-ࢪوحاء !:)
عه برف
برف بارید به این شهر، کجایی بی من؟
کاش سردت نشود دل نگرانم برگرد
و تو آهسته آهسته بلند میشوی، راه میافتی، میروی. و در این راه رفتن، دست و بالت بارها زخمی میشود، امّا آبدیده میشوی و میآموزی که از جادههای ناشناس نهراسی، از مقصد بیانتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی. تنها بروی و بروی و بروی...
-شل سیلور
هدایت شده از -ࢪوحاء !:)
در آخرین پیامِ خداحافظیاش به او نوشت :
خداحافظ به تو که اندوه مرا نفهمیدی، و نگرانیها و ترسهایم را به تمسخر گرفتی .
هدایت شده از '•شهرشعر•'
ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش
که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد!
_حسین منزوی
پای اگر فرسودم و جان کاستم
آنچنان رفتم که خود میخواستم...
- هوشنگ ابتهاج |
اگر از من می خواستند که زمان آمدن فرشته هارا بر روی زمین مشخص کنم
اطمینان داشتم که آن روز ، روز تولد تو بود :)))
تولدت مبارک مامان نورایِمهربون🤍
@Harfedellllllll
هدایت شده از نغمهپردازِرنگ.
گر نباشد حیا و درک و شعور
آدمی گاو میشود به مرور :)
_
-ࢪوحاء !:)
»»»»»
هل يحبك شخص ما لدرجة
أنه يرغب في رؤيتك في أحلامه كل ليلة؟
+آیا کسی آنقدر دوستت دارد
که هرشب آرزو کند رویایت را ببیند؟