رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
اولین نامه ای است كه شهید عباس دوران برای همسرش در روزهای جنگ تحمیلی نوشته است. خاتون من ، م
یاد شهــــــــــدا
چند ساعت بعد از عــــــــــقد با همسرش رفته بودند توی اتاق ...
براشون که چایی بردم دیدم کتــــاباشو گذاشته وسط داشت از زندگے ائمہ و حضرت زهرا سلام الله علیها براے همسرش مےگفت
بهش گفتم : براے خوندن این کتابا فرصت زیاده
گفت مادرجان لازمه همـــــــــسرم با زندگی حضرت زهـــــرا(س) آشنا بشه ...
خاطره اے از سردار #شهید_ولی_الله_چراغچی
اللهم ارزقنی همچین زوجے
✌️😅😅❤️🤲❤️😅😅✌️
#یک_روایت_عاشقانه
#مذهبیها_عاشقترند
#عاشقانه
❀❀ رفیق شهیدم
@Refighe_Shahidam313
┄┅══❁❄️☃❄️❁══┅┄
رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
یاد شهــــــــــدا چند ساعت بعد از عــــــــــقد با همسرش رفته بودند توی اتاق ... براشون که چا
یڪروایتعاشقانہ
پیشنهاد دادم
کہ بیاید با خودم باجناق شود
و همین مقدمہاے براے ازدواجش شد
ب مادر خانمم گفتم :
این رفیق ما ،
جعفر آقا
از مال دنیا چیزے غیر از
یك دوربین عکاسے نداره..
گفت : مادر اینها مال دنیاست☺️
بگو ببینم از دین و ایمان چے داره؟
گفتم : از این جهت کہ هر چے بگم
کم گفتم! ما کہ بہ گردِ
پاے او هم نمےرسیم
گفت : خدا حفظش کنہ
من هم دنبال همچین دامادے بودم💙
#شهید_سرتیپ،
#حاج_محمدجعفر_نصراصفهانے
📗جانم فداےِ اسلام ، ص⁴²
|
#یک_روایت_عاشقانه
#مذهبیها_عاشقترند
#عاشقانه_مذهبی
❀❀ رفیق شهیدم
@Refighe_Shahidam313
┄┅══❁❄️☃❄️❁══┅┄
رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
🌹بسم رب الشهداء و الصدیقین🌹 ✅تقویم شهدا 🔸سالروز ولادت🔸 🌹سردار شهید حاج ابراهیم همت🌹 ▪️محل ولادت
به رختخوابها تکیه داده بود.
دستش را روی زانوش که توی سینهاش کشیده بود، دراز کرده بودوِو دانههای تسبیحشـ📿 تند تند روی هم میافتاد..
🙃ـمنتظر ماشین بود؛
دیر کرده بود.
مهدی دور و برش میپلکید. همیشه با ابراهیم غریبی میکرد، ولی آن روز بازیش گرفته بود.
ابراهیم هم اصلاً محل نمیگذاشت.
همیشه وقتی میآمد مثل پروانه دور ما میچرخید، ولی اینبار انگار آمده بود که برود. خودش میگفت «روزی که من مسئلهی محبت شما را با خودم حل کنم، آن روز، روز رفتن من است.»
عصبانی شدم و گفتم «تو خیلی بیعاطفهای.
از دیشب تا حالا معلوم نیست چته.»
😔😔😔
صورتش را برگردانده بود و تکان نمیخورد.
برگشتم توی صورتش
از اشک خیس شده بود...
😭💔😭😭
بندهای پوتینش را یک هوا گشادتر از پاش بود،با حوصله بست.
مهدی را روی دستش نشاند و همینطور که از پلهها پایین میرفتیم گفت «بابایی! تو روز به روز داری تپلتر میشی!!!
فکر نمیکنی مادرت چهطور میخواد بزرگت کنه؟»
و سفت بوسیدش.
چند دقیقهای میشد که رفته بود.
ولی هنوز ماشین راه نیافتاده بود.
دویدم طرف در که صدای ماشین سر جا میخکوبم کرد...
🥺🥺🥺
نمیخواستم باور کنم.
