هدایت شده از fi
به انتهای دوستیام با او نزدیک میشدم ...
در مدتِ دوستیمان، زیباییهای کمیابی را باهم شریک شدیم. چون دو آینه که مدام در حال انعکاس همدیگرند، ما در یکدیگر ابدیت را به تماشا نشستیم ...
اما بالاخره روزی فرا میرسد که دایره میچرخد و دوران تمام میشود !
هر زمستانی بهاری و هر بهار، پایانی دارد !
در جایی که عشق هست، دیر یا زود، جدایی هم هست ...
نه تنها او را میخواستم، بلکه تمام ذرات تنم ذرات تن او را لازم داشت، فریاد میکشید که لازم دارد.
و آرزوی شدیدی میکردم که با او در یک جزیره گمشدهای باشم که آدمیزاد در آنجا وجود نداشته باشد، آرزو میکردم که یک زمین لرزه یا طوفان و یا صاعقهٔ آسمانی همه این رجالهها که پشت دیوار اتاقم نفس میکشیدند، دوندگی میکردند، کیف میکردند همه را میترکاند و فقط من و او میماندیم.
آرزو میکردم که یک شب را با او بگذرانم و با هم در آغوش هم میمردیم...🫀
[صادق هدایت]
Ruby
𝙍𝙪𝙗𝙮
میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش👩🦯 بخدا میبرم از شهر شما...
خوشحال میشم فور بزنید :)