دوری و ناپیدا، همانقدر که خویش از خویش. هستی و نیستی. تاثیرگذار و متحولکننده، انقلابی مثالزدنی. تو دور بودی و بیخبر از وجودِ من به مانند کهکشانی که از وجود ارض بیخبر باشد. اما تو بودی و دوا، تو بودی و مرهم، تو بودی و نور، تو بودی و امید، تو بودی و نجاتدهنده بودن، تو دور بودی و اما بسیار نزدیک. تو نزدیکترین دورِ ممکنِ من بودی. نزدیکترین دورِ نجاتدهنده. چطور چنین معجزه میکردی ؟
_ جسارتا قربان گویا غمِ ساکت و لال شدهٔ من نیز اوقاتتان را مکدر میسازد؟ یعنی درد سرکوب شدهام و نبود لبخند و غیبتِ شادی در من باعث آزار شما میشود؟ مگر من نیستم که در رنجم؟ و شما از چشمهای غمگینم گِله دارید؟ عجب! میگفتند پسرکی محترم بود دارای معلولیتی در قسمت نخاع و توان راه رفتنش نبود و بر ویلچری مینشست، مردم محل از دست او شکایت بردند به شهردار که دیگر پسرک از خانه بیرون نرود تا نشود که مردم از سر ترحم و روشن شدن دیدهشان به رخ پسرک، اوقاتِ خوششان ناخوش شود. پسرک مگر توان راه رفتنش بود؟ مجبور شد در خانه ماندن را برگزیند. ببخشید عالیجناب اما به گمانم این داستان شماست و امثال شما.
«غم، پردهی پشمیِ سنگینی است که روی همهی چیزها کامل پهن میشود، به طوری که نور را در آنطرفش توان دیدنت نباشد و گمانت ببرد که در پسِ آن جای پنجره، دیواریست بلند. یا آن متکای بزرگ خانهٔ مادربزرگ که وقتی تو را در آغوش میگرفت، حتی زیرش نمیتوانستی غلت بزنی. پردهو متکاییست که میافتد روی فرشها، روی آیینهها، روی خاطرهها، کفشها، پلکها، کلمات، دستها و ریههایت.»
اینبار صدای غمم را میسپرم به کلماتِ کتابها، که عزیزم، اگر دیرزمانی خواستی غمم را بفهمی، کتابهایم را گشوده و خطوط خط کشیده شدهشان را بخوان. اینک دیگر روایتِ غمهایم را به کتابهایم واگذار کردهام.
شیاطینِ فرشتهنما ،
نمادهای مقاومت و انسانیت در فیلمهای هالیوودی، قهرمانِ فیلمهای معروف، اشکهای تمساحگون، فرزندانی که به فرزند خواندگی گرفته میشن تا برچسب آدم خوب بودن را بر پیشانی خود بچسبانند، «ما بهترین آدمهاییم»، شعارهایی در راستای انسانیت و اما خود آموزگارِ شیطانند، هیولاهای خونخوار، شعار آزادی لیکن در پشتِ پرده صلبِ آزادی، آدمخوارانِ قاتل در لباس پرنسسها و شوالیههای دلیردل. حقیرتر از حیوان، عوضیهای خونآشامِ خوفناک.
الف ، پ ، سین ، ت ، ی ، نون .
میدانستی که من هر روز و هر دم، در میان شلوغی دنیا و مردمها، در پیِ تو میگردم؟ کسی که همچون تو مینگرد، کسی که طنین خندهاش به مانندِ توست، کسی که نگاهش به وقت تابیدن نور هممنظومهی چشمانت میشود، همچون تو راه میرود، حرف میزند، دقت میکند، اخم میکند، عینک را روی موهایش میگذارد، لبخند میزند. من به وقت قدم زدن در کافهها و پارکها، در بینِ سبزیِ درختان و گرمیِ چایها، در ژرفایِ دستان در هم تنیدهی عشاق و چشمانِ براق کودکان، در پیِ تو میگردم.