رآدیو سکوت .
خ و ش ، م ن ظ و م ه _ خوشمَنظومه/ دیدههایی قلبنواز ، شیرین ، خوشساخت ، دلبَر ، پریشانکننده ، ع
غَ م ، س ا ز _ غمساز/ آدمها غمسازند. نقطه.
رآدیو سکوت .
باباجان! پاییز فقط با صدای محسن چاووشی و زمزمهی «نشد که با شاخههام، بغل کنم تو رو» زیرِ لبه که پاییز میشه. همینو بس.
رآدیو سکوت .
شاید برات فقط یه نیمکت وسطِ جادهی لایتناهیت بودم که روش استراحت کنی و من عاشق چشمهای پر از ستارهت
درختی که قصد کرده نیمکت را ریشه داشتن و پرنده را ماندن بیاموزد؟ آه! چه امید نحیف و لرزانی.
تو از تبارِ خورشیدو نوری، مالِ لبخندهای بیادا، ستارههای روشن، برجِ آزادی، جنگلهای گیلان، آرزوهای به ثمررسیده، جادهی چالوسی، نقشِ جهانی، آغوش مامان، جوونهی روییده از بین سنگلاخها، شونههای محکمِ بابا، سرخوشیِ آفتابگردون، قهقهههای بلند، حرفهای بیمهابا. اما من. من مال شبم، فرزند ماه، ستارههای کمسو، چشمهای خسته، قهقهه که سهله؛ لبخندهای کمجان، صحرای ترکخوردهی خوزستان، صدای آروم، تودهی حرفهای بلعیده شده، شهر سوختهام، برج شکسته، خونهی آتش گرفته و متروک، برگهای ناامید که به باد سپردهان خویشتن رو، تحتِ محاصرهی هیولاها با لبهایی پوستپوست اما خندان، ماهیِ سرخی که از تُنگ پرید تو اقیانوس و آلودگیها رنگِ روشنشو تیره کرد. پس از من فرار کن. فرار. سیاهی روشنایی رو لک میندازه، عینهو پارچهی ابریشمی به سفیدیِ برف که جوهر روش لکههای مشکی بندازه.
رآدیو سکوت .
اگر با دستِ زور میخواهی غم را، زخمهایم را از پوست من جدا کنی، بدان که پوستم نیز با آن کَنده خواهد
زور میجوری و جور میکنی. دوستت دارم، اما تو قلم در دست میخواهی قلبِ سرخرویم را رنگِ رنگینکمان ببخشایی. نمیپذیری آنچه که هستم را. میخواهی کمک کنیو چیزی جز خونِ دل نصیبم نمیکنی. سرخ از برای قلبِ من است و رنگینکمان از برای قلبِ تو. نمیپذیری و با اصرار، قلمو را بر سطحِ پر از بالا بلندیِ قلبم میلغزانی. سرخروییِ قلبم از رازداری برآمده و تو نمیفهمی. سرخیِ این موجودِ تپنده ردِ خونِ زخمها را میپوشاند تا با دیدنِ زخمهای دهان گشوده، نکند بر قوسِ رنگینکمانِ تو خراش بیافتد. آخر میدانی؟ زخمهایم به اندازه تمامیِ حروف بلعیده شده دهان گشودهاند و به آدمی مینگرند. عزیزم، قلمت را بپوشان. کم از سلاح نیست آنچه میان انگشتانت تاب میدهی، خلع سلاح کن. مکن اینچنین. با من چنین مکن ...
زمان تنها فقط در برابر عاشقو معشوق سرِ تعظیم فرو میآورد. دقت کن عزیزم، ببین چطور ثانیهها به وقتِ بوسهها و نوازشها و نگاههای عاشقانه به تماشا مینشینند و کُند میشوند، کند و کند و کند ...
رآدیو سکوت .
«بغل کن مرا تنگِ تنگ، چنان که کس نفهمد آن زخم روی تنِ من بود یا تو.»
آغوش تکهای از زخمِ غروب بود. برای حرفهای مُرده و نگفته، برای ناتوانی، برای تلاش در یکی کردنِ زخمها. برای وقتی کلمات طفره رفتند، آدم تنها بود، گفتنِ «هستم»ها بدونِ بیان کلمهای، محتاج به چیزی برای ادامهی بقا، نشان دادنِ عمق حس، مرهم شدن بر تنهایی، و «دلم برات تنگ شده بود» با دستها و خداحافظیهای جانسوز و هقهقهای لال شده در گودیِ شانهها. آغوش از غیبتِ کلمات بود، آغوش، تکهای از زخمِ غروب بود.