eitaa logo
رآدیو سکوت .
438 دنبال‌کننده
118 عکس
9 ویدیو
1 فایل
- نجات‌دهنده کجا بود باباجان ؟ ما پناهنده‌ای بیش نبودیم؛ به دو چشمونِ سیاهش، به کنج‌و پستوهای کُتب، چایِ امام‌رضا، قهوه، قلم، امید، دستای مامان، موسیقی، لبخندِ بابا، طلوعِ آفتاب، ملودیِ آهنگ‌ها، پرواز پرنده‌ها. ` هوای زیستن، یا رب! چنین سنگین چرا باید ؟
مشاهده در ایتا
دانلود
رآدیو سکوت .
چقدر تو احمقی آدمی‌زاد که نمی‌فهمی رنجش من از حرف‌هاو رفتارهایت نِه از زودرنجی بلکه از عزیز بودنِ تو
از تو انتظار دارم یه سری چیزها رو بهم نگی، با کلمات تیربارونم نکنی، با رفتارت قلبم رو نَشکنی. چون برام سخته، سخته باور اینکه دست‌هایی که یقین داشتم فقط برای نوازش ساخته شدند، هُل بدن و بِشکَنن. سخته باور اینکه لب‌هایی که برای بوسیدن و محبت‌ورزی روی صورتت نشسته‌ن، به کلماتی ناراحت‌کننده دهن باز کنند. اینکه رفتارهایی که برای خندوندن و دلقک‌بازی بودن تو روزهای بارونی‌م، بشن خودِ طوفان‌و سیل. برام سخته. و فقط برای این سخته که برام مهمی، خونه‌ای، سَرپناهی، عزیزی، به دور از تو می‌بینم چنین‌هایی رو.
"مواظبت کن/مراقب خودت باش" یعنی دوستت دارم، نگرانتم، دردت به جونِ من و خنده‌هام برای لب‌های تو، مواظب لبخندات باش، بیشتر بخند، باشه؟ هوا سرده، لباسِ گرم بپوش. چشمات یه وقت از اشکِ غم خیس نشن، دستم کوتاه و دنیات بی‌رحمه، برام مهمی، ببخشید کاری ازم برنمیاد، کاش دستم بلند و قدرتم زیاد بود، بیا تمام نورها رو بریزم تو چشمات.
چای بیاور که کلماتت تمنای شنیدن دارند، قول می‌دهم حرف‌هایت را صدای بوسه‌های باران بر پنجره چون رازی از شب در خود پنهان کند، قول می‌دهم فقط من و چای باشیم‌و تو. چای بیاور.
رآدیو سکوت .
+ می‌خوام خوب بشم، می‌فهمی؟ می‌خوام خوب بشم. - اما خوب شدن این نیست که زخم‌هات رو بِکَنی، چون بیشتر
+ دلت برایش تنگ می‌شود؟ ـ فقط گاهی. یعنی صبح‌ها، ظهرها، شب‌ها، عصرها، وقت نوشیدن چای، در قفسه‌ی کتاب‌ها، در شعرهای زنگِ ادببات، به طورِ کلی فقط وقت‌هایی که نفس می‌کِشَم.
روزهایم پر از تناقض شده است. پر از تناقضِ خواستن و نخواستن، ماندن و نماندن، دویدن و ایستادن، گریستن و خندیدن، امید و ناامیدی، وابستگی و رهایی، قفس و آزادی، خواندن و نخواندن، میل به زیستن و مُردن، صبر و پریشانی، انزجار و علاقه، شدن و نشدن، نگرانی و ثبات، خودباوری و خودفراری. زندگی از اول تناقض‌ها بود، از لحظه‌ای گِلِ آدمی‌زاد شکل گرفت‌و وقتی پای بر زمین نهاد و زندگی و مرگ متولد شدند. تناقض، تناقض، تناقض و تناقض.
رآدیو سکوت .
تند حرف می‌زدم. بند کفش‌هایم را تند و پس‌و پیش می‌بستم. چایم را داغ داغ می‌نوشیدم. خطوطِ نقاشی‌ام را
بچه که بودم نشستم جلو ساعت، گفتم "چیه؟ فکر کردی برنده تویی؟ انقدر بهت زل می‌زنیم تا کند بگذری." ریحانه و بهاره رو صدا زدم، نشستیم زل زدیم به ساعت. ریحانه گفت: «می‌خوایی تمام روز به ساعت زل بزنیم تا آروم بگذره؟» - آره دیگه، شمام نگاه کنین تا کندتر بگذره. + ولی اینطوری که نمی‌تونیم بازی کنیم. ریحانه راست می‌گفت، من زل بزنم به ساعت، شاید زمان کند بگذره، اما همه‌ش به زل زدن می‌گذره. بلند شدم. گفتم: «باشه! راست میگی. پس، پس باطری های ساعتو درمیاریم!» ریحانه بلند میشه، بهاره هم. بهاره لبش رو می‌گزه و آروم میگه: «خب چرا؟» درحالی که چهارپایه‌ی نارنجی رو میارم که انگار داره بهم می‌خنده، توضیح میدم. نقشه‌م برای شکست زمان رو شرح میدم، با پوزخندی انقدر بزرگ که ادیسون وقتی برق رو اختراع کرده بود، نزده بود. ـ خب اینطوری زمانو نگه می‌داریم. چون مامان نمی‌فهمه ساعت چنده و ما نمیریم خونه و پیش شما می‌مونم! هردو ذوق‌زده میان پایین چهارپایه، میرم بالا، یه کج‌خندِ خیلی بزرگ رو صورتمه، انگار که قهرمانی‌ام که داره دنیا رو از دست ابر شرورها نجات میده، انگار کسی‌ام که زمانو به سخره گرفته. انگشتای کوچیکم می‌غلته پشت ساعت، باطری‌های ساعت رو درمیارم. با نیشخند سمت ریحانه بر می‌گردم: «تموم شد.» همون لحظه صدای در میاد، صحبت خاله با مامان تموم شده. مامان میگه: «بریم دیگه.» با دلخوری به بهاره و بعد ریحانه نگاه می‌کنم، بعد به مامان. گوشی دستِ مامانه. مامان زمانو تو دستش داره. زمان! برنده شد! با بغض از چهارپایه می‌پرم پایین. دلم می‌خواد خُرد شدن گِلَس گوشی مامانو ببینم، خرد شدن زمانو. ولی به جاش درحالی که سرمو پایین انداختم و بدجور شکست خوردم، میرم کنار مامان. بهاره وقتی که داریم میریم زمزمه‌وار و غم‌زده میگه: «آخرش بازی هم نکردیم...» راست میگه، چقدر درگیرِ ساعت و زمان شدیم. باید بازی می‌کردیم. باطری‌های ساعت از رو میز با اصرار قِل می‌خورن و تَق، روی کاشی میوفتن و خودشونو می‌کشونن جلوی کفشای قرمزِ پاپیونیم، و بهم دهن کجی می‌کنن.
الان باز می‌شینم به عقربه‌های ساعت زل می‌زنم، هی ساعتو چک می کنم‌و با عصبانیت و کینه غر می‌زنم که چرا اینطوری می‌گذره؟ چرا همه‌ی دنیا لَه‌لَه می‌زنه برای عجله؟ برای تند رفتن، زود رسیدن. آقا وایسین یه لحظه! دارم جا می‌مونم. ولی الان نمی‌دونم که جای بازی باید چه کار کنم، همونطور که اون‌موقع نمی‌دونستم. ریحانه هم تلنگری نداره که بهم بزنه، و باز بازیچه‌ی زمان‌و عقربه‌های ساعت شدم.