رآدیو سکوت .
تو عاشقیو من معشوق. تو زنگ میزنی و من رد میکنم، تو صدا میزنی و من ولومِ آهنگ را روی صد میگذارم
از بندههاش توقع نداشته باش، از خودش توقع داشته باش. بهش بگو "ببین دارم دلِ بندهی تو رو شاد میکنمها، حواست باشه تصدقِ رحمت و کرامتت".
من اگر مرد بودم دست زنی را میگرفتم، پا به پایش فصلها را قدم میزدم، و برایش از عشق و دلدادگی میگفتم؛ تا لااقل یک دختر در دنیا از هیچچیز نترسد.
``سیمینِ بهبهانی .
دلتنگی میترسید تو آبِ اشکهای غم نگاه کنه، چون میترسید خودشو نبینه، "او" رو ببینه. همهجا «او» بود که با چشمای غمگین و منتظر و خستهش میدید، تو همهجا، تو کنجِ سقف، تو چایهایی با گلمحمدی، حاشیهی کتابها، آهنگهای تیلور سوئیفت، تو دمپختکِ نارنجی. یا، شاید هم میترسید خودشو ببینه ؟
رآدیو سکوت .
غ م پ ه ل و _ غَمپَهلو/ پهلو که چه بگویم جانغم شدهام ، غمی که درد میگیرد ، غم همیشه در همین نزدی
خ و ش ، م ن ظ و م ه _ خوشمَنظومه/ دیدههایی قلبنواز ، شیرین ، خوشساخت ، دلبَر ، پریشانکننده ، عجیب زیبا ، صفتی برای چشمهای "او".
رآدیو سکوت .
خ و ش ، م ن ظ و م ه _ خوشمَنظومه/ دیدههایی قلبنواز ، شیرین ، خوشساخت ، دلبَر ، پریشانکننده ، ع
غَ م ، س ا ز _ غمساز/ آدمها غمسازند. نقطه.
رآدیو سکوت .
باباجان! پاییز فقط با صدای محسن چاووشی و زمزمهی «نشد که با شاخههام، بغل کنم تو رو» زیرِ لبه که پاییز میشه. همینو بس.
رآدیو سکوت .
شاید برات فقط یه نیمکت وسطِ جادهی لایتناهیت بودم که روش استراحت کنی و من عاشق چشمهای پر از ستارهت
درختی که قصد کرده نیمکت را ریشه داشتن و پرنده را ماندن بیاموزد؟ آه! چه امید نحیف و لرزانی.
تو از تبارِ خورشیدو نوری، مالِ لبخندهای بیادا، ستارههای روشن، برجِ آزادی، جنگلهای گیلان، آرزوهای به ثمررسیده، جادهی چالوسی، نقشِ جهانی، آغوش مامان، جوونهی روییده از بین سنگلاخها، شونههای محکمِ بابا، سرخوشیِ آفتابگردون، قهقهههای بلند، حرفهای بیمهابا. اما من. من مال شبم، فرزند ماه، ستارههای کمسو، چشمهای خسته، قهقهه که سهله؛ لبخندهای کمجان، صحرای ترکخوردهی خوزستان، صدای آروم، تودهی حرفهای بلعیده شده، شهر سوختهام، برج شکسته، خونهی آتش گرفته و متروک، برگهای ناامید که به باد سپردهان خویشتن رو، تحتِ محاصرهی هیولاها با لبهایی پوستپوست اما خندان، ماهیِ سرخی که از تُنگ پرید تو اقیانوس و آلودگیها رنگِ روشنشو تیره کرد. پس از من فرار کن. فرار. سیاهی روشنایی رو لک میندازه، عینهو پارچهی ابریشمی به سفیدیِ برف که جوهر روش لکههای مشکی بندازه.