- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
- روسری ِمخملی ِقرمز .. #پارتیک ؛ ____ __ _ چشمام سیاهی میرفت ، گیج بودم .. کجام ؟ اینجا کجاست ؟
- روسری ِمخملی ِقرمز ..
#پارتدو ؛
____ __ _
با مسئولیت خودم از بیمارستان مرخص شدم ؛
دکترمسعودی، خیلی بهم سفارش کرد ، گفت هیجان زده نشم ، عصبی نشم ، و اصلاا کار سنگین نکنم ..
بازم حرف های تکراری ..
ولی مگه میشد هیجان نداشته باشم ؟
دستم یخ کرده بود و قلبم مثل گنجشک تندتند میزد ؛ من خواهر داشتم!
۲ روز به تولد ۱۹ سالگیم مونده بود و تازه فهمیده بودم؛ اول با خودم گفتم شاید مثل فیلم ها یه خواهر گمشده داشتم ؛
ولی .. نکنه کار آرشامه ؟ از دست این شوخی های بینمکش ..
یادم نمیاومد ماشین رو کجا پارک کردم . بهتر ! پیاده میرفتم و باد میخورد به کلم .
از بیمارستان تا خونه هم که راهی نبود ،
دستم هام رو تو جیب سویشرتم کردم و از بیمارستان خارج شدم
***
هواپیما ایران / کانادا
تکیه دادم به صندلی هواپیما و دست متین رو فشار دادم :
-لطفا به کسی چیزی نگو ..
متین با حالت عصبی نگاهم کرد ؛
- تو دیوانه ای !
- میدونم !
متین بدون توجه به لحن کنایه دارم گفت ..
▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – ·
- @ROMANmohadesd -
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
- روسری ِمخملی ِقرمز .. #پارتدو ؛ ____ __ _ با مسئولیت خودم از بیمارستان مرخص شدم ؛ دکترمسعودی، خی
- روسری ِمخملی ِقرمز ..
#پارتسه ؛
____ __ _
متین بدون توجه به لحن کنایه دارم گفت :
-فکرنکردی اگه تو خونه حالت بد میشد ما باید چیکار میکردیم ؟ هیچی ! هیچ کاری از دستمون برنمی اومد. تو چته آخه ؟ چرا نگفتی ؟
- متین بیخیال . حالاکه گفتم ؛
بعدشم زنگ میزنین اورژانس دیگه ..
با اخم گفت :
- مامان چی ؟ بهش گفتی ؟
- لطفا بهش نگو ؛ مامان رو که میشناسی
الکی جوش میکنه و استرس میگیره ..
نگرانی داشت تو نگاهش موج میزد ؛
برای اینکه جو سنگین رو عوض کنم گفتم :
- راستی ؛ کیس انتخابی مامان برای خودت رو دیدی ؟
- چی ؟
لبخند عمیقی زدم . میدونستم از ازدواج متنفره ، برای همین این بحث رو پیشکشیدم ، تا حواسش از بیماری قلبی من ، و کله شق بازی ای که بهشون نگفتم پرت بشه
سرم رو تکیه دادم به صندلی هواپیما و بدون توجه به داد و بیداد های متین
چشمامو بستم .
از بچگی ، شخصیت منو متین ، تفاوت های زیادی داشت ؛ من عاشق درس خوندن بودم ،
ولی متین لای کتاب رو هم باز نمیکرد؛
نه اینکه بره دنبال بازی و اینجور کارا ،
میرفت وسایل خونه رو قطع نخاع میکرد!
البته که خیلی باهوش بود و سرکلاس همه چیز رو میفهمید..
و البته که مثل ِاسمش خیلی متین بود ،
ولی با همه محجوب بودنش ، هروقت بحث ِازدواج میشد چنان قیل و قالی راه میانداخت که اون سرش ناپیدا !
اما به اندازه ای که متنی از ازدواج متنفر بود من عاشق ازدواج و تشکیل خانواده بودم ..
ولی هیچ وقت مورد مناسبی پیدا نمیشد
مامان تاحالا ، چندبار رفت خواستگاری ، ولی خب ، هرکدومشون یه ایرادی داشتن ؛
یکی خیلی بیسلیقه بود ، یکی نازک نارنجی ، یکی هم خیلی عصبی بود ؛ جوری که نزدیک بود مارو از خونهشون پرت کنه بیرون ..
یاد این خاطره که افتادم ، ناگهان لبخند محوی نشست رو لبم ..
▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – ·
- @ROMANmohadesd -
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
نظراتتون رو میشنوم عزیزای دلمم💁🏻♀💗. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_86zt6s&btn=نو
ممبرا هامون عصبانیان ؛ نمیشه باهاشون حرف زد🦦🚶🏻♂..
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
- روسری ِمخملی ِقرمز .. #پارتسه ؛ ____ __ _ متین بدون توجه به لحن کنایه دارم گفت : -فکرنکردی اگه ت
- روسری ِمخملی ِقرمز ..
#پارتچهار ؛
____ __ _
۲/آذر/۱۴۰۲ ؛ تهران / مجلس خواستگاری :
استکان خالی ِچایام رو گذاشتم کنار نعلبکی و دستپاچه بلند شدم ؛
کلا وقتی میگن عروس و داماد برن با هم صحبت کنن قلبم میاد تو دهنم ؛
بسم اللهی گفتم و از جا بلند شدم .
