هدایت شده از کــولهگرد | بیرون پراکنی درونییاتم
-
بیهقی میگوید:
«و لکن هرکسی آن کند که از اصل و گوهر وی سِزَد».
دروغگو شعار میدهد برای رسیدن به آنچه که خودش میخواهد. حرفش از روی اعتقاد نیست. سِر از درونش ندارد. هرچه که برایش مفید باشد، میپسندد و فریادش میزند. هرچه که به ضررش باشد از ریشه و بنیه منکرش میشود.
یادمان نمیرود، همین ایام نزدیک بود وقتی که نوجوانان همسمت و سوی فکریشان میآمدن توی خیابانها و همدست باقی اغتشاشگران شعار میدادند و میجنگیدند برای هدفی که دارند، هشتک آرمان خواه و آرمان طلب میچسباندن بهشان. اما دست دروغگو رو میشود. آنچه که درونش نهفته است برای همه آشکارا میشود.
حالا که نوجوان فلسطینی برای دفاع از کشورشان ایستادهاند و در مقابل ظلم قد علم کردهاند دروغگو های بد ذات هشتک سپر انسانی میگذارند جلوی اسمشان و محکومشان میکنند به بچه بودن ...
آنها اساساً ته حرف آرمانخواهیشان پوچ است. چه میدانند که این نوجوانان میجنگد تا دزد را از خانهیشان بیرون کنند. وقتی خانه نا أمن باشد، هیچکس نمیتواند آرام گوشهای بنشیند و ببیند تهش چه میشود. همه بلند میشوند. دست در دست هم میگذارند تا اجنبی را بیرون برانند و آرامش را به خانهیشان برگردانند.
اگه اقیانوسُ میخوام باید
مثل دریای بیکران باشم؛
باید هر روز بهتر شم
از دیروز
تا
سرباز صاحب زمان باشم
#به_شوق_دیدنت
نشسته ام به انتظارش اینجا و کنار رفیقمان سر همان پاتوق همیشگی
امروز که خودم ساعت گفتم با تمام خستگی حتی یک لحظه هم ننشستم مبادا به ساعت موعود نرسم
اما نرسیدم دو تا مهمان کوچولوی سرزده همراهم بودند تا جمع و جور کردیم نیم ساعتی گذشته بود، رفت.
بهش که زنگ زدم حالش گرفته بود خراب بودن حالش بهم ریخته من را هم!
کاش او که نصیحتم میکند همیشه تا محبت بورزم و عشق داد و ستد کنم حالا می بود و میدید که چطور به خاطر ندیدنش گریه میکردم
میخواستم ببرمش به پاتوق جدیدی که پیدا کرده بودم جایِ دنجِ دو تا کوچه بالاتر، میخواستم که هدیه ی یهویی م را بدهم، میخواستم بغلش کنم و درگوشش بگم که چقدر ناراحتم از نرسیدنم به آنچه که باید از بی لیاقتی درونم...
میخواستم که با همان قیافه ی کج و کوله ی اغلب پنهان شده با ماسک نگاهش کنم بعد هم به تماشای نگین زرد انگشترش بشینم
امروز حتی میخواستم کلاس حديث خوانی را کنار او بگذرانم
نشد...
من احساس خسران دارم؛
از چه؟
چیزی که نمیخواهم بپذیرمش
از بی فکری؟بی برنامگی؟ وفای به عهد یا قرار؟ بی دینی و نا مسلمانی؟!
روشنا!
تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرق شوی، همچنان که در عیشی مُدام.
-زنگ ادبیات مدرسه با تمام خستگی های ذهن، دغدغه و مشغله ها
میشود شیرین ترین ساعت های روزم؛ مخصوصا همان قسمتش که معلم تک به تک مصرع ها را میخوانَد و کلمه به کلمه معنی میکند، نقش می گوید و من را با هر توضیح اضافه تَرَش مشتاق تر میکند!
خیلی ها می گویند که تو برای ریاضی و هندسه ساخته شدی نه حفظیات، خیلی ها می گویند که اشتباه کردی و ...
من اما محکم ایستاده ام در روی تک تک شان و با صلابت و اطمینان همان روزهای اولم می گویم: دوستش دارم، راضیم!
من از ته قلبم راضیم از تصمیمم چرا؟!
چون تو ته دلم را قرص کرده ای از این تصمیم چون برای تو بوده و هست :) ♥️
هدایت شده از ورید؛ سبزِمن.🇵🇸
میشه برایِ راهیان نورمون دعا کنین ؟ :)
دعا کنین راهیان هرکسی که دلش میخواد
جور شه..
نفری سه تا الهی به رقیه،
و ده تا صلوات سهمتون :)
دمتون حیدری^^
روشنا!
الهم اغفر لي الذنوب التي تغير النعم💔 ...
یک وقت هایی تو، می نشینی در اوج رویایت، روی گلیم های آبی سفید خاص آنجا
و برای تک تک قطره هایی که به شوق سرازیر می شود عهد میبندی که بایستی و نگذاری که هیچ چیز تو را دور کند ازش
و دلت را آنقدر مژده میدهی آنقدر میخوانی که خواهم رسید خواهم...
بعد هم بی برو برگشت بدون خستگی، بی مکث "طوفانی" کار کنی بهر دیدارشان
آن وقت خدا میخواهد ببیند تو چقدر آماده ای؟ آمادگی که فقط در عرصه ی درس، خانواده، دوست و اقوام نیست! حالا چه؟ تو اینطور آماده ای پس چه کسی سراغت میاید؟
همو که مدت هاست نشسته در کمین برای همین لحظه، می نشیند تا ببیند می شود تو را در امتحان اخلاق، ایمان و نور قلبي زمین بزند و خیره نگاهت کند یا نه؟
و
می تواند.
توانست من را بد زمین بزند آنقدر خراب که تاوانش بشود یک داااغ کز کرده بر جگرم...!
.
.
من، ولی شده ام "مجاهد" یعنی قرار است که بشوم قرار است که بشویم ما قرار است هدف طرح کنیم به شکوه و شوکت گردان آقای مان♥️ و آرزوی متي ترانا را با دل ببریم تا لختی که چشم مان به لبخند شان روشن شود و دلمان محکم از جنس ثبت لي قدم صدق...
روز نگاشت پنجشنبه ٨/١١؛
با دلتنگی فراوان در فراق شما آقا جان :)
هدایت شده از کنجِخلوت...!
اگر بخوایم به جایی برسیم
باید برای خودمون
متهم ردیف اول باشیم..