eitaa logo
سقوط سࢪد|ᶜᵒˡᵈ ᶠᵃˡˡ
50 دنبال‌کننده
17 عکس
80 ویدیو
0 فایل
دآستآنی از تقآبلِ عشقِ غمگینِ علی و سوگند🫦! سقوط سرد|در حآل پآرتگذآری💞. در انتظآر کد... پل ارتباطی مآ؟! @B13aran #تابع‌قوانین‌ایتا #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی
مشاهده در ایتا
دانلود
پارتـ⁸ سوگند با لبخندی لرزان گفت: «خدا روشکر که خوبی.» مهیار هم با نگرانی پرسید: «علی، داداش؟ واقعاً خوبی؟» علی با صدایی که هنوز کمی خسته بود، پاسخ داد: «آره، خوبم.» ماهورا در حالی که بلند می‌شد، گفت: «علی، من میرم پیش دکترت. یه کار مهم باهاش دارم.» علی سرش را به نشانه تایید تکان داد: «باشه، فقط زود برگرد.» ماهورا با عجله خودش را به دفتر دکتر رساند: «آقای دکتر، علی رو کی مرخص می‌کنید؟» دکتر نگاهی به پرونده انداخت و با تردید گفت: «راستش هنوز عمل نشده. احتمالا تا چهار روز دیگه همین‌جا می‌مونه.» ماهورا با اضطراب پرسید: «یعنی... واقعا حالش بعد از عمل خوب میشه؟» دکتر لبخند اطمینان‌ بخشی زد: «خانم آزاد، نگران نباشید، همه چیز خوب پیش میره.» در همین حین در اتاق بیمار، علی با خنده گفت: «مهیاررر! گشنمه😂!» مهیار خندید: «خب چی بخورم برات بگیرم؟» علی گفت: «یه کیک بگیر بیار؛ اگه بچه‌ها هم بودن، برای همشون بگیر.» مهیار راهی شد. علی به سوگند نگاه کرد و دید اشک می‌ریزد. پرسید: «چرا گریه می‌کنی؟» سوگند بریده‌بریده گفت: «نمی‌دونم... دست خودم نیست. همش فکر می‌کنم اگه تو خوب نشی، من چیکار کنم؟» علی دستش را گرفت: «ان‌شاءالله که خوب می‌شم. فقط...فقط ازت می‌خوام با مهیار و ماهورا پیگیر بشید که اصلاً کی این بلا رو سرم آورده و مشکلش با من چی بوده.» سوگند مصمم گفت: «باشه، مطمئن باش. من جونمم برای تو میدم، فقط تو خوب شو.» هنوز حرفش تمام نشده بود که ناگهان رنگ صورت علی پرید. نفسش به شماره افتاد و حالش به وخامت رفت. سوگند وحشت‌زده فریاد زد: «دکترررر! ماهورا، سریع برو دکتر رو بیار
حداقل وقتی رمانو میخوندید بیاید ناشناس یچی بگید