eitaa logo
رازقی🕊~
80 دنبال‌کننده
750 عکس
34 ویدیو
2 فایل
جوانه زده گلدان کوچک ” یاسم ” دلم کمی بهار می‌خواهد‌ نمی‌آیی🪻؟ 404/3/6 _ برای بعضی روزها، محتوا دارم. ✧ بنویسیم،بشنویم،حرف بزنیم؛ و قلبمون رو از انبوه رازقی ها پرکنیم! ✔️با احترام اینجا یه کُنج دخترونه ست.
مشاهده در ایتا
دانلود
حی علي العزا حی علي البكاء ..
«سوم که بودم یکی از کلمه هایی که باید باهاش جمله مینوشتیم محرم بود، دقیق نمیدونم چه جمله ای نوشتم ولی معلم خیلی تشویقم کرد، مضمون جمله ام یه همچنین چیزی بودکه؛ درسته ما هرسال برات عزاداری میکنیم هرسال اشك میریزیم،همه جا رو سیه پوش میکنیم، درسته، ما خیلی ساله که غمت رو زنده نگه میداریم ولی هرسال انگار اولین باره که داریم برای محرم تو عزاداری میکنیم.»
_ سفارش آیت الله وحیدخراسانی: از روز اول محرم تا روز عاشورا روزى صد مرتبه سوره‌توحید را بخوانید، و به حضرت سیدالشهدا (ع) هدیه کنید، ان شاءالله فیوضاتى نصیبتان می‌شود شرطش هم این است مردم را دعوت به این عمل کنید🌷. «همچنین آیت الله خراسانی اشاره کردند: چقدر خوب است که این عمل نورانی تلاوت صد مرتبه سوره توحید و هدیه کردن به روح مطهر و نورانی حضرت سیدالشهدا (ع) به نیابت از حضرت حجت ابن الحسن المنتظر المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف انجام شود.»
کاروان از راه رسید! و کیست آن که سلام کاروان را پاسخ گوید، جز نیزه ها و شمشیرها؟! کجاست فرات که حسین را سلام گوید؟ کجاست این رود خفته در نخل های آتشین؟ کاروان که از راه رسید! بزم کوفیان آغاز شد، چه نیک، به استقبال کاروانیان آمدند و چه خوب، رسم مهمان نوازی را به جا آوردند؛ مهمانی که خود، فرا خوانده بودند کاروان که از راه رسید کربلاطاقت از کف داده بود. گوشه گیری این خاک، یکپارچه فریاد بود که یا حسین، بازگرد! این جانمان! این سرزمین، قتلگاه کاروان توست! بازگرد. این جانمان! این مردم نامرد، تو را نمی شناسند. رسمشان بی وفایی است و پیشه شان، عهدشکنی. با تو همان خواهند کرد که روزگاری، با پدرت علی علیه السلام کردند. بازگرد مولا! این جا، دستان عباس تو را می خواهند و قامت رعنای علی اکبرت را. این جا، سیل سیلی و تاراج و تازیانه، بیداد می کند. این جا، آتش، بر انتظار خیمه های توست. این جا، حجاب اهل حرمت را به یغما می برند. این جا نگاه زینب را خیره به بدن خون آلودت میخواهد. این جاهفتاد و دو ستاره ی وفامند را خونین و خاکستر شده میخواهد. اما رسید کاروان.... یکی زانویش را برای خواهر پله کرده بود، دیگری شانه اش را تکیه گاه کرده بود تا مبادا آب توی دل عمه تکان بخورد! چشمش ‌که به صحرا افتاد پرسید: نام اینجا چیست؟ شنید:کربلا..... دلش آشوب شد ، پناه برد به برادر گفت: بوی جدایی می‌دهد این خاک، قول می دهی سایه ات از سر زینب کم نشود؟ حسین میگوید: اینجا مردان ما شهید، خون ما ریخته و حرم ما اسیر میگردد، قول بده نگذاری شیطان صبرت را بِدُزدد! دل ها بی قرار است، تا اینکه حرّ با دستور عبیدالله کاروان را متوقف می‌کند و مجبورند همانجا بمانند ، حسین برای تسلیم نیامده ، نیامده با کسی که از خاندان معاویه ،قاتل پدر و برادرش است، بيعت کند. تازه اول راه است ، اصحاب ،اهل بیت و زینب چگونه آن شب را به پایان می رسانند؟ شبی که می دانند انتهایش چیست ،چگونه گذشت؟! کربلا، عمیق ترین زخمی است که بر جان ها نشسته است؛ رساترین فریادی است که در سرسرای تاریخ، طنین افکنده است.