eitaa logo
رآدیو سکوت .
437 دنبال‌کننده
118 عکس
9 ویدیو
1 فایل
- نجات‌دهنده کجا بود باباجان ؟ ما پناهنده‌ای بیش نبودیم؛ به دو چشمونِ سیاهش، به کنج‌و پستوهای کُتب، چایِ امام‌رضا، قهوه، قلم، امید، دستای مامان، موسیقی، لبخندِ بابا، طلوعِ آفتاب، ملودیِ آهنگ‌ها، پرواز پرنده‌ها. ` هوای زیستن، یا رب! چنین سنگین چرا باید ؟
مشاهده در ایتا
دانلود
به که بسپارمت ای خاک به بادت ندهند؟ به که بسپارمت ای خانه که ویران نشوی؟
رآدیو سکوت .
چه چشمانِ زیبایی داشتی . / «چشم‌دریده، ادبِ نگاه ندارد.» غم بود که من و او را به هم پیوند زده بود.
«تلخیِ قهوه‌ی چشمانِ مرا کافی دید، شاید از قندِ لبانم مرض قند گرفت ؟» ؛ گفتم چه می‌کنی؟ نای زندگی نداری. گفت ندارم. گفتم من نیز. برگشت، دیده در دیده دوخت. چشمانش بلوطی بود در دیدرَسِ آفتاب، به دست سنجابی که آن را تا امتداد خوشبختی حمل می‌کرد. خسته بود. بی‌رمق، آزرده از نگاهِ تلخِ روزگار. می‌گفت می‌خواهد بلوط چشمانش را بسوزاند. تلخ‌خندی زد و دست زیر چانه زده و به تماشا نشست. گفتم: به تماشای درخت سوخته‌ی چشمانم نشسته‌ای؟ خندید. سر کج کرد. گفت: قهوه، چشمانت قهوه است و من در تمنای بیداری. چشمانم را بستم. گفت چه می‌کنی؟ گفتم بخواب. خسته‌ای. قهوه تلخ است، و بلوط به خانه می‌رسد، سنجاب. هیچ نگفت، آهی کشید جان‌کاه. با خود چه می‌کند؟ قهوه‌ی تلخ، با نبات هم شیرینی ندارد، تو بگو با شکر، قند، شکلات. تلخ است و تلخ می‌کند. او شیرینی دوست دارد و شیرین بودن را. گفتم بلوط خورده‌ای؟ گفت نه. پس نمی‌داند بلوط چه شیرین و عکس قهوه‌ی چشمانِ من است. بی‌فایده بود، تنها می‌توان قهوه‌و تلخی‌اش را تحمل کرد و همین. گفتم: بلوط شیرین است و اما قهوه تلخ. تلخِ تلخ. گفت: همین هشیار می‌کند، همچو روزگار که اجبار به زندگی دارد و مزه‌‌ی زهرمار. بلوط‌و شیرینی‌اش برود به درک. خواستم بگویم که همه نبات‌ها را حاشا کردند تا از برای قصدِ رفتن، تلخی را بهانه کنند، نگفتم. چون صدایش درآمد که: ماحی! راست است که می‌گویند قهوه، کفایت می‌کند به هرچیز. خیلی بابِ‌دل است‌و مبهوت‌کننده، خواب از سر آدمی می‌پَراند، به مانندِ چشمانِ تو. فهمیدم، تلخیِ قهوه‌ی چشمانم را کافی می‌دید، می‌خواست و دوست داشت. چشمانم را گشودم، خواب بود.
چه جوانانی، اسماعیل می‌بینی؟ چه جوانانی؛ بسیاری‌شان هنوز صورت عشق را بر سینه نفشرده‌اند... ` رضا براهنی
رآدیو سکوت .
عموما با تنهاییِ خود مشکلی ندارم. یعنی کنار می‌آیم دگر. اما بعضی روزها که پشتِ پنجره دست زیرِ چانه ب
گویند چون شب باشد، انزوا جامه‌ای شده و بر تنِ روح می‌پیچد، به سخره گرفته‌اند ما را؟ کسوف باشد، بامداد باشد، شامگاه باشد، مهمانی، تولد، دورهمی، خانواده، جمعی از دوست رفیق آشنا، عصر و غروب و طلوع باشد؛ سر بچرخان، ابتدا را دیده و نیم‌نگاهی هم به انتها بینداز، صف‌و همایشی‌ست از 'خودت‌'ها که هرکدام مبدل شده‌اند به خاطره‌ای، کسی، غمی.
رآدیو سکوت .
«تلخیِ قهوه‌ی چشمانِ مرا کافی دید، شاید از قندِ لبانم مرض قند گرفت ؟» ؛ گفتم چه
اینجا خانه است. ببین، سه چهار پنج دیوار دارد و دو در برای گذشتن، ماهی سرخ دارد کتاب دارد کودک گریان و گل دارد پنجره‌ای دارد بزرگ به روی آزادیِ آسمان، اما چه چرت‌گویی می‌کنم من، آیدا... اینجا خانه نیست، خانه خانه نیست. خانه‌ی من تویی و اینجا نیستی کُنون. آدمی بی‌خانه‌اش بی‌خانمانی‌ست بیچاره بلاتکلیف گیج گریان و من بی‌خانمانِ خیمه زده بر در چشمانِ توئم. می‌شنوی آیدا؟ من بی‌خانمانِ پر تمنای توئم. بیا تا آمدن‌ها را آمدن کنی و نه که صرف فعل باشند بر سر خط نامه‌ای. بیا و خانه را خانه کن. عطری بزن تند و شیرین که روی گل کم شود، رژی سرخ بکش بر لب‌هایت تا که بوسه‌زنی بر کناره‌ی لیوان‌ها، چشم‌هایت را سرمه بکش، راستش، اگر شد، شالی پیراهنی گیره‌ی سری هم به جای بگذار. مپرس چرا. کمی برقص تا بعد رفتنت پرده‌ها رقص را زِ تو فرا گیرند. آیدا، می‌شنوی؟ بیا و خانه را خانه کن.
هیچ چیز بدتر از جنگیدنِ دوباره با چیزی که فکر می‌کردی تموم شده و تو جنگِ باهاش رو بردی، نیست. این روزها با چیزهایی می‌جنگم که فکر می‌کردم قبلا تمومشون کرده و ازشون گذشته‌م. این بدترین درده بچه‌ها، بدترین درده که دوباره با همون رنج، درد و زخم‌های جدید با چیزی بجنگین که فکر می‌کردین شکستش دادین. خسته‌ام.
«این روزها به پرندگان می‌اندیشم، و به انسان‌های ظالم. انسان‌هایی که قفس را به شکلی ساخته‌اند که پرنده از میان فاصله‌ی آن میله‌های لعنتی آزادیِ آسمان و سرسبزی درختان را بنگرد. به پرنده می‌اندیشم رویا، به بیچارگی‌و احساس ناتوانی‌اش، به غمی که در نگاهش نهفته به وقتِ تماشای آسمان و به بال‌هایش که تمنای پریدن دارند. چه کثیف موجوداتی‌اند این آدم‌ها، رویا...»