«اگه وقتی در فکر فرو میروید، حالتان بد نمیشود، لبخند از چهرهتان نمیگریزد، چشمانتان را نمیدزدید، شما آدمی شاد با زندگیو روانی مطلوب هستید.»
اگر با دستِ زور میخواهی غم را، زخمهایم را از پوست من جدا کنی، بدان که پوستم نیز با آن کَنده خواهد شد. غم سرطان است، اگه به سمتش حملهور شوی، تو را تکهتکه خواهد کرد. اگر با دستِ زور میخواهی زخمهایم را درمان ببخشایی، به من نزدیک نشو عزیزم که دیگر بیش از این جا برای شکستن و زخم خوردن ندارم و چیزی جز خونریزی نصیبم نخواهد شد ..
از خودم ممنونم که این چندی سال علاوه بر دیگران، زیرِ فشارهایی از طرفِ خودش بود، و هنوز چهارستونِ بدنِ روحش کمو بیش سالمه. ممنون که صبور بودی عزیزِ من، مچکرم که هنوز شمشیر [چای] رو تو دستای زخمیت نگه داشتی. زادروزت در کنارِ غمت که از بدو تولد در دامنت پنهان شده بود نیز خجسته باد .
چندبار باید کنارِ لالهی گوشت فریاد بزنم که "آدم که فقط مالِ خودش نیست!" تا خود را نکُشی، نزنی. نروی، ترک نکنی، تلخ نشوی، خاطرات را پاک نکنی، چشم نَدَری، دل نشکَنی و بد نشَوی ؟
یادمه یه جا خوندم که توی ایرانِ باستان، به زن میگفتن مهربانو و به مرد مهربان. مهربانو یعنی کسی که مهر خلق میکنه و مهربان یعنی نگهبانِ اون مهر. ادبیاتِ دوستداشتنی و باریشهی ایران، برام قندِ روزهای تلخ و دواگُلیِ رو زخماست. چقدر دوسداشتنی، با اصالت، پر نور، نوازشگرِ روح و دلدزد هستی تو ایران خانم .
اتفاقا برعکس عزیزِ ندیده؛ کتابها کامل، عاقل، دوستداشتنی، عزیز و محترمند و بسیار زنده. آنهایی که نیازمندِ خواندنند ماییم. آنهایی که نیازمندِ زنده شدن از سوی برگههای پر کلماتند ماییم. کتابها حرفهایی را در قالب کلمات در چشمانمان مینشانند که محتاجشان هستیم، چون بیانگرِ حرفها و حقایقی هستند که ما از بیانشان عاجزیم. ما نیازمندِ زنده شدن هستیم، ما.
از آدمهایی که وقتی کنارشونی چهار ستون روح و بدنت میلرزه که اگه فلان حرفو زدی، ناامیدش میکنی چون از «سطحِ انتظار» ِ اون پایینتره، مدام خودتو سانسور میکنی که 'نکنه ازم ایراد بگیره و تو جمع بهم بیمحلی کنه'، ایرادهای بنیاسراعیلی میگیرن و مثلِ آدمهای کمفهم به جای اینکه کاستیهات رو درست بیان کنن توهینوار میزنن تو دهنت، و تمامِ این خصوصیات رو پوئنی مثبت برای خودشون تلقی میکنن؛ متنفرم. متنفرم. انزجار میورزم. گریزانم. فراریم.