eitaa logo
روشنا!
26 دنبال‌کننده
326 عکس
118 ویدیو
1 فایل
آنقدر شلوغ شده ایم که درنگ برای نوشتن را لازم نمیدانیم در جستجوی مکثِ بزرگِ من و صرفا دفترچه ای برای ضبط صدای قلم ها ... کپی؟ دوست نمی داریم(:
مشاهده در ایتا
دانلود
درس خواندن تهذیب اخلاق هوشیاری‌سیاسی همراه با تلاش‌های انقلابي ‌؛ وظایفی هستندکه دختران و پسرانِ این نسل‌ باید آن‌ها را هرگز فراموش نکنند . - آقاسید‌علی‌‌خامنه‌ای مدظله العالی♥️
هممون نیاز داریم ؛ وقتی توی روزمرگی هامون غرق شدیم .. و فقط کارمون شده خوردن و خوابیدن یکی بیاد بزنه پس کلمون و بگه : بچه شیعه خودتو جمع و جور کن ! میدون جهاد در راه اسلام نباید خالی بمونه .
روشنا!
هممون نیاز داریم ؛ وقتی توی روزمرگی هامون غرق شدیم .. و فقط کارمون شده خوردن و خوابیدن یکی بیاد بز
کاش همین بشود شروعی برای لبیک! کاش آنقدر جگر داشتم که با همه ی اضطراب ها، دست و پایم را جمع می کردم و دست به کار میشدم محض رضای تو :) ♥️ دریغا از آنکه نشدیم همرنگ تا نقاب قوي بودن را محکم ببندیم و تا روز موعودش از پا ننشینیم مگه نه بسیجی؟!
شوک قشنگی بود کلهٔ صبح :)
بی گُمآن روزِ قَشَنگیٖ بِشَوَد اِمروزَم چون سَر صُبح سَلآمَم بِه تو خِیلیٖ چَسبیٓد..:)
امروز صبح پیش از آنکه به مدرسه برسم، اعصابم خط خطی شده بود و به قولی حالمان گرفته شده بود حوصله ی هیچکس را نداشتم اما، او از راه که رسید از همه ی روزها بشاش تر بود به قول خودش غرور گرفته بودش و همان بالا بالاها می پرید نگاه انداخت و صورت درهمم را که دید گفت: برنامه ت واسه امروز چیه؟ +برای چی؟ چرا؟ چشماش گرد شد و گفت یعنی خبر نداری؟!! نیق باز صورتش را که دیدم یاد خبر سحرگاه افتادم خندیدم و گفتم بزن قدش! از قضا از شدت خوشحالی دستم رفت توی چشمش😐، حالا هر چه فکر میکنم وجدان درد میگیرم اما گذشته از آن، با خنده عکس شما را از کیفش درآورد و گفت بریم پایین اینو بذاریم رو میز؟! نمی‌توانستم نه بگویم، پای شما در میان بود از در که بیرون زدیم دیدمش که یگان را محکم بغل کرده و هر دو می‌خندند انگار که توانسته باشند از غول تاریخ، بیست بگیرند مثل یک پیروزی بززززرگ :) حالا من هم دوست داشتم از شادی یگان را در آغوش بگیرم با اینکه اصلا خوشم نمی‌آید از اینکار اما دست خودم، نبود پای شما در میان بود پ.ن: یگان دختر کوچک کلاسمان است که جهشی خوانده، در وصفش مینویسم نقاش ماهری است که با جلال آل احمد انس دارد و برای من حیرت آور است خلاصه ش آنکه صبح امروز شاید نشاطی برای همه ی آنها که دوست دارند در کنار محبت شما، شبیه شما هم باشند امروز یک بار دیگر به خودم با همان محبت ته ته ته دلی ام به شما افتخار کردم عزیز به آنکه هوای دل های مان را سفت و محکم داری و ما دلمان به همين خوش است :) روز نگاشت یکشنبه 7/16
