هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
چهاردهم خرداد است انگار. سیزدهم دیماه بغداد؛ سیام اردیبهشت ورزقان گویی. عصر خسته بعد از عاشورای هرسال. شامگاه مبهوت بیست و یک رمضان انگار. ما هنوز بین سیاههٔ جمعیت دفن کنندگان امامایم. هنوز اطراف فرودگاه بغداد. ما هنوز در کوهپایههای مهآلود ورزقان به جست و جوییم. غم در نسل ما امتداد دارد. ما به دیدن صحنههای مهیب تابفرسا بزرگ شدیم. حالا چند روزی است که آرامآرام چشمهامان را آماده دیدن این کشندهترین پرده بیروت کردهایم. پرده تابوت زرد تو بر شانههای سیاه جماعت. که بهت نکند. نمیرد. و آنچه میبیند را باور کند. جانها باز به لب رسیده. پس چرا نمیآیی سید؟ چرا رخ نمایان نمیکنی عزیز قلبهای ما؟ بیا و دست به قلبهای محزون عاشقان بکش. حاجآقا هارداسان؟
روشنا!
در انتظار آغوش شما...♥️ ١:٢٠ #به_وقت_پرواز
تسلی بغض های شکسته شده ی امروز بابا؟!
آغوش خود خودتون آقای حاجی
روشنا!
امیدواریم...
به یک عدد راننده ی حواس پرت که با ماشین سرعت بالایی ما را زیر بگیرد، شدیدا نیازمندیم!
#نیازمندی_ها
روشنا!
محبت تو، روح و جان را درهم می پیچد آنچنان که بهم بریزد زندگی را اصلا من زندگی بهم ریخته ی جانب تو را
چقدر دوستت دارم آقای بروجردی :)
چقدر!
روشنا!
چقدر دوستت دارم آقای بروجردی :) چقدر!
مثلا نجوای دوباره ی
تظلم آنقدر دارم میان راهت افتاده
که چندانی نگه داری که من بر یک کنار افتم
حلال کنید
اگر اینجا حرفی زده شد که دلتونو رنجوند اوه درکل دلخوری هست جایی اشتباه کردم و دلتونو شکستم به خاطر صاحب مون ببخشید و بگذرید
دمتون گرم برا هم دعا کنیم این لحظه های آخری :)
به وقت آخرین لحظات ماه شعبان
دعا میکنید پیوند بخوره رشته های محبت و صمیمت بین آدم ها، بين خانواده ها؟!
#نیازمندی_ها