بغضم را قورت دادم و توی دلم داد زدم «اونقدر نماز میخونم و دعا میکنم که دوباره برگردی.»
به روایت همسر
#شهید_ابراهیم_همت
#یک_روایت_عاشقانه
#13_1
#خاطره
❀❀ رفیق شهیدم
@Refighe_Shahidam313
┄┅══❁🌸☘🌸❁══┅┄
رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
یڪروایتعاشقانہ پیشنهاد دادم کہ بیاید با خودم باجناق شود و همین مقدمہاے براے ازدواجش شد ب مادر
کاش تمام نمیشد
ساعت 7 تشییع از مهدیه به سمت حرم آغاز شد.
در راه رفتن به بهشت رضا هم اصرار کردم من و علی و نفیسه باید با آمبولانس برویم.
در راه کلی با آقا مرتضی حرف زدیم و شعر شهید را دوباره مرور کردیم.
وقتی به نزدیکی بهشت رضا رسیدیم نفیسه سرش را بیرون کرد و گفت وای مامان رسیدیم به دیوارهای بهشت رضا.
کاش این جاده اصلا تمام نمی شد.
وقتی جمعیت برای بردن پیکر آمدند من سریع خودم را به مزار رساندم.
دوست داشتم اعمال تدفین را خودم انجام بدهم اما یکی از نزدیکان آقا مرتضی ممانعت کرد.
یک بغل گل،
سنگ مزار امام حسین(ع)
و تربت کربلا را توی دستم نگه داشته بودم.
دوست داشتم داخل قبر بروم. در همین فکر بودم که برادر شهید قاسمی از میان جمعیت پیدایش شد و گفت ببخشید خانم عطایی، آقا مرتضی این امانتی را داده و گفته آخرین نفر همسرم این را بگذارد روی پیشانی ام.
انگار آقا مرتضی جواز رفتن من توی قبر را هم داده بود.
وقتی این را گفتم برادرش رضایت داد تا من داخل قبر بروم.
خاک تربت را زیر پیشانی بندش گذاشتم.
سنگ مزار امام حسین(ع) را هم زیر گلویش گذاشتم.
به نفیسه و علی هم گفتم آمدند داخل قبر و بابا را بوسیدند و بعد یکی یکی سنگ ها را گذاشتند.
حالا لبخندی از رضایت روی چهرهاش نشسته است و می گوید: خوشحال شدم که اعمال را خودم انجام دادم.
سه شب تا صبح پیش آقا مرتضی ماندیم.
در شب سوم ختم قرآن گرفتیم و 250 نفر آمدند. خیلی ها می گفتند آقا مرتضی خیلی خاص بود و ما تا به حال شب در قبرستان نبودیم.
به روایت همسر
#شهید_مرتضی_عطایی
#یک_روایت_عاشقانه
#بهار_قران
🕊رفیق شهیدم🕊
@Refighe_Shahidam313
┈••✾•🥀☘❤️☘🥀•✾••┈
رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
کاش تمام نمیشد ساعت 7 تشییع از مهدیه به سمت حرم آغاز شد. در راه رفتن به بهشت رضا هم اصرار کردم من
ایمان
یک انسان مهربان و خوش اخلاق بود.
یک انسان صبور که حتی در این مدت زمانی ما با هم زندگی کردیم صدای بلندش را نشنیدم.
برای من بسیار مهربان بود.
هر کدام از ما به خاطر دیگری از خودمان میگذشتیم.
ایمان من را مهربانو و من او را مهربان صدا می زدم
و همیشه میگفت: مهربان یعنی نگهبان مهربانو.
😍😍😍
اگر ایمان جایی بود و من در کنارش نبودم و میپرسیدم خوش میگذرد؟
میگفت خانم گذشتنی میگذره اما خوش نه،
اگر قشنگ ترین جای دنیا هم باشم و تو نباشی بهم خوش نمیگذره مطمئن باش...
