمیشد
مامان تاحالا ، چندبار رفت خواستگاری ، ولی خب ، هرکدومشون یه ایرادی داشتن ؛
یکی خیلی بیسلیقه بود ، یکی نازک نارنجی ، یکی هم خیلی عصبی بود ؛ جوری که نزدیک بود مارو از خونهشون پرت کنه بیرون ..
یاد این خاطره که افتادم ، ناگهان لبخند محوی نشست رو لبم ..
▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – ·
- @ROMANmohadesd -
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
نظراتتون رو میشنوم عزیزای دلمم💁🏻♀💗. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_86zt6s&btn=نو
ممبرا هامون عصبانیان ؛ نمیشه باهاشون حرف زد🦦🚶🏻♂..
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
- روسری ِمخملی ِقرمز .. #پارتسه ؛ ____ __ _ متین بدون توجه به لحن کنایه دارم گفت : -فکرنکردی اگه ت
- روسری ِمخملی ِقرمز ..
#پارتچهار ؛
____ __ _
۲/آذر/۱۴۰۲ ؛ تهران / مجلس خواستگاری :
استکان خالی ِچایام رو گذاشتم کنار نعلبکی و دستپاچه بلند شدم ؛
کلا وقتی میگن عروس و داماد برن با هم صحبت کنن قلبم میاد تو دهنم ؛
بسم اللهی گفتم و از جا بلند شدم .
داشتم پشت سر دختره راه میرفتم که یهو وایساد ! نزدیک بود برم تو صورتش که خودشو کنار کشید ، و من محکم رفتم توی میز دکوری که روش چند تا مجسمه های چینی روش بود .. یاد عکس العمل دختره میفتم هنده ام میگیره ..
حال ؛ هواپیما تهران / اتوا :
- معین ؛ پاشو معین .. خیلی وقت ِخوابیدی ،
قهوه میخوای ؟
از لای چشم های نیمه بازم به مهمانداری که جلوم با لیوان قهوه وایساده بود نگاه کردم :
- Yes Please!
یک جرعه ازش رو خوردم :
- اَه ! چقدر تلخه ؛ مزه زهرمار میده ..
- ناسلامتی قهوه هستاا ..
سرم رو چرخوندم که ببینم کی این حرف رو زد ؛ کنار متین یه پسر جوون ۱۸-۱۹ ساله ، با موهای خرمایی مجعد ، و پوست ِگندمی نشسته بود ؛
بهش میخورد پسر خون گرمی باشه ،
دستش رو دراز کرد و گفت :
- خوشبختم آقا معین ..! من امیرحسینم
همونطور که باهاش دست میدادم به متین نگاه کردم تا برام توضیح بده چه خبره ..
▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – ·
- @ROMANmohadesd -