رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
🌹بسم رب الشهداء و الصدیقین🌹 ✅تقویم شهدا 🔸سالروز ولادت🔸 🌹سردار شهید حاج ابراهیم همت🌹 ▪️محل ولادت
به رختخوابها تکیه داده بود.
دستش را روی زانوش که توی سینهاش کشیده بود، دراز کرده بودوِو دانههای تسبیحشـ📿 تند تند روی هم میافتاد..
🙃ـمنتظر ماشین بود؛
دیر کرده بود.
مهدی دور و برش میپلکید. همیشه با ابراهیم غریبی میکرد، ولی آن روز بازیش گرفته بود.
ابراهیم هم اصلاً محل نمیگذاشت.
همیشه وقتی میآمد مثل پروانه دور ما میچرخید، ولی اینبار انگار آمده بود که برود. خودش میگفت «روزی که من مسئلهی محبت شما را با خودم حل کنم، آن روز، روز رفتن من است.»
عصبانی شدم و گفتم «تو خیلی بیعاطفهای.
از دیشب تا حالا معلوم نیست چته.»
😔😔😔
صورتش را برگردانده بود و تکان نمیخورد.
برگشتم توی صورتش
از اشک خیس شده بود...
😭💔😭😭
بندهای پوتینش را یک هوا گشادتر از پاش بود،با حوصله بست.
مهدی را روی دستش نشاند و همینطور که از پلهها پایین میرفتیم گفت «بابایی! تو روز به روز داری تپلتر میشی!!!
فکر نمیکنی مادرت چهطور میخواد بزرگت کنه؟»
و سفت بوسیدش.
چند دقیقهای میشد که رفته بود.
ولی هنوز ماشین راه نیافتاده بود.
دویدم طرف در که صدای ماشین سر جا میخکوبم کرد...
🥺🥺🥺
نمیخواستم باور کنم.
بغضم را قورت دادم و توی دلم داد زدم «اونقدر نماز میخونم و دعا میکنم که دوباره برگردی.»
به روایت همسر
#شهید_ابراهیم_همت
#یک_روایت_عاشقانه
#13_1
#خاطره
❀❀ رفیق شهیدم
@Refighe_Shahidam313
┄┅══❁🌸☘🌸❁══┅┄