eitaa logo
روشنا!
27 دنبال‌کننده
328 عکس
118 ویدیو
1 فایل
آنقدر شلوغ شده ایم که درنگ برای نوشتن را لازم نمیدانیم در جستجوی مکثِ بزرگِ من و صرفا دفترچه ای برای ضبط صدای قلم ها ... کپی؟ دوست نمی داریم(:
مشاهده در ایتا
دانلود
دلم یه حا... میخواد!
بسم الله النور از اینجا شروع شد . . .
روشنا!
دلم یه حا... میخواد!
هیییس! پاش وایسا؛ تاوان بده...
روشنا!
چرا من تموم نمیشم؟!
آشفتگی ؟! نه + جنون
هدایت شده از بی‌نهایت
شبیه ماهی‌ای که به طرز عجیبی سال‌هاست وسط کویر زنده مونده اما نفس نمی‌کشه چون قطره‌ای آب وجود نداره، شبیه حُسنِ یوسفی که به طرز عجیبی سال‌هاست توی یه انباریِ کاملاً تاریک زنده مونده اما قد نکشیده و برگ نداده چون لحظه‌ای آفتاب به تنش نتابیده، همون‌قدر «گم‌شده» بودم؛ منم همون‌جوری نمی‌دونستم که گم شده‌م و می‌شه «پیدا» هم شد... جان شما من هیچ خبر نداشتم که همۀ دنیا همون کویر و همون انباری تاریک نیست! اما مثل اقیانوسی که طوفان راه بندازه و راه بیفته تا موج‌هاشو به یه آدمِ دور از ساحل برسونه، مثل آفتابی که جهت عوض کنه و نزدیک‌تر بیاد و حتی به جرز و درزهای در و دیوارِ یه انباری متروکه نفوذ کنه تا پرتوهاشو به یه آدمِ دور از روشنایی بتابونه، همون‌جوری «پیدا»م کردی. کسی رو که حتی دست دراز نکرده بود سمتت! کسی رو که حتی نمی‌دونست باید دست دراز کنه سمتت! پیدام کردی... اقیانوس شدی واسه ماهیِ دلم که هزار سال تو کویر نفس‌نفس زده بود و فکر می‌کرد زندگی همین تقلاست دیگه! نور شدی واسه حسن‌یوسفِ قلبم که هزار سال تو ظلمات مونده بود و خیال می‌کرد همۀ جهان همین تاریکیه دیگه! امروز یادت افتادم؛ همون موقعی که داشتم دعا می‌کردم زنگ فارسی زودتر تموم شه، آقای رضاییِ فارسی‌مون پای تخته نوشت: ما نبودیم و تقاضامان نبود؛ لطف تو ناگفتهٔ ما می‌شُنود... اولش می‌شنوَد خوندمش! بعدش درست خوندمش و بعد، هوش و حواسم راهیِ گوشۀ شرقیِ طلاییِ شما شد و از ادامۀ ساعت فارسی چیزی یادم نمونده... چون با خودم فکر کردم اگه نبودی چی می‌شد؟ اگه به من نرسیده بودی؟ اگه به من نتابیده بودی؟ اگه منو بغل نکرده بودی؟ عزیزترین! من توی باتلاقِ شک‌ها و ترس‌ها و ندونستن‌ها و لج‌ها و غم‌هام غرق بودم و شما منو ازش نجات دادی، دستی به سر و روم کشیدی، لباسمو تکوندی و گفتی خب، دیگه دستمو ول نکن! و من جداً چیکار می‌کردم اگه منو نمی‌خواستی؟ مهربون‌ترین! واقعاً من باید به کی تبریک بگم؟ به شما؟ یا به خودم و همۀ اونایی که دست‌شونو محکم نگه داشته‌ی تا گم نشن؟ تولدت مبارک امن! رفیق! آغوش! تولدت مبارک کس‌وکار... پشت‌وپناه... آرامش‌بخش... تولدت مبارک شاهراهِ آسمون... تونل نجات... پناهگاهِ ضدضربه... تولدت مبارک صاحب بی‌نهایتی‌ها... تکیه‌گاه بی‌نهایتی‌ها‌... پدر بی‌نهایتی‌ها! فدای قلب رئوفت که بچه‌هات رو از تاریکی‌های آخرالزمون کشوندی سمت نور توحید و انداختی‌شون به فکرِ کارهای مهم توی دنیا... تولدت مبارکِ دل‌های ما که به شما گرمن! ♾ @binahayat_ir
روشنا!
شبیه ماهی‌ای که به طرز عجیبی سال‌هاست وسط کویر زنده مونده اما نفس نمی‌کشه چون قطره‌ای آب وجود نداره،
بعد مدت ها، این تنها نوشته ای بود که قلمم رو زنده کرد حس کردم اون سبک گم شده م توی این متن جا گرفته بود :) یه روزی دوباره میام سراغت و در آغوش می گیرمت و از دست نمی دهمت ای عُقدِه بزرگ زندگیم♥️
۵ تیر ١١ و ٣١ دقیقه از "منِ جدید" م رو نمایی می کنم. فعلا بند بند وجودم، تک تک سلول هام همگی با هم شدن یک واژه: انتظار تا اون موقع همین سکوت یعنی همین دو سه خط در میون بودن کافیه ناتانائیل ِمن :)
میگه که چرا اینقدر خودتو میزنی؟! چرا با" من" ت دوست نمیشی؟! میگم برام مهمه نیست از بقیه بهترم یا نه برام مهمه که اونی میخوام هستم یا نه با اینکه خیلی دور نیستم ازش ولی واقعا اونی که میخوام نیستم برا همین یقه ی من رو دو دستی گرفتم و سرش جیغ میکشم، برا همین حالم این روزا خوش نیست، برا همین مرگ برام شیرین تر از زندگی کردنه وقتی که زورم به منِ الانم نمیرسه برای همین ایده آل هاست... نمیدونم شاید لازم شده دوباره یه قدم زدن تو بازار یه نماز تو مسجد وکیل و البته تماشای یه پرچم سبز بزرگ که با قلم سفید حک شده باشه : "فقط حيدر امیرالمومنین است"
لازمه که حتما یکی بهت یادآوری کنه که "میتونی" ؟!