eitaa logo
رآدیو سکوت .
437 دنبال‌کننده
118 عکس
9 ویدیو
1 فایل
- نجات‌دهنده کجا بود باباجان ؟ ما پناهنده‌ای بیش نبودیم؛ به دو چشمونِ سیاهش، به کنج‌و پستوهای کُتب، چایِ امام‌رضا، قهوه، قلم، امید، دستای مامان، موسیقی، لبخندِ بابا، طلوعِ آفتاب، ملودیِ آهنگ‌ها، پرواز پرنده‌ها. ` هوای زیستن، یا رب! چنین سنگین چرا باید ؟
مشاهده در ایتا
دانلود
رآدیو سکوت .
«تلخیِ قهوه‌ی چشمانِ مرا کافی دید، شاید از قندِ لبانم مرض قند گرفت ؟» ؛ گفتم چه
اینجا خانه است. ببین، سه چهار پنج دیوار دارد و دو در برای گذشتن، ماهی سرخ دارد کتاب دارد کودک گریان و گل دارد پنجره‌ای دارد بزرگ به روی آزادیِ آسمان، اما چه چرت‌گویی می‌کنم من، آیدا... اینجا خانه نیست، خانه خانه نیست. خانه‌ی من تویی و اینجا نیستی کُنون. آدمی بی‌خانه‌اش بی‌خانمانی‌ست بیچاره بلاتکلیف گیج گریان و من بی‌خانمانِ خیمه زده بر در چشمانِ توئم. می‌شنوی آیدا؟ من بی‌خانمانِ پر تمنای توئم. بیا تا آمدن‌ها را آمدن کنی و نه که صرف فعل باشند بر سر خط نامه‌ای. بیا و خانه را خانه کن. عطری بزن تند و شیرین که روی گل کم شود، رژی سرخ بکش بر لب‌هایت تا که بوسه‌زنی بر کناره‌ی لیوان‌ها، چشم‌هایت را سرمه بکش، راستش، اگر شد، شالی پیراهنی گیره‌ی سری هم به جای بگذار. مپرس چرا. کمی برقص تا بعد رفتنت پرده‌ها رقص را زِ تو فرا گیرند. آیدا، می‌شنوی؟ بیا و خانه را خانه کن.
هیچ چیز بدتر از جنگیدنِ دوباره با چیزی که فکر می‌کردی تموم شده و تو جنگِ باهاش رو بردی، نیست. این روزها با چیزهایی می‌جنگم که فکر می‌کردم قبلا تمومشون کرده و ازشون گذشته‌م. این بدترین درده بچه‌ها، بدترین درده که دوباره با همون رنج، درد و زخم‌های جدید با چیزی بجنگین که فکر می‌کردین شکستش دادین. خسته‌ام.
«این روزها به پرندگان می‌اندیشم، و به انسان‌های ظالم. انسان‌هایی که قفس را به شکلی ساخته‌اند که پرنده از میان فاصله‌ی آن میله‌های لعنتی آزادیِ آسمان و سرسبزی درختان را بنگرد. به پرنده می‌اندیشم رویا، به بیچارگی‌و احساس ناتوانی‌اش، به غمی که در نگاهش نهفته به وقتِ تماشای آسمان و به بال‌هایش که تمنای پریدن دارند. چه کثیف موجوداتی‌اند این آدم‌ها، رویا...»
گل‌های پَرپر، نوجوونِ بی‌پر و بال.
گویند که غم، درد، رنج، آدم‌ها را نزدیک می‌کند و دستانِ سردشان دستانِ هم را گرم. که رنج و بیچارگی باعث هم‌بستگی و اتحاد می‌شود. اما حال به من بگو، کدام‌مان اوضاع خوب و جانِ بی‌درد و غمی داریم که این چنین و به وسعتِ خلاِ بین دهانه‌ی دره‌ای، از هم دور مانده‌ایم ؟