سقوط سࢪد|ᶜᵒˡᵈ ᶠᵃˡˡ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uupd1it&btn=ناشناس.سقوط.سرد ناشناسمون
اگه ناشناس پر شد فردا دوتا پارت میدم
همین الان باید پر بشهههه
پارتـ⁸
سوگند با لبخندی لرزان گفت: «خدا روشکر که خوبی.»
مهیار هم با نگرانی پرسید: «علی، داداش؟ واقعاً خوبی؟»
علی با صدایی که هنوز کمی خسته بود، پاسخ داد: «آره، خوبم.»
ماهورا در حالی که بلند میشد، گفت: «علی، من میرم پیش دکترت. یه کار مهم باهاش دارم.»
علی سرش را به نشانه تایید تکان داد: «باشه، فقط زود برگرد.»
ماهورا با عجله خودش را به دفتر دکتر رساند: «آقای دکتر، علی رو کی مرخص میکنید؟»
دکتر نگاهی به پرونده انداخت و با تردید گفت: «راستش هنوز عمل نشده. احتمالا تا چهار روز دیگه همینجا میمونه.»
ماهورا با اضطراب پرسید: «یعنی... واقعا حالش بعد از عمل خوب میشه؟»
دکتر لبخند اطمینان بخشی زد: «خانم آزاد، نگران نباشید، همه چیز خوب پیش میره.»
در همین حین در اتاق بیمار، علی با خنده گفت: «مهیاررر! گشنمه😂!»
مهیار خندید: «خب چی بخورم برات بگیرم؟»
علی گفت: «یه کیک بگیر بیار؛ اگه بچهها هم بودن، برای همشون بگیر.» مهیار راهی شد.
علی به سوگند نگاه کرد و دید اشک میریزد. پرسید: «چرا گریه میکنی؟»
سوگند بریدهبریده گفت: «نمیدونم... دست خودم نیست. همش فکر میکنم اگه تو خوب نشی، من چیکار کنم؟»
علی دستش را گرفت: «انشاءالله که خوب میشم. فقط...فقط ازت میخوام با مهیار و ماهورا پیگیر بشید که اصلاً کی این بلا رو سرم آورده و مشکلش با من چی بوده.»
سوگند مصمم گفت: «باشه، مطمئن باش. من جونمم برای تو میدم، فقط تو خوب شو.»
هنوز حرفش تمام نشده بود که ناگهان رنگ صورت علی پرید. نفسش به شماره افتاد و حالش به وخامت رفت.
سوگند وحشتزده فریاد زد: «دکترررر! ماهورا، سریع برو دکتر رو بیار!»
سقوط سࢪد|ᶜᵒˡᵈ ᶠᵃˡˡ
پارتـ⁸ سوگند با لبخندی لرزان گفت: «خدا روشکر که خوبی.» مهیار هم با نگرانی پرسید: «علی، داداش؟ واقعاً
پـآرتِ هَـشـتُم رمـآن سُقوطِ سَرد
میتونید نظرای زیباتون رو اینجا بگین↓
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uupd1it&btn=ناشناس.سقوط.سرد