#ازدواج_اجباری
(پارت 21)
‹امیلی›
خوشحال بودم که پدرم رو دیدم.....یه دل سیر باهم حرف زدیم و همدیگه رو بغل کردیم.خدای من دلم میخواست اینجا بمونم و دیگه به اون خونه ی بی روح نرم......ولی...الکس هیچوقت بهم این اجازه رو نمیداد.
......................................................................
اون چهار روز عین برق و باد گذشت یه پیام از طرف الکس برام اومد که نوشته بود:نمیتونم بیام دنبالت خودت با تاکسی بیا......!
از پیامش تعجب کردم......اون که بهم گفته بود خودش میاد دنبالم؟پس چرا اینطوری نوشته؟
مهم نیست به پدرم گفتم که دیگه وقتشه برم..که.......دفعهی اولی بود که پحسدرم به این شکل جلوم گریه میکرد......دلم برای پدرم و خودم خیلی میسوخت........ مخصوصا بابام....با اون صدای که میخواد از غم بترکه گفت:دخترم......اینا...همش تقصیر منه......اگه...اگه من اون همه پول قرض نمیگرفتم یا.....تو رو قربانی اشتباهاتم نمیکردم.....مطمئنم این اتفاقات نمی افتاد.
دستم رو روی گونه یه پدرم گذاشتم و گفتم:پدر......میدونم....میدونم که پشیمونی اما این اتفاقیه که افتاده.....نمیشه دیگه جلوش رو گرفت....... شما هم دیگه غصه نخور....باشه؟
پدرم سرش رو به نشونه یه تائید تکون داد.....همو بغل کردیم.و من از خونه بیرون رفتم تاکسی دم در بود بعد از اینکه پدرم به داخل خانه رفت و در رو بست......وقتی میخواستم سوار تاکسی شم به خونمون نگاه کردم و تمام خاطرات خوبی که با پدر و مادرم داشتم از جلوی چشمم گذشتن..............
به خونه رسیدم در خونه رو باز کردم خبری از الکس نبود جلوی در اتاقش رفتم......در زدم......اما جوابی نشنیدم در رو باز کردم که دیدم......اوه!2بطری م......ش...روب تموم شده روی میزشه........لپ هاش سرخ شده!
#ازدواج_اجباری
(پارت 22)
‹الکس›
بعد از اینکه به امیلی پیام دادم و گفتم بیا خونه انقدر م.....ش....رو..ب خوردم که هوش از سرم رفته بود.چشمای امیلی از تعجب کرد شده بود اصلا هیچی نمیفهمیدم سریع رفتم سمتش و بغلش کردم و سفت توی بغلم فشارش دادم و گفتم:دلم برات خیلی تنگ شده بود قلب من!
یه نگاه بهش انداختم لپاش سرخ شده بود....گفتم:امشب رو تخت من میخوابی!
خنده یه کوچیکی زد اما زود خندش محو شد و گفت:الکس تو....الان م....س.....تی نمیفهمی چی میگی من میرم بخوابم....
دستش رو گرفتم و گفتم:نه من میفهمم چی میگم.
سریع بغلش کردم و گذاشتمش روی تخت و برق و خاموش کردم و کنارش دراز کشیدم تا خواست حرف بزنه جلوی دهنش رو گرفتم و گفتم:هیس...هیچی نگو قلب من امشب نمیزارم از پیشم بری.
هردومون روی تخت دراز کشیدیم.....بغلش کردم و اون توی بغلم خوابش برده بود.زیر لب گفتم خیلی دوست دارم.
صبح شد بیدار شدم و یاد دیشب افتادم پوزخندی به خودم زدم تا خواستم بلند شم امیلی دستش رو روم انداخت و بغلم کرد منم بغلش کردم و با اینکه بیدار بودم دراز کشیدم و به صورت بی نقصش نگاه کردم که بیدار شد............
#ازدواج_اجباری
(پارت 23)
‹امیلی›
بیدار شدم و دیدم الکس رو بغل کردم لپ هام سرخ شده بود نمیدونم این حسی که الان داشتم چی بود یه من عا....عا...عاشق شده بودم؟
الکس گفت:امیلی خیلی دوست دارم حاضرم بخاطرت حتی جون بدم.........
تا خواستم چیزی بگم یکدفعه در باز شد.....اوه خدایا....اون اینجا چیکار میکردها؟..........پدر الکس بود.
از جا پریدم و بلند شدم سلام کردم الکس گفت:پدر اینجا چیکار میکنی؟
پدرش که خیلی عصبانی بود گفت:الکس ازت یه کار خواستم.....بهتم گفتم در عوضش بهت شرکت رو میدم اما تو انگار واقعا عاشق شدی قول و قرارامون یادت رفته.......پس خودم وارد عمل میشم
به من نگاهی انداخت و دوباره شروع به حرف زدن کرد:امیلی عزیزم بیا پیش من امروز رو توی خونه ی من باش قول میدم بعدش ببرمت پیش پدرت بیا عزیزم....
پدرم؟......شاید داشت راست میگفت .
یک قدم سمتش برداشتم که همون موقع الکس گفت:نه امیلی نرو داره دروغ میگه.......
پدرش گفت:امیلی.....فکر کردی الکس عاشقت شده ها؟هه نه اون فقط دنبال پوله حرفش رو باور نکن.
تا خواستم یه قدم دیگه سمت پدر الکس بردارم الکس داد زد و گفت:نه امیلی دروغ میگه من.....من...عاشقتم.....حتی حاضر دنیا برای تو بسوزه امیلی من تا ابد عاشقت میمونم.
انگار قند تو دلم آب شده بود سریع رفتم سمت الکس و بغلش کردم.....الکس هم سفت فشارم داد و سر پدرش داد زد و گفت:برو بیرون اون گول حرف های تو رو نمیخوره عوضی!
پدرش بیرون رفت و محکم در رو بست الکس بهم گفت:حالت خوبه قلب من؟نمیزارم کسی ترو ازم بگیره حتی پدرم فهمیدی.
لبخندی بهش زدم..........
الکس بهم گفت: امیلی من میدونم تو از اینکه مافیام ناراحتی ولی......
وسط حرفش پریدم و گفتم:تو نمیتونی از اینکار استعفا بدی من...من......سعی میکنم باهاش کنار بیام.
لبخندی بهم زد که از کل دنیا برام با ارزش تر بود...
نمیدونم چرا....چجوری...چطور ولی من عاشقشم شدم
#ازدواج_اجباری
(پارت 24 آخر)
‹الکس›
هر روز حسم بهش بیشتر میشد و نمیتونستم عاشقش نباشم. من و امیلی هر آخر هفته باهم به یه جا میرفتیم و خوش میگذروندیم هر وقت که دوست داشت اون رو پیش پدرش میبردم تا باهاش وقت بگذرونه پدر خودم هم بعد از چند ماه تصمیم گرفت به کانادا بره و فعلا برنگرده من الان بدون شک میتونستم بگم که خوشبخت ترین آدم جهانم حالا که امیلی دوستم داشت هیچ غمی نداشتم ، سعی میکردم زیاد بحث مافیا بودنم رو وسط نیارم تا هردومون خوشحال باشیم و من و امیلی بهترین زندگی رو برای خودمون ساختیم...........
پایان!
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رمانی که دارم براتون مینویسم🎵
اصکی نشه وگر نه برخورد میکنم❌
رمان رو آمار 60میفرستم☀️
#اد_امیلی
https://eitaa.com/RomanEliza