آقا مصطفی من! امروز که هشتگ ها را زیر نظر گرفته بودم و اینجا چرخ میزدم یک دفعه نگاهم گیر کرد روی یکی شان... نمی‌دانم واقعا چه سری دارید که ما تا اسمتان را می‌شنویم و قاب عکسی می بینیم دلمان هررری می‌ریزد و دیگر فقط می‌توانیم با وعده‌ى خواندن مناجات هایتان و شاید هم روزی دیدارتان دلمان را جمع و جور کنیم آنقدر خواستنی شده اید که اگر اسمتان جایی بیاید آن جا مقدس ترین است و می‌شود خاصِ خاص! به نظرم آدم هر چقدر هم که نخواهد چیزی را بپذیرد باید آنقدر شهامت داشته باشد که یک بار هم بهر جست و جو و فقط جست و جو خیره ی چشمانتان شود، نه فقط شما که حاج قاسم ها و باکری ها، عباس دانشگر ها و راضیه کشاورز، زینب خانم و عمار حلب اصلا با دردانه های خدا؛ به نظرم جرأت می‌خواهد آنکه طرح رفاقت بریزی با کسی که جنسش متفاوت است از آدم های دنیا از همه :) ... روز نگاشت؛ 1402/7/9 ٢ روز پیش از میلاد رسول الله
هدایت شده از بی‌نهایت
«سلام خدا بر تو و شاگردانی که تربیت کردی.»
روزی که قرار بود اینجا نامی بگیرد به خودش از چند نفر نظر خواستم، باید خاص میشد، نام نابی میگرفت آنقدر گشتم و جست و جو زدم تا رسیدم به آقا مصطفی همیشگی خودم: [خدایا! هميشه مي خواستم که شمع باشم، بسوزم، نور بدهم و نمونه اي از مبارزه و کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم.] گفتم بشوم روزنه ی نور، مثل یک نمونه ی مبارزه، یک کلمه ی حق و شروع شد از ابتدا، ممبرها را نقش زده بود: همان یک نفر همیشگی... هر گاه خواستم تعداد اعضا را با تبلیغ یا پیشنهاد بیشتر کنم چنان نشانم داد که خودم خوب فهمیدم آنکه باید، می خواند و دنبال می کند اما حالا در نقطه ای از زمان و مکان قرار گرفته ایم که باید بشویم درست همان نمونه ی مقاومت در برابر ظلم ظلم، از این آشکار تر؟! از آنکه راه نفس کشیدن ها را بگیری تازه! حتی آن ها که دست و پا می‌زنند برای لحظه ای بیشتر زنده بمانند، همه را به یک بمب... امروز به آن رسیده ام که روشنای اینجا باید دست به کاری بزند باید بشود حاج قاسم ِایستاده در میدان ایستاده تا فتح الفتوح قدس! ما با بچه های هیئت دست به تبیین ماجرا زده ایم به رساندن خیلی های دور و بری مان به یقین از مدرسه، شروع کردیم نقطه ی عطف زندگی خیلی ها :-)
