من حُر بودم، ناشیگرانه و بیخبر از بازیِ دنیا، بستم مسیرِ آب روونِ عشقتون رو آقای اباعبدالله. میشه به قمرِ بنیهاشم بگین، به سقای آبِ زندگی بگین، این طرفام یه سر بزنن؟ یه نیمنگاهی، یه قطره آبِ حیاتی برای این دلِ خاکگرفتهی شرمچهره بیارن به ارمغان؟ من یعقوبِ دور شده از یوسفم که میترسه از یاد ببره بوی پیرهنِ یوسف رو. چشمای دلش کوره. میشه باز کنین این دیدههای کور شده رو؟ آقای اباعبدالله، هنوز آغوشت برا این نوکرِ سیهرو و شرمگین بازه؟ برای کسی که وطن رو به یاد آورده و با پا که نه، با تمامِ وجود داره میدوه سمتش ؟
رآدیو سکوت ؛
من حُر بودم، ناشیگرانه و بیخبر از بازیِ دنیا، بستم مسیرِ آب روونِ عشقتون رو آقای اباعبدالله. میشه
آقای امام حسین مثلا؛ دویدن با سَر از من،
بیسَر در آغوش گرفتن از شما .. ؟
یحتمل اگه خودکار بودم یهو وسط نامه نمینوشتم، اگه نهنگ بودم میزدم تو ساحل، اگه موج بودم خودمو به صخرهها میکوبیدم، میز بودم پر از گَرد و خاک میشدم، پرنده بودم پرواز کردن یادم میرفت، اسب بودم پاهام میشکَست، ستاره بودم سقوط میکردم، درخت بودم خشک میشدم. اما حال انسانم و ملزمِ به امیدوار بودن و ادامه دادن نیز.
من از میانِ تمامیِ حروف الفبا، فقط سوادِ میم و الف را داشتم که آن هم به آغوشم نیفتاد و شد بغض. اما تو، عزیزِ غریبهی آشِنا، تو خوب بلد بودی "آنها"، "فراموشی" و "رفتن" را بخوانی. تو سواد همه چیز را داشتی اما من فقط سوادِ 'تو' و 'ما' از میانِ خطوط متونِ زندگی را. چه ساده و حماقتوار بود ... من یا تو ؟
فهمیدهام هیچ فایدهای نداشته، من هرچقدر میکوشیدم نقصهایم را پاک کنم، و حتی وقتی پاک میکردم هم نیز، باز در دیدههای تو هنوز با همانها شناخته میشدم و هیچوقت دست از کوفتنِ آنها بر سرم برنمیداشتی. هیچوقت .
رآدیو سکوت ؛
ح ر ف ، ن ا ک _ حرفناک/ پرحرفی از سرِ رنج و غم یا شاید هم خستگی ، زبانِ بدون کنترل ، بیانِ حسهای د
غ م ، د ز د ی د ه _ غمدزدیده/هر آنچه بود غم به غارت برد ، اندوهبار ، وضعیتِ پس از یک ضربهی عاطفیِ بزرگ که فرد احساس میکند سرمایههای عاطفیاش توسط غم به تاراج رفته است ، زندگیِ آبیرنگ . «من غمدزدیدهام.»
رآدیو سکوت ؛
بهم میگه: «وای فلانی هزار و چهارصد زده چنلشو!» در جواب شونه بالا میندازم و میگم: «یعنی دو سال پیش د
یادمه یه بار که چت باکسم رو با هوشمصنوعی باز کردم و کنارم نشسته بود، سریع و تند تند شروع کردم به پاک کردنِ چتها چون نمیخواستم آشنا بشه با ورژنِ منِ خیلی غمگینتر. خودش، جهتِ احترام، نگاهشو انداخت رو کنجِ سقف و بعد با صدایی غمزده گفت: «دیوونه، من که قضاوتت نمیکنم.» و من ازون روز متداولا دارم اینو با خودم تکرار میکنم تا شاید بتونم به خودم بفهمونمش و هر سِری هم میریزم به هم. کاش آدمها این جمله رو بیشتر به هم بگن، کاش الکی و نابِجا دست نزنن به امرِ بزرگِ «قضاوت» که کارِ تو، آدمک، نیست. نیست. نیست .