✂️ #برش_کتاب
.
بچهها ساکت نمیشدند؛ یعنی نمیگذاشتیم که ساکت شوند. از ساعت ده که زنگ تفریح خورده بود و به حیاط مدرسه آمده بودیم، یکبند شعار میدادیم و پا میکوبیدیم روی زمین.
مدیر و ناظم تا ساعت دو، تحملمان کردند و فقط نگاهمان میکردند. ساعت دو، زنگ را زدند؛ یعنی شعاردادن بس است، تعطیل!
مدیر مدرسه پای بلندگو گفت: «فردا به مدرسه نیایید! همه تعطیل هستید!»
عدهای از بچهها هورا کشیدند، عدهای کف زدند. حسابی شلوغ شده بود.
معصومه بازویم را گرفت و گفت: «میخواهند فردا تظاهرات نکنیم.»
شکوه گفت: «فردا برویم دانشگاه.»
گفتم: «آره، به بهانهٔ مدرسه، از خانه بیرون میآییم.»
قرار گذاشتیم ساعت هشت صبحِ روز بعد، جلوی مدرسه همدیگر را ببینیم. بعد هم با داد و فریادِ بچهها دویدیم و برای صبح فردا قرار گذاشتیم. صبح روز بعد، رفتن به تظاهرات برایم مصیبت بود. کفشهایم را تازه خریده بودم و پایم را میزد. روز قبل، آنقدر حواسم به تظاهرات و شعار بود که از زخم پایم چیزی نفهمیدم.
باز هم مجبور بودم با همان کفش بروم تظاهرات. کفش دیگری نداشتم. کفش را پایم کردم. لنگانلنگان راه میرفتم؛ چارهای نبود.
با هر مصیبتی بود، خودم را به مدرسه رساندم؛ اما هیچکس نبود! گوشهای ایستادم تا بچهها بیایند. فکر کردم خوشقولترین آنها خودم هستم. فکر کردم بچهها که جمع شدند، از همین جلوی مدرسه شروع میکنیم شعاردادن تا دانشگاه. بهترین راه هم خیابانهای اصلی بود. هرچند خطرناک بود؛ اما...
- برو خانهتان!
بابا عسگری بود، دم در مدرسه ایستاده بود و نگاهم میکرد. قدّ کوتاهی داشت. موهای سرش پُرپشت بود و سفید. با اینکه حدود هفتاد سال داشت، تکتک بچهها را میشناخت.
همانطور ایستاده بود و خیره نگاهم میکرد. نمیدانستم چهکار کنم، بروم یا بمانم. در همین فکرها بودم که گفت: «اگر ایستادهای که بچهها بیایند، نمیآیند! یکییکی، فرستادیمشان خانه، تو هم برو!»
📚امتحان آبان ماه
.
https://eitaa.com/Rbook_ir
📚کتاب: امتحان آبان ماه
📌 توضیحات: کتاب درباره فعالیت دانشآموزا در اتفاقات زمان انقلابه.
.
❓به درد کی میخوره؟ نوجوون (۹ تا ۱۴)
.
🛒 از کجا پیداش کنم؟ ادمین راهنماییتون میکنه.
🙋♂ @rbook_admin
امروز و فردا اگه یه مقداری حجم معرفی ها زیاد شده، بخاطر اهمیت امروزه.
روز بعدش فقط چالش نماز باحال میذارم که خیلی وقتتون گرفته نشه.
جمعه هم که تعطیلیم.😬
#معرفی_کتاب
.
📚 کتاب: سقیفه
✏️ نویسنده: علامه سید مرتضی عسکری
📝توضیحات: این کتاب ، اتفاقات بعد از حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله را کامل مطرح کرده.
نویسنده از بزرگان شیعه است و مطالبی هم که ایشون گفته، همه مستند.
کوتاه و مختصر و دقیق.
.
🛒 تهیه کتاب: فایل چاپی این کتاب و فعلا ندارم، ولی فایل PDF این کتاب و میذارم براتون.
میتونید کتابش را از سایت خود علامه عسکری تهیه کنید.
.
https://eitaa.com/Rbook_ir
سیفه-علامه سید مرتضی عسکری.pdf
حجم:
1.7M
📌 کتاب «سقیفه» از علامه سید مرتضی عسکری
»بفرستید برای کسی که میدونید نیاز داره.
https://eitaa.com/Rbook_ir
#پیام_شما
.
📌 این کتاب را هم یکی از رفقای کانال فرستاد.
کتاب خیلی خوب و روونیه که شیخ عباس قمی رضوان الله علیه نوشته و ترجمه شده.
#معرفی_کتاب
.
📚 کتاب: فاطمیه ماثور
✏️ نویسنده: محسن حنیفی
📝توضیحات: این کتاب چند بخش داره؛
یک بخش از کتاب درباره فضائل حضزت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها هستش که روایات در اینباره را جمع کرده.
بخش دیگه کتابم، روایات شهادت ایشون را جمع آوری کرده.
.
🛒 تهیه کتاب: به ادمین پیام بدید تا شما رو راهنمایی کنه؛
🙋♂ @rbook_admin
.
https://eitaa.com/Rbook_ir
#برش_کتاب
.
نه در خانه چیزی برای خوردن بود نه پولی داشتم. به خانه زید رفتم، تنها چادر فاطمه را پیشش امانت گذاشتم و از او کمی جو قرض گرفتم. به خانه سرزدم و یک راست به نخلستان رفتم. آن روز با زبان روزه از بس طناب دلو را از چاه کشیدم، کف دستهایم زخم شده بود و می سوخت. دم غروب به خانه رفتم تا لباس هایم را برای نماز عوض کنم فاطمه نان پخته بود و در محرابش نماز می خواند. سلامش را داد و مثل همیشه با لبخند رو به رویم ایستاد. عبایم را روی دوشم انداخت و کفش هایم را که دستمال کشیده بود، جلویم جفت کرد. شب، فاطمه سفره را پهن میکرد که کسی در خانه مان را زد. رفتم در را باز کردم. زید و خانمش بودند و چادر فاطمه در دستشان زید مثل همیشه اش نبود. صدایش هم مثل بدنش می لرزید.
- هوا تاریک شد؛ اما خانه ما روشن روشن بود. اول خانمم متوجه شد حیرت کرده بودیم نور از اتاقی بود که چادر فاطمه را روی طاقچه اش گذاشته بودیم گفتیم شاید خیالاتی شده ایم. رفتم همه فامیل هایم را خبر کردم آنها هم انگشت به دهان ماندند. همه خیره به نوری بودیم که از چادر فاطمه بلند شده بود.
نه فقط ما بلکه بعضی از اقواممان هم میخواهند مسلمان شوند. امکانش هست؟
.
📚حیدر
https://eitaa.com/Rbook_ir