eitaa logo
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
30 دنبال‌کننده
10 عکس
0 ویدیو
0 فایل
˺بسم‌ربِ‌چشمانش˻☕️ من همان مسئله‌ ساده ولی مجهولم خودمن باخودمن درخودمن می‌جنگد :) ___ __ _ قلم اینجا: ازنور ِ موضوعم؟ رمان ِ کپی ؟ زشته ؛ نکن
مشاهده در ایتا
دانلود
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
- روسری ِمخملی ِقرمز .. #پارت‌یک ؛ ____ __ _ چشمام سیاهی می‌رفت ، گیج بودم .. کجام ؟ اینجا کجاست ؟
- روسری ِمخملی ِقرمز .. ؛ ____ __ _ با مسئولیت خودم از بیمارستان مرخص شدم ؛ دکتر‌مسعودی، خیلی بهم سفارش کرد ، گفت هیجان زده نشم ، عصبی نشم ، و اصلاا کار سنگین نکنم .. بازم حرف های تکراری .. ولی مگه می‌شد هیجان نداشته باشم ؟ دستم یخ کرده بود و قلبم مثل گنجشک تندتند میزد ؛ من خواهر داشتم! ۲ روز به تولد ۱۹ سالگیم مونده بود و تازه فهمیده بودم؛ اول با خودم گفتم شاید مثل فیلم ها یه خواهر گمشده داشتم ؛ ولی .. نکنه کار آرشامه ؟ از دست این شوخی های بی‌نمکش .. یادم نمی‌اومد ماشین رو کجا پارک کردم . بهتر ! پیاده میرفتم و باد می‌خورد به کلم . از بیمارستان تا خونه هم که راهی نبود ، دستم هام رو تو جیب سویشرتم کردم و از بیمارستان خارج شدم *** هواپیما ایران / کانادا تکیه دادم به صندلی هواپیما و دست متین رو فشار دادم : -لطفا به کسی چیزی نگو .. متین با حالت عصبی نگاهم کرد ؛ - تو دیوانه ای ! - میدونم ! متین بدون توجه به لحن کنایه دارم گفت .. ▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – · - @ROMANmohadesd -
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
- روسری ِمخملی ِقرمز .. #پارت‌دو ؛ ____ __ _ با مسئولیت خودم از بیمارستان مرخص شدم ؛ دکتر‌مسعودی، خی
- روسری ِمخملی ِقرمز .. ؛ ____ __ _ متین بدون توجه به لحن کنایه دارم گفت : -فکر‌نکردی اگه تو خونه حالت بد می‌شد ما باید چیکار میکردیم ؟ هیچی ! هیچ کاری از دستمون برنمی اومد. تو چته آخه ؟ چرا نگفتی ؟ - متین بیخیال . حالا‌که گفتم ؛ بعدشم زنگ میزنین اورژانس دیگه .. با اخم گفت : - مامان چی ؟ بهش گفتی ؟ - لطفا بهش نگو ؛ مامان رو که میشناسی الکی جوش می‌کنه و استرس می‌گیره .. نگرانی داشت تو نگاهش موج میزد ؛ برای اینکه جو سنگین رو عوض کنم گفتم : - راستی ؛ کیس انتخابی مامان برای خودت رو دیدی ؟ - چی ؟ لبخند عمیقی زدم . میدونستم از ازدواج متنفره ، برای همین این بحث رو پیش‌کشیدم ، تا حواسش از بیماری قلبی من ، و کله شق بازی ای که بهشون نگفتم پرت بشه سرم رو تکیه دادم به صندلی هواپیما و بدون توجه به داد و بیداد های متین چشمامو بستم . از بچگی ، شخصیت منو متین ، تفاوت های زیادی داشت ؛ من عاشق درس خوندن بودم ، ولی متین لای کتاب رو هم باز نمی‌کرد؛ نه اینکه بره دنبال بازی و اینجور کارا ، می‌رفت وسایل خونه رو قطع نخاع می‌کرد! البته که خیلی باهوش بود و سرکلاس همه چیز رو می‌فهمید.. و البته که مثل ِاسمش خیلی متین بود ، ولی با همه محجوب بودنش ، هروقت بحث ِازدواج میشد چنان قیل و قالی راه می‌انداخت که اون سرش ناپیدا ! اما به اندازه ای که متنی از ازدواج متنفر بود من عاشق ازدواج و تشکیل خانواده بودم .. ولی هیچ وقت مورد مناسبی پیدا نمی‌شد مامان تاحالا ، چندبار رفت خواستگاری ، ولی خب ، هرکدومشون یه ایرادی داشتن ؛ یکی خیلی بی‌سلیقه بود ، یکی نازک نارنجی ، یکی هم خیلی عصبی بود ؛ جوری که نزدیک بود مارو از خونه‌شون پرت کنه بیرون .. یاد این خاطره که افتادم ، ناگهان لبخند محوی نشست رو لبم .. ▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – · - @ROMANmohadesd -
۱- من معذرت میخوام🤣 ۲-نظر لطفته🦦. ۳-چون سنم رو نمیگم میگی 🗿؟ ۴- فعلا دارم تایپ میکنم..
۱-مرسیی عزیزمم💗🦕. ۲-سعی‌ام رو میکنم👀..
