7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
نامت علی باشد،
فرزند حسین باشی
بیفتی وسط جماعتی که
که بزرگترهایشان چهل نفره به مادرت در کوچه حمله کردهاند،
چه بر سرت میافتد؟
مقتل برایت گفته...هرکس در کوچه بنیهاشم، به زهرا نزد، اینجا
به علی زد!
فَقَطَّعوهُبِسُیوفِهِمْاِرْباًاِرْباً..
- کتاب نور خدا -
پ.ن:
یا علی!
على الدنيا بعدك العفا..
- من عاشِق مآهم؛
- منم همینطور،
البته
من دوتا مآه دارم.
- دوتا ؟!
- آره، صب کن برات میفرستم.
گفت و اینو برام فرستاد:
رآیحه🤍
استاد قبلا گفته بودند شروع خیلی مهم است؛ حالا فکر میکنم بهترین شروع برای دورهٔ جدید نویسندگی همین همزمان شدنش با امشب بود، همزمانیش با یک غم!
غمی که آدم را زنده تر میکند، از روزمرگیها نجات میدهد،
قلب را آتش میزند و با همان آتش، عشق و نور به همراه میآورد.
غمی که اشک ها را جاری میکند و دل ها را تکان میدهد. غمی که راه نشان میدهد، نجات میدهد، در آغوش میگیرد...
یک غمِ مقدس! که همزمان میکشد و زنده میکند؛ همانکه شاعر در وصفش گفته است:
«اصلا حسین جنس غمش فرق میکند..»
امشب برایم از جنسِ نشآنه ها بود، وقتی مداح خواند:
«ای اهل حرم میر وعلمدار نیامد.. » بلافاصله بغضی از جنس همان غم وسط گلویم رسید و اشكها مهمان صورتم شدند؛با خودم فکر میکردم چرا همین یک مصرع آدم را از خود بیخود میکند؟ چرا هیچوقت تکراری نمیشود؟ چرا انگار هر دفعه با شنیدنش غمی تازه روی قلب سنگینی میکند؟ چرا تمام شدنی نیست؟ و بعد وسط هیئت پیام "ف" را دیدم که گفته بود مزار حاج قاسم به یادم است؛ همزمان قلبم لبخند زد،به نشانهها فکر کردم و ذهنم به سرعت رد یک تاریخ را گرفت، 13دی مآهِ 1398؛ وقتی که سید رضا نریمانی برای شهادت حاج قاسم میخواند:
«انگاری باز حسین عمودِ خیمه رو کشید...» با خودم میگفتم ما فقط یک خبر شنیدیم، شنیدیم و رد خون روی قلبهایمان نشست، غم محکم در آغوشمان گرفت؛ شنیدیم و هنوز که هنوز است غمِ از دست دادن حاج قاسم را حس میکنیم؛ شنیدیم و دلتنگی رهایمان نمیکند... اما.. اما.. اینکه از نزدیک ترین زاویه ممکن دلیل نیامدن علمدار را لمس کنی،با چشمان خودت ببینی که علمدار دیگر برنمیگردد،یعنی نمیتواند که برگردد چقدر میتواند غم داشته بآشد؟ چقدر قلب را میسوزاند؟ این حس بیپنآه شدن، یک بخش عمیق از پازلِ آن غمِ عجیب است که در اوجِ حسرت و غبطهاش، پر از حس زندگی و نشاط است. خیلی عجیب است.خیلی. همزمان آدم دلش میخواهد از شدت غمش بمیرد و همزمان میداند تنها همین غم است که دلش را زنده میکند...
از امشب که پر از همان غمِ عجیب و البته ردِ نشانه ها بود، نشانه هایی که مقصد را نشان میدادند، آسمان را... :)
نهمِ محرمِ 1404
من دعا نمیکنم خدایا از عمر من کم کن و به عمرِ حضرت آقا اضافه کن.
نه! میگویم خدایا بقیهٔ عمرِ مرا بگیر و به عمرِ ایشان اضافه کن، چرا که او عمودِ بلندِ خیمه است!
- شهید سید حسن نصرالله -
رآیحه🤍
ما بیتو، صغیریم و فقیریم و حقیریم، حسین ...
گریه کردم که فقط زخم تنت خوب شود
گیرم این گریه به درد صف محشر،نخورد...
قلب، خاک خوبی دارد. هر دانه که در آن بکاری، از هر جنس، از همان جنس، صدها دانه بر میداری.
از کتابِ آتش بدون دود.
#نآدر_ترین
رآیحه🤍
حرفهای
امروز اولین جلسهٔ دورهٔ حرفهای بود.به همهٔ ما ثابت شد که قرار است مسیر خیلی سختی را دنبال کنیم.سخت تر از ترم های قبل،بقول یکی از بچهها از غول پیشرفته هم سخت تر! هم ترسیده بودیم هم اشتیاق داشتیم.از الان از مواجه شدن با نقد های سختتر به خودمان میلرزیدیم اما قلبمان از این صمیمتِ بیشتر،از محبت استادیار ها ودبیرهایمان در این دوره لبخند میزد.مصداقِ بارزِ این شده بودیم که وسط گریه میخندیدیم و وسط خنده گریه میکردیم. راستش را بخواهید همانقدر که اسم دوره کلاس دارد،سخت و نفس گیر هم هست.آنقدر که از همین جلسهٔ اول استاد گفتند قرار است زخمی به باشگاه برسیم.این ترس هم برایم جدید است هم نیست.نه فقط حرفهای، توی مسیر نوشتن ممکن است بعضی وقتها زیر فشار طاقت فرسای نقد ها له شوی، یا خودمانی ترش اینکه تخریب شوی،خودت و نوشتهات یکجا باهم.اما کیست که قدم توی مسیر نوشتن گذاشته باشد و اینها را نداند؟یادم هست از همان ترم