روشنا!
اگه بدونید قدم زدن با آلستارهایی که از مامانت کش رفته باشی اونم بعد کلاس چه لذتی داره😁✌️🏻
اگه میدونستن چقدر بهم میریزن طرف رو با این خیره شدن مدام 😒
...
هر آدمی قصهای دارد گلاویژ، من هم قصههای خودم را دارم. قصههایی که مرورشان کمکم میکند و گاهی آزارم میدهد. قصهی تو چیست؟ یک شب بر بالین بیمار عزالدین نشستم تا صبح، وقتی بیدار شدم، با احوال بهتری او بالای سرم نشسته بود. همین شد قصهی من و عزالدین. قصهی من طبابت نیست، یا مبارزه، یا نوشتن، یا تنهایی. قصهی من ماجرایی در لابهلای همه اینهاست. تو هم قصههای خودت را داری. قصههایی که در تفنگ تو خلاصه نمیشوند. ممکن است در احوال تو هنگام چکاندن ماشه جریان داشته باشد، یا وقتی شانههای کوچکت را ستون میکنی تا رفیق زخمیات را به جایی امن برسانی :)
سر میز مداح نشستن
بعد روضه خونگی
پشت دم و دستگاهش و باقی مانده ی دمنوش
حال قشنگیه :)
روشنا!
کاش... ماها دهانمان را یه وقتایی ببندیم
شنیدی میگن اومد ابروشُ درست کنه زد چشمش هم کور کرد؟!
یه وقتایی از سر دلسوزی حرف میزنی اما چون دلیِ و فکر نکردی بهش به کله زمین میخوری!