داشتم پشت سر دختره راه میرفتم که یهو وایساد ! نزدیک بود برم تو صورتش که خودشو کنار کشید ، و من محکم رفتم توی میز دکوری که روش چند تا مجسمه های چینی روش بود .. یاد عکس العمل دختره میفتم هنده ام میگیره ..
حال ؛ هواپیما تهران / اتوا :
- معین ؛ پاشو معین .. خیلی وقت ِخوابیدی ،
قهوه میخوای ؟
از لای چشم های نیمه بازم به مهمانداری که جلوم با لیوان قهوه وایساده بود نگاه کردم :
- Yes Please!
یک جرعه ازش رو خوردم :
- اَه ! چقدر تلخه ؛ مزه زهرمار میده ..
- ناسلامتی قهوه هستاا ..
سرم رو چرخوندم که ببینم کی این حرف رو زد ؛ کنار متین یه پسر جوون ۱۸-۱۹ ساله ، با موهای خرمایی مجعد ، و پوست ِگندمی نشسته بود ؛
بهش میخورد پسر خون گرمی باشه ،
دستش رو دراز کرد و گفت :
- خوشبختم آقا معین ..! من امیرحسینم
همونطور که باهاش دست میدادم به متین نگاه کردم تا برام توضیح بده چه خبره ..
▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – ·
- @ROMANmohadesd -
امیرحسین کیه به نظرتون 👀؟
نقشش تو داستان کجاست 🦦؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_86zt6s&btn=نویسنده.نُقلی.|.رمان
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
- روسری ِمخملی ِقرمز .. #پارتچهار ؛ ____ __ _ ۲/آذر/۱۴۰۲ ؛ تهران / مجلس خواستگاری : استکان خالی ِچا
- روسری ِمخملی ِقرمز ..
#پارتپنج ؛
____ __ _
همونطور که باهاش دست میدادم به متین نگاه کردم تا برام توضیح بده چه خبره ؛ خیلی بدم میاد که طرف باهام احوال پرسی بکنه ، و من حتی ندونم اون کیه !
حالت خیلی رو اعصابیه ؛
متین خندید و گفت :
-هم دانشگاهیمه ؛ تازه فهمیدم
- خوشبختم
- همچنین
از پنجره به بیرون نگاه کردم ؛ هوا داشت تاریک میشد..
متین پوزخندی زد و گفت :
-خیلی خوابیدی هاا ..!
- هنوزم خوابم میاد ..
امیر حسین خندید ؛ فکرکنم همیشه قبل حرف زدن میخندید..
- آقا معین ، برای خواب وقت زیاده .. یکم از خودت بگو .. بشناسیمت..
دستی به موهام کشیدم :
- اسمم ، همونطور که میدونی ، معین ِ؛ ۱۹ سالـــ..
- اینا رو که خودم میدونم ! علایقت چیه ؟
- گیتار ، سفر ، شنا ، عاممم ، گیم .. دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه .. تو چی ؟
- خب من .. مداحیکردن ، کارای جهادی ، تنیس ، کتاب خوندن ، شاید باورت نشه ولی شیرکاکائو .. براش میمیرم! ، هیئت رفتن ، مخصوصا هئیتمون تو کاندا ، تــ ..
- وایسا ببینم ؛ چی ؟ هئیت دارین اینجا ؟
▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – ·
- @ROMANmohadesd -
- روسری ِمخملی ِقرمز ..
#پارتشش؛
____ __ _
- وایسا ببینم ؛ چی ؟ هیئت دارین اینجا ؟
- اِ ، خب آره ! بابام برای تبلیغ میاد کشور های اروپایی ؛ یه هئیت کوچولو و جمع و جور هم اینجا داریم ..
متین گفت :
- چه جالب ! من تاحالا هیئت نرفتم ..
چشـــم های امیرحسین گرد شد :
- جاان ؟ هئیت نرفتی ؟
متین سرخ شد :
- مــ .. من تاحالا نماز هم نخوندم ! یعنی خوندم ها ؛ وقتی بچه بودم .. مامانبزرگم ، همیشه من و معین رو تشویق میکرد ، تشویق میکرد که نماز بخونیم ؛ ولی وقتی از دنیا رفت .. نمیدونم ! خب .. حس میکردم دیگه نمیخواد نماز بخونم .. ۱۶ سالم بود اون موقع .. هئیت هم رفتم هاا ؛ با مامانبزرگم ..
رو به امیر حسین گفتم :
- اینطوری نگاه نکن ؛ منم همینم .. البته پدر و مادرم .. اونا یکم مذهبی ترن ؛ اونا نماز میخونن ، منم میخونم ! اگه حوصله و وقت داشته باشم ، تقریبا یکی درمیون ؛
البته اگه قضا هم بشه قضاش رو میخونم ؛
امیر حسین گفت :
- خب ؛ پس واجب شد یه صحبتی باهاتون بکنم .. میشه بپرسم چرا نماز نمیخونی ؟
- نمیدونم!
- نمیدونی ؟
- نه ! گفتم که .. حوصله و وقت ..
- اهل کتاب چطور ؟ اهل کتاب هستی ؟
داشتم با خودم فکرمیکردم ؛ کتاب چه ربطی به نماز داره :
- اگه خوب باشه ، آره ، چرا که نه ..
با چهره ای متفکر نگاهم کرد :
- باشه .. میخوای بخوابی ، بخواب . صحبتی ندارم
▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – ·
- @ROMANmohadesd -