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
- روسری ِمخملی ِقرمز .. #پارت‌سه ؛ ____ __ _ متین بدون توجه به لحن کنایه دارم گفت : -فکر‌نکردی اگه ت
- روسری ِمخملی ِقرمز .. ؛ ____ __ _ ۲/آذر/۱۴۰۲ ؛ تهران / مجلس خواستگاری : استکان خالی ِچای‌ام رو گذاشتم کنار نعلبکی و دستپاچه بلند شدم ؛ کلا وقتی میگن عروس و داماد برن با هم صحبت کنن قلبم میاد تو دهنم ؛ بسم اللهی گفتم و از جا بلند شدم . داشتم پشت سر دختره راه می‌رفتم که یهو وایساد ! نزدیک بود برم تو صورتش که خودشو کنار کشید ، و من محکم رفتم توی میز دکوری که روش چند تا مجسمه های چینی روش بود .. یاد عکس العمل دختره میفتم هنده ام می‌گیره .. حال ؛ هواپیما تهران / اتوا : - معین ؛ پاشو معین .. خیلی وقت ِخوابیدی ، قهوه میخوای ؟ از لای چشم های نیمه بازم به مهمانداری که جلوم با لیوان قهوه وایساده بود نگاه کردم : - Yes Please! یک جرعه ازش رو خوردم : - اَه ! چقدر تلخه ؛ مزه زهرمار میده .. - ناسلامتی قهوه هستاا .. سرم رو چرخوندم که ببینم کی این حرف رو زد ؛ کنار متین یه پسر جوون ۱۸-۱۹ ساله ، با موهای خرمایی مجعد ، و پوست ِگندمی نشسته بود ؛ بهش می‌خورد پسر خون گرمی باشه ، دستش رو دراز کرد و گفت : - خوشبختم آقا معین ..! من امیرحسینم همونطور که باهاش دست می‌دادم به متین نگاه کردم تا برام توضیح بده چه خبره .. ▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – · - @ROMANmohadesd -
امیرحسین کیه به نظرتون 👀؟ نقشش تو داستان کجاست 🦦؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_86zt6s&btn=نویسنده.نُقلی.|.رمان
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
- روسری ِمخملی ِقرمز .. #پارت‌چهار ؛ ____ __ _ ۲/آذر/۱۴۰۲ ؛ تهران / مجلس خواستگاری : استکان خالی ِچا
- روسری ِمخملی ِقرمز .. ؛ ____ __ _ همونطور که باهاش دست می‌دادم به متین نگاه کردم تا برام توضیح بده چه خبره ؛ خیلی بدم میاد که طرف باهام احوال پرسی بکنه ، و من حتی ندونم اون کیه ! حالت خیلی رو اعصابیه ؛ متین خندید و گفت : -هم دانشگاهیمه ؛ تازه فهمیدم - خوشبختم - همچنین از پنجره به بیرون نگاه کردم ؛ هوا داشت تاریک می‌شد.. متین پوزخندی زد و گفت : -خیلی خوابیدی هاا ..! - هنوزم خوابم میاد .. امیر حسین خندید ؛ فکر‌کنم همیشه قبل حرف زدن می‌خندید.. - آقا معین ، برای خواب وقت زیاده .. یکم از خودت بگو .. بشناسیمت.. دستی به موهام کشیدم : - اسمم ، همونطور که میدونی ، معین ِ؛ ۱۹ سالـــ.. - اینا رو که خودم میدونم ! علایقت چیه ؟ - گیتار ، سفر ، شنا ، عاممم ، گیم .. دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه .. تو چی ؟ - خب من .. مداحی‌کردن ، کارای جهادی ، تنیس ، کتاب خوندن ، شاید باورت نشه ولی شیرکاکائو .. براش می‌میرم! ، هیئت رفتن ، مخصوصا هئیتمون تو کاندا ، تــ .. - وایسا ببینم ؛ چی ؟ هئیت دارین اینجا ؟ ▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – · - @ROMANmohadesd -
- روسری ِمخملی ِقرمز .. ؛ ____ __ _ - وایسا ببینم ؛ چی ؟ هیئت دارین اینجا ؟ - اِ ، خب آره ! بابام برای تبلیغ میاد کشور های اروپایی ؛ یه هئیت کوچولو و جمع و جور هم اینجا داریم .. متین گفت : - چه جالب ! من تاحالا هیئت نرفتم .. چشـــم های امیرحسین گرد شد : - جاان ؟ هئیت نرفتی ؟ متین سرخ شد : - مــ .. من تاحالا نماز هم نخوندم ! یعنی خوندم ها ؛ وقتی بچه بودم .. مامان‌بزرگم ، همیشه من و معین رو تشویق می‌کرد ، تشویق می‌کرد که نماز بخونیم ؛ ولی وقتی از دنیا رفت .. نمیدونم ! خب .. حس میکردم دیگه نمی‌خواد نماز بخونم .. ۱۶ سالم بود اون موقع .. هئیت هم رفتم هاا ؛ با مامان‌بزرگم .. رو به امیر حسین گفتم : - اینطوری نگاه نکن ؛ منم همینم .. البته پدر و مادرم .. اونا یکم مذهبی ترن ؛ اونا نماز میخونن ، منم میخونم ! اگه حوصله و وقت داشته باشم ، تقریبا یکی درمیون ؛ البته اگه قضا هم بشه قضاش رو میخونم ؛ امیر حسین گفت : - خب ؛ پس واجب شد یه صحبتی باهاتون بکنم .. میشه بپرسم چرا نماز نمی‌خونی ؟ - نمیدونم! - نمیدونی ؟ - نه ! گفتم که .. حوصله و وقت .. - اهل کتاب چطور ؟ اهل کتاب هستی ؟ داشتم با خودم فکر‌میکردم ؛ کتاب چه ربطی به نماز داره : - اگه خوب باشه ، آره ، چرا که نه .. با چهره ای ‌متفکر‌ نگاهم کرد : - باشه .. میخوای بخوابی ، بخواب . صحبتی ندارم ▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – · - @ROMANmohadesd -