و اینک حسین به کربلا آمد؛ آمد تا یزید، همه کاره ی دنیا نباشد. آمد تا آیین سبز محمدی صلی الله علیه و آله وسلم ، به دست فرزندان ابوسفیان، در خاک نشود.آمد تا ذوالفقار علی علیه السلام ، در نیام نپوسد. از کربلا تا قیامت، خطی ممتد کشیده اند؛ جاده ای برای سفر عشق، راهی برای رفتن و رسیدن؛ پای در راه بگذارد می بینی که جاده، خود، راهبر است. کربلا، سرزمین شگفتی است که تنها با دست و پای قطع شده، می توان به وصل رسید؛ اگر مرد راه باشی، تکلیفت فقط با کربلا روشن می شود؛ راهی که تنها با پای عقیده و جهاد پیمودنی است. اینک این تو و این کربلا؛ در این آزمون حیرانی و در این ابتلای عظیم، کجا خواهی ایستاد؟ در صف حسین یا یزید؟
هدایت شده از معلم روزهای آبی
او دوست‌داشتنی‌ست چون وقتی انتخاب بین ماندن و نماندن رسید، کسی را مجبور نکرد. فقط گفت: “شب است، بروید اگر می‌خواهید…” و در دل شب، دل‌های روشن‌تر ماندند!
هدایت شده از فاژه✧
هممون شاید داستانی رو تو ذهنمون داریم که گاهی اوقات تصور می‌کنیم ، کاش ازش یه فیلم ساخته بشه ! یا یه سری حرفا ، یه سری اتفاق هایی برامون رقم میخوره که توانِ گفتنش رو نداریم و گوشه‌ی ذهنمون میگیم که کاش میشد به صورت فیلم این حسو به طرف بگم یا غیر مستقیم اون افکارِ توی ذهنم که نسبت به اتفاقی یا کسی هست رو به تصویر بکشم .. یا موضوعی هست که شما از گفتنش دریغ میکنید ولی میتونید تو فیلم نشونش بدین و ازش یه داستان بسازید ~ و اینجا من شنونده ی اون داستان هایی که شاید تو ذهنتون هست ، هستم " الانم که مشغول فیلمنامه نوشتنم / حتی شده یه کوچولو اون داستانِ گوشه ی ذهنتون رو بهم بگید / شاید یه جرقه ای برای من هم شد و دوسش داشتم و ازش استفاده کردممم و قسمتی از داستانِ شمارو تو فیلمنامم استفاده کردممم:>> حتی می‌تونه یه ایده ی یه خطی باشه- که حتی در نهایت تبدیل به یک فیلم 1 دقیقه ای هم بشه ، هیچ ایرادی نداره، فقط بگید🦦 @Fatemehbakhshiiizadeh
±شب ِششم:حضرت قاسـم ِبن الحسن غرقِ خون، وصل یار، شیرین بود سرّ احلی مِن العسل این بود شب است. چیزی به عاشورا نمانده است. امام حسین علیه السلام قلم ولایت به دست گرفته است و با جوهر وحی، سرنوشت صحابی را در عاشورا و جایگاهشان را در بهشت یکی یکی ترسیم می کند، قبل تر از آن چراغ خیمه را خاموش کرده همه را فرا میخواند،همگی که جمع میشوند لب به سخن میگشاید: لشکری که مارا احاطه داشته است مرا میخواهد،با من سر دشمنی دارد،نه شما! اینك من حسین بن علی بیعتم را از شما باز میدارم و انتخاب را به خودتان واگذار میکنم. چراغ خاموش است تا شرم نگاهی، پای رفتن را سست نکند» از بین جمع صدای رسا به گوش میخورد که: یاحسـین ما اهل ماندنیم نه اهل رفتن ما دست از دامن تو عزیزفاطمه بر نمی داریم. ما خدا را سپاس گذاریم که توفیق شهادت در رکاب تو را شاملمان کرده است و او را شکر می کنیم اگر که توفیق شهادت در رکاب تو را نیز به ما عنایت کند! حال که امام همه را اهل معرفت یافته است، پرده ها را آرام آرام کنار می زند و بایك جمله شرح میدهد «فردا همه شما به شهادت می رسید!» - خون عشق در رگهای جوانش به جوش می آید و از جا بلند می شود. چند قدم به جلو می رود. می ایستد و مکث می کند. یک گام به عقب بر می دارد. صدای قلبش، فرشتگان را به هیجان می آورد. برای صدمین بار واژه های این جمله آتشین را مرور می کند: «فردا همه شما به شهادت می رسید!» ضربان قلبش تند تر می شود. با خودش زمزمه می کند:‌ یعنی من هم؟... نگاهش به عمویش که همچون آینه ای تمام قد، در کنار خیمه ای به وسعت آسمان ایستاده است نگاشته میشود. باز هم چند قدم بر می دارد و می ایستد. حالا دیگر روبروی آینه ایستاده است اما خود را نمی بیند . هر چه هست جمال بی مثال عموی مهربان است. بغضی شگفت به گلوی نازکش چنگ می اندازد. نفسی عمیق می کشد و با کلماتی شکسته به حرف می آید: آیا ...