رآدیو سکوت .
غمدیده، غمچشیده، غمدزدیده، غمدان [ایوای از غمدان که برای دیگران قندانه]، غمفهم، غمدوست، غمآ
غ م پ ه ل و _ غَمپَهلو/ پهلو که چه بگویم جانغم شدهام ، غمی که درد میگیرد ، غم همیشه در همین نزدیکی و پهلوی من است ، بغض و اشک و هرچه غم به طورِ متداول مبدل به آن شود ، دردِ قلبِ شکسته به پهلو زد .
رآدیو سکوت .
حسرت و بغضِ من رو میخوایی؟ برام از آخرینها حرف بزن. از آخرین نگاهها، آخرین ماکارانیِ خالهپز، آخر
از دست میدی و بعد میفهمی چی داشتی آدمیزاد، از دست میدی و بعد میفهمی. از نوکِ انگشت کوچیکهی پا تا بالای تاجِ موهات پر از حماقتی. حماقت.
رآدیو سکوت .
کاش درختی بودم که میشه سایهبانِ تو، کاش برگهای کتابی بودم که بوسه میزنن رو نوکِ انگشتای تو، کاش گ
اگه میتونستم اون ناراحتیو غمی که مثل زالو چسبیده به قلبت رو میکندم، حتی اگه بهاش این بود که به انگشت خودم بچسبه و جامِ زندگیم رو بکشه بالا. تمام غمهاتو میبلعیدم تا یه وقت تو چشمات غبارِ غم نبینم، تمام خستگیاتو، تمام نگرانیهاتو. همهچی رو بنداز گردن من، همهی سختیا و غم و غصهها و نگرانیا مالِ من، همهی چیزای خوب و لبخند و ذوق و خندهها مالِ تو. از ما که گذاشت، از تو نگذره. منظورم هوای ذوق و لبخند و شادی و حوصله داشتنه، نذار و نمیذارم از تو بگذرن.
وجودِ آدمها قشنگه. اینکه دستهایی برای لمس کردن، چشمهایی برای نگاه کردن، موهایی برای نوازش کردن، زبانی برای مهرورزی، لبخندی برای جانبخشی، صدا زدنی با میمهای مالکیت، لبهایی برای بوسیدن، گودیِ شانههایی برای گذاشتنِ سر، صداهایی برای شنیدن، بویی برای استشمام، آغوشی برای خانه شدن وجود داره رو دوست دارم.
رآدیو سکوت .
با خودت میگویی تمام شد، چقدر خوب فراموش کردهام آن آدم را، آن اتفاق را! چقدر خوب که دیگر دلتنگی به
"دلم برات تنگ میشه"ی قبلِ خداحافظی یکی از دردناکترین و ملتمسانهترین حرفهای دنیاست. اینجا آدمیزاد داره به این فکر میکنه که چقدر چند ثانیه بعد، وقتی دیگه نمیتونه این چشما و لبخندا رو ببینه، دلش براش تنگ و دلتنگی مهمونِ چشمای منتظرش میشه. این درخواستِ در ظاهر ساده، دلپریشونیِ قبلِ رخداده. کاش میشد تمام این حرفارو توی "دلم برات تنگ میشه"ی قبلِ رفتنش گذاشت.
من کسیو که دوست داشته باشم خیلی نگاه میکنم. ساعتها با دقت درحالِ نگاه کردن بهشام، وقتی نورِ خورشید نوازشش میکنه یا پر از ذوق و شادیه، وقتایی که داره چیزی رو با جزئیات تعریف میکنه. طوری نگاه میکنم انگار وجودش بزرگترین موهبتِ زندگیمه و گوش کردن و نگاه بهش مهمترین وظیفهم. میخوام با چشمهام ببوسمش، با نگاهم تحسینش کنمو با دقت حالاتش رو تو ذهنم ضبط کنم برای روزِ مبادا.
رآدیو سکوت .
تو عاشقیو من معشوق. تو زنگ میزنی و من رد میکنم، تو صدا میزنی و من ولومِ آهنگ را روی صد میگذارم
از بندههاش توقع نداشته باش، از خودش توقع داشته باش. بهش بگو "ببین دارم دلِ بندهی تو رو شاد میکنمها، حواست باشه تصدقِ رحمت و کرامتت".
من اگر مرد بودم دست زنی را میگرفتم، پا به پایش فصلها را قدم میزدم، و برایش از عشق و دلدادگی میگفتم؛ تا لااقل یک دختر در دنیا از هیچچیز نترسد.
``سیمینِ بهبهانی .