#پارت_چهاردهم
#رمان_خانم_خبرنگار_و_آقای_طلبه
تا صبح نخوابیدم و به اتفاق
دیشب فکر کردم... خدایا تو خودت شاهدی از وقتی به سن تکلیف رسیدم و مامانم یه چادر سفید گل گلی سرم کرد دیگه هیچ نامحرمی حتی یه شاخه مومو ندیده... اون وقت دیشب محمدجواد منو...
تق تق
_بفرمایید
فاطی: سادات بدو بیا حاج خانوم میز صبحانه رو
چیده
_باشه الان میام.
لباسامو پوشیدم و چادر نمازی که حاج خانوم بهم داده بود رو سر کردم.
توی آینه به خودم نگاه کردم.
از بی خوابی و گریه های بی اراده دیشب چشمام متورم و قرمز شده بود.
هعی...
از اتاق رفتم بیرون و رفتم توی آشپزخونه به همه یه سلام آروم دادم.
همه با خوشرویی و بلند جوابمو دادن
و فقط محمدجواد بود که سرش پایین بود و آروم سلام داد!
بین فاطمه و علی روی صندلی نشستم.
حاج خانوم با محبت نگاهم کرد و گفت: وای مادر چشات چیشده؟؟دیشب نتونستی خوب بخوابی؟؟
با این حرفش همه توی صورتم دقیق شدن حتی محمدجوادم سرشو گرفت بالا نگاهش که تو نگاهم گره خورد! سرمو انداختم پایین.
_چیزی نیست بخدا دیشب دیر خوابیدم چشمام خسته اس نگران نباشید!
دو سه تا لقمه خوردم بلند شدم بالاخره موفق شدم حاج خانوم رو راضی کنم تا ظرفا رو بشورم.
همه رو فرستادم توی پذیرایی و خودم توی آشپزخونه موندم .
سید: فائزه خانوم!
به طرف پشت سرم برگشتم... سید سرش پایین بود.
با لرزشی که توی صدام محسوس بود گفتم : بله بفرمایید!
سید: من... من واقعا بخاطر دیشب متاسفم... یعنی واقعا بی عقلی کردم... بخدا نخواستم بد خواب بشید وگرنه قبلش درمیزدم و بیدارتون میکردم...من فکر نمیکردم شما با اون وضعیت...!
_آقامحمدجواد شما تقصیری ندارید... یعنی اتفاقیه که افتاده... بهتره فراموشش کنید...!
سید: فقط میشه حلالم کنید...؟ چون من ناخواسته صحنه ای رو دیدم که....
بین حرفاش پریدم...
_میشه ادامه ندید...؟!
سید: بازم معذرت میخوام... فقط حلالم کنید...!
اینو گفت و از در آشپزخونه بیرون رفت.... بیرون رفتن محمدجواد همانا و شل شدن پاهام همانا...
صندلی رو گرفتم تا نیوفتم و بعدم روش نشستم....
خدایا...!
چقدر شنیدن اسمم از زبونش شیرین بود.
فقط کاش تو موقعیت بهتری این اتفاق شیرین میوفتاد...کاشکی...
#ادامه_دارد...