من هم ... به ...شهادت می رسم؟.. عمویش لبخندی می زند: مرگ در چشم تو چگونه است؟ انگار که سالها منتظر این سوال باشد، با همه سلولهای تنش می خروشد: شیرین تر از عسل عمو جان! شیرین تر از عسل. لبخندی در چهره عمویش طلوع می کند.کودک نه، که غنچه معرفت است این قاسم. پس با او راز می توان گفت: - آری عمو جان! تو هم فردا در زمره شهیدانی عجب معرفتی دارد این کودک! پس کودکان هم می توانند قدم به وادی عشق بگذارند و از چشمه زلال شهود بنوشند. - یکی یکی میروند و به جای رفتنشان خیره میگردد تا زمانی که همچون گلی واژگون شده پیکراشن به حرم بازگردد دو دل است چند باری از عمو جان اذن رفتن میخواهد اما عمو دلش نیست یادگار برادر را عازم میدانی کند که درست شیطان در آن افسار به دست گرفته است حال که قدرعنای علی اکبر را این چنین آیه آیه و خون آلود میبیند کاسه ی صبرش لبریز و طاقتش طاق میشود به سمت خیمه خود میدود به دنبال همان بازو بندی ست که پدرش روزی که نگاه از جهان گرفت به او داد،تاکید پشت تاکید که تا زمانی که به تنگ نیامدی مهروموم نامه را نمیگشایی. وقتش بود دیگر؛ مطمئن بود عموجانش با دیدن این نامه اذن میدان میدهد اینچنین هم شد چشم حسین که به دست خط برادر خورد اذن میدان قاسمش را داد. . داد و قاسم ِبرادر به دل شیطان خروشید به آن سن و قد بالا نمیخورد اینچنین رجز بخواند،ولی خواند. خواند و ندید خشم شیطان را که درحسد اینچین یاران حسیـن برافراشته میشود. قاسم ِبراد چه جنگ نمایانی کرد و افرادی از لشکر عمر بن سعد واصل به آتش جهنم گرداند. گویا فرق ِشکافته ارثیه این خاندان است که قاسم ِبرادر نیز جز ضربه ای که به فرق سرش اصابت کرد و از خونی که دیدگانش را تار کرده بود از پای درآمد. . نگاه برقدار و پوزخندهای لشکر را که به او دوخته بودند ندید و با اندك رمقی که در جانش بود عمویش را فریاد زد: عمو،عموجان! عمویش همچون بازی شکاری لشکر را شکافت تا به بالین عزیز برادر برسد جانش به تنگ می اید از دیدن بدن خون الود عزیز برادر،قاسم برادر،یادگار برادر اما به زبان می آورد: «به خدا بر عمویت دشوار است که تو، او را به نجوایی بخوانی و او پاسخت ندهد یا پاسخت دهد، ولی به تو پاسخی ندهی» عزیز برادر دیگر از شدت زخم های که یکی پس از دیگری بدنش را دردمند تراز قبل میسازند. . جان میدهد.. عمویش او را بر سینه خود میگیردو از خاک بلندش میکند،سنگین و قد بلند شده بود،آن قدر که به تنهایی نمی توانست بلندش کند.. مگر این همانی نبود که هر چه خیمه ها را زیر و رو کردند زرهی اندازه اش پیدا نمی شد؟ حالا چرا اینقدر شبیه حسن شده بود؟ آمدند کمکش،بلندش که کردند ،،عسل ها ریخت زمین..... پس او را تا خیمه درکنار پیکر خونین و غبارآلود فرزندش علی بن الحسین و کشته‏های دیگر از خاندان خود میرساند. قاسم اکنون به آرزوی شیرین خود رسیده است. پس این بود سرّ احلی من العسل .. _مهدا
داغ تو کرده پیرم ای پسر جوانم. .