روشنا!
خدایا.. از بدکردن آدمهایت، شکایت داشتم به درگاهت، اما شکایتم را پس میگیرم. من نفهمیدم! فراموشکرده
آقای چمران♥️
فوق العاده ست!
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یاد دفتر و مداد رنگی هام که وسط روضه پهن میکردم و مامانم ذره ذره فرهنگ عاشورا رو مثل قشنگیِ رنگ های مداد هام بهم یاد میداد (:
#زیر_سایه_حسین
خدای من؟!
با اجازه ی شما، نیاز دارم به یه چنگال بزرگ که فرو کنم تو چشم تک تک اون مادرای پسر داری که وقت و بی وقت، تو هر حال و هوایی، تو هر مجلسی و هر جور لباسی حتی روضه خیره خیره نگات میکنن👀 عهههه
... انگار کالا میبینن
#نیازمندی_ها
#عصبی
روشنا!
اگه بدونید قدم زدن با آلستارهایی که از مامانت کش رفته باشی اونم بعد کلاس چه لذتی داره😁✌️🏻
اگه میدونستن چقدر بهم میریزن طرف رو با این خیره شدن مدام 😒
...
هر آدمی قصهای دارد گلاویژ، من هم قصههای خودم را دارم. قصههایی که مرورشان کمکم میکند و گاهی آزارم میدهد. قصهی تو چیست؟ یک شب بر بالین بیمار عزالدین نشستم تا صبح، وقتی بیدار شدم، با احوال بهتری او بالای سرم نشسته بود. همین شد قصهی من و عزالدین. قصهی من طبابت نیست، یا مبارزه، یا نوشتن، یا تنهایی. قصهی من ماجرایی در لابهلای همه اینهاست. تو هم قصههای خودت را داری. قصههایی که در تفنگ تو خلاصه نمیشوند. ممکن است در احوال تو هنگام چکاندن ماشه جریان داشته باشد، یا وقتی شانههای کوچکت را ستون میکنی تا رفیق زخمیات را به جایی امن برسانی :)