هدایت شده از - تامیلا -
فلسطینِ‌غم‌زده‌یِ‌من‌(:‌ به‌کدامین‌دردت‌اشک‌بریزمُ‌ برای‌ِ‌کدامین‌غمت‌‌آه‌بکشم به‌کدامین‌بیابان‌‌‌سر‌بگذارم‌‌از‌ظلم‌هایی‌ که‌بر‌تو‌روا‌داشته‌اند. اینجا‌نه‌‌غزه‌ ؛ که‌‌‌محشریست‌غم‌آلود‌ محشری‌که‌نه‌‌مادر‌از‌فرزند‌ ؛ و‌نه‌برادر‌ازخواهر ‌فرار‌میکند‌ ؛ بلکه‌اینجا‌هر‌کس‌به‌دنبال‌تکه‌ای‌‌از‌‌‌‌جگر ‌گوشه‌اش‌‌ویرانه‌هارا‌‌میگردد. اینجا‌کربلاست‌ ؛ کربلایی‌که‌رباب‌ها‌‌در‌کوچه‌پس‌کوچه‌ها‌ به‌دنبالِ‌تنِ‌بی‌سرِ‌علی‌اصغر‌هایشان‌‌راه‌ افتادند‌‌. کربلایی‌که‌‌عباس‌ها‌فدایِ‌معجرِ‌‌زینب‌ها‌شدند‌. کربلایی‌که‌علی‌اکبر‌هایِ‌ارباً‌اربا‌شده‌ ؛ زیر‌آفتابش‌‌جان‌سپردند‌. و‌کربلایی‌که‌‌‌مویِ‌رقیه‌ها‌‌در‌آتشِ‌ خیمه‌هایش‌سوخت. اینجا‌حوضِ‌خون‌است ؛ آرامگاهی‌ست‌ برایِ‌زخمیانی‌که‌دیگر‌‌درد‌را‌به‌جان ‌نمیخرند‌ بلکه‌‌مرگ‌ضمادی‌شده‌برایِ‌حالِ‌نزارشان . اینجا‌فلسطین‌است‌‌ ! فلسطینِ‌عزیزِ‌من .. برایِ‌کدامین‌‌لحظه‌یِ‌‌‌اندوه‌بارت‌سینه‌‌ام‌را‌چاک‌چاک‌کنم‌.‌ آن‌لحظه‌که‌‌مادری‌کودکش‌را‌لایِ‌کفن‌ میپیچد‌ ؛ یالحظه‌ای‌که‌‌تنها‌بازمانده‌یِ‌ خانواده‌ای‌پر‌جمعیت‌کودکی‌سه‌ساله ‌است. برایِ‌مظلومیتت‌‌‌‌‌صورت‌بخراشم‌ ؛ یا‌تشنگیِ‌کودکانت‌؟‌ برایِ‌‌لباسِ‌‌سفیدی‌که‌حالا‌غرق‌در‌خون ‌است‌‌‌جامه‌بدرم‌ ، یا‌‌‌‌‌نوزادی‌که ‌‌‌کوچک‌ترین‌شهیدت‌بود. برایِ‌ترسِ‌‌موج‌زده‌در‌چشمانِ‌‌کودکانت ‌‌‌بغض‌کنم‌ ؛ یا‌پدری‌که ‌‌تکه‌‌هایِ‌‌تنِ‌بی‌جانِ‌‌‌فرزندش‌‌را‌درونِ‌ کیسه‌میگذاردُفریاد‌میزند‌ ؛ " بأیِ‌ذنـبٍ‌‌قتلتَ‌یا‌عزیزَ‌قلبی‌؟ " [ به‌کدامین‌گناه‌‌کشته‌شدی‌ ، عزیز‌تر‌از‌جانم‌ ] حالا‌تو‌دیگر‌تنها‌نخواهی‌بود‌ ؛ آغوشِ‌مادران‌در‌سراسر‌جهان‌برایِ‌ فرزندانِ‌بی‌پناهت‌باز‌است.‌ ؛ شانه‌یِ‌مردان‌برایِ‌شکستن‌بغضِ‌ چند‌ساله‌یِ‌پدرانِ‌غم‌دیده‌ات‌‌مهیا‌ست‌‌‌ صدایِ‌لالایی‌ِ‌خواهران‌در‌سراسرِ‌جهان ‌برایِ‌‌طفلانت‌‌طنین‌انداز‌میشود .. دستانِ‌پر‌مهرِ‌‌برادران‌‌‌بر‌‌مویِ‌سوخته‌یِ‌ دخترکان‌ِ‌‌‌تو ، نوازش‌گونه ‌کشیده‌میشود‌‌‌. فلسطینِ‌من‌ ؛ دوام‌بیاور‌‌‌ ، ‌‌یک‌دنیا‌‌با‌توست‌ .
جمله حاج‌آقا پناهیان چقدر عالی و دقیق بود: باید درب آموزش و پرورشی که به دانش‌آموزان، علت دشمنی با اسرائیل رو یاد نداده، گِل گرفت!