#ازدواج_اجباری
(پارت 24 آخر)
‹الکس›
هر روز حسم بهش بیشتر میشد و نمیتونستم عاشقش نباشم. من و امیلی هر آخر هفته باهم به یه جا میرفتیم و خوش میگذروندیم هر وقت که دوست داشت اون رو پیش پدرش میبردم تا باهاش وقت بگذرونه پدر خودم هم بعد از چند ماه تصمیم گرفت به کانادا بره و فعلا برنگرده من الان بدون شک میتونستم بگم که خوشبخت ترین آدم جهانم حالا که امیلی دوستم داشت هیچ غمی نداشتم ، سعی میکردم زیاد بحث مافیا بودنم رو وسط نیارم تا هردومون خوشحال باشیم و من و امیلی بهترین زندگی رو برای خودمون ساختیم...........
پایان!
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رمانی که دارم براتون مینویسم🎵
اصکی نشه وگر نه برخورد میکنم❌
رمان رو آمار 60میفرستم☀️
#اد_امیلی
https://eitaa.com/RomanEliza