به روایت همسر
#شهید_ایمان_خزاعی_نژاد
#یک_روایت_عاشقانه
#مذهبیها_عاقشترند
🕊رفیق شهیدم🕊
@Refighe_Shahidam313
┈••✾•🥀☘❤️☘🥀•✾••┈
رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
ایمان یک انسان مهربان و خوش اخلاق بود. یک انسان صبور که حتی در این مدت زمانی ما با هم زندگی کردیم
سال 1376 یکی از زیباترین خاطرات زندگیم رقم خورد . و ما عقد کردیم.
یک هفته از عقد مان گذشته بود.
زنگ خانه به صدا در آمد و جلیل با کاغذی در دست به منزلمان آمد.
خیلی ناراحت بود. پرسیدم چه شده؟ گفت: ماموریتی به من محول شده و باید به جزیره بروم .
ما آن زمان خیلی وابسته هم بودیم و این خیلی ناراحت کننده بود.
چهل روز ماموریت جلیل برای من 40 سال گذشت .
هر روزم پر می شد از دلتنگی های عاشقانه .
بغض ،
اشک های بی دلیل...
مثل الان.
اصلا انگار باید از همان اوایل زندگیم به این دور بودن ها خودم را وفق میدادم تا در این روزها کمتر نبودنش را بهانه کنم و صبور باشم ...
به روایت
همسر #شهید_مدافع_حرم #شهید_شهید_خادمی
#یک_روایت_عاشقانه
#مذهبیها_عاقشترند
#عاشقانه_مذهبی
🕊رفیق شهیدم🕊
@Refighe_Shahidam313
┈••✾•🥀☘❤️☘🥀•✾••┈
رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
سال 1376 یکی از زیباترین خاطرات زندگیم رقم خورد . و ما عقد کردیم. یک هفته از عقد مان گذشته بود. ز
قسمتی از #کتاب #یادت_باشد
ساعات آخر بدرقه،
همسرم گفت «دوری از تو برایم سخت است،
من آنجا در کنار دوستانم و پشت تلفن نمیتوانم بگویم دوستت دارم،
نمیتوانم بگویم دلم برایت تنگ شده،
چه کنم؟».
یاد همسر یکی از شهدا افتادم، به حمید گفتم: «هر زمان دلت تنگ شد بگو
یادت باشه و من هم خواهم گفت یادم هست…».
این طرح را پسندید و با خوشحالی هنگام پایین رفتن از پلههای خانه بلند بلند میگفت:
«یادت باشه، یادت باشه»
و من هم با لبخند در حالی که اشک میریختم و آخرین لحظات بودن با معشوقم را در ذهن حک میکردم پاسخ میدادم
«یادم هست،یادم هست»
و حمیدم رفت...
به روایت همسر
#شهید_مدافع_حرم
#شهید_حمید_سیاهکالی_مرادری
#یک_روایت_عاشقانه
🕊رفیق شهیدم🕊
@Refighe_Shahidam313
┈••✾•🥀☘❤️☘🥀•✾••┈
رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
قسمتی از #کتاب #یادت_باشد ساعات آخر بدرقه، همسرم گفت «دوری از تو برایم سخت است، من آنجا در کنار
✨عاشقانه شہدا✨
گفت:
مـن تنـها نیومدم خواستگارے!
با مادرم
حضـرت زهرا اومدم...
منم نامردے نکردم
گفتم:
منم به شما بله نگفتم
من به مادرتـون
حضرت زهرا
بله گفتم...
✌️❤️✌️
به روایت همسر
#شهید_اسماعیل_سیرت_نیا
#یک_روایت_عاشقانه
#مذهبیها_عاشقترند
#عاشقانه_مذهبی
#عاشقانه
🕊رفیق شهیدم🕊
@Refighe_Shahidam313
┈••✾•🥀☘❤️☘🥀•✾••┈
رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
✨عاشقانه شہدا✨ گفت: مـن تنـها نیومدم خواستگارے! با مادرم حضـرت زهرا اومدم... منم نامردے نکردم گف
✨عاشقانه شہدا✨
ازدواج من و #عبدالرحیم،ڪاملاً سنٺے بود. روزےڪہ بہ خواستگارے بندہ آمدند، همسر شہیدم گفت: «من دنباݪ عاقبٺ بخیرے و #شہادٺ هستم🕊 و دوسٺ دارم همســ💍ـر آیندہ ام نیز با من همقدم باشد...».
ایمان و عشق بہ اهݪ بیٺ(ع) در همان روز خواسٺگارے در چہـرہ اش متبلور بود و باڪلام دلنشینش ڪہ بوے خدا میداد، من را جذب ڪــ😍ـرد.
به روایت همسر...
#شهید_عبدالرحیم_فیروزآبادی
#یک_روایت_عاشقانه
#شهید_مدافع_حرم
رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
✨عاشقانه شہدا✨ ازدواج من و #عبدالرحیم،ڪاملاً سنٺے بود. روزےڪہ بہ خواستگارے بندہ آمدند، همسر شہیدم گ
*⚘﷽⚘
عاشقانه_شهــدا❣
گفتم:
کاش میشد منم همراهت به جبهه بیام!😔
لبخندے زد و پاسخی داد که قانعم کرد.
گفت:
هیچ میدونی سیاهی چادر تو
از سرخی خون من🥀 کوبنده تر است؟!
همین حجابت را رعایت کنی، مبارزه ات را انجام داده اے🌿
✍ راوے: همسر
#شهید_محمدرضا_نظافت 🕊
#یک_روایت_عاشقانه
#عاشقانه_مذهبی
🕊رفیق شهیدم🕊
@Refighe_Shahidam313
┈••✾•🖤🥀💔🥀🖤•✾••┈
رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
*⚘﷽⚘ عاشقانه_شهــدا❣ گفتم: کاش میشد منم همراهت به جبهه بیام!😔 لبخندے زد و پاسخی داد که قانعم کرد.
~🕊
#عاشقانه_مذهبی💕
🔸بعد از عقد💍
باهم عهد کردیم🤝
که نمازهایمان را اول وقت بخوانیم
📿✨💚 📿
🔸هرگاه کنارهم بودیم باهم نماز میخواندیم❤️
🔸هرگاه دور بودیم هنگام اذان تماس میگرفتیم📱
ونمازرایادآوری میکردیم
🔸گاهی اگر در خیابان بودیم ماشین را گوشه ای پارک میکردیم
📿🚗📿
ودر مسجدی نمازمان رابه جماعت میخواندیم
💛📿💛
🔸از این بابت من همیشه باوضو بودم
وحید باخنده روبه مادرش میگفت:همسر من دائم الوضوست
🙃🙂🙂
🕊❤️🕊
به روایت همسر
#شهید_وحید_فرهنگی_نیا
#یک_روایت_عاشقانه
#مذهبیها_عاشقترند
🕊رفیق شهیدم🕊
@Refighe_Shahidam313
┈••✾•🥀☘❤️☘🥀•✾••┈
رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
عاشقانهـ💞 『↚گَرمـراهیچنَݕاشـَد ∞نهݕـهدنـیانهبهعُـقبۍ// چونتـودارَم:|🗣| هَـمهدارَم دگرمه
خدیجه صفر پور
#همسر #مدافع_حرم #شهید_مصطفی_زال_نژاد است
که ۲۶ بهمن ۹۵ همسرش در منطقه درعا #سوریه به #شهادت رسید و دیدارشان به بهشت افتاد.
به ورایت همسر
دلبسته آقا مصطفی شده بودم
و نمی خواستم از من دور شود.
نگاه خاصی به شهادت داشتم.
علاقه و حسی که بین ما به وجود آمده بود باعث شده بود که نخواهیم هیچ وقت از هم دور شویم.
حتی لحظه ای فکر نمی کردم مصطفی را از دست بدهم.
اما کم کم داشتم خودم را آماده می کردم.
مصطفی از علاقه اش گذشت و ایثار کرد، من هم.
واقعا یک موضوع دو طرفه بود.
بعد از شهادتش زجر و سختی می کشم اما پشیمان نیستم.
البته در شهادت او خدا گویی هر دوی ما را آماده کرد...
#یک_روایت_عاشقانه
#عاشقانه_مذهبی
❀❀
@Refighe_Shahidam313
┄┅═❁✌️🥀❣🥀✌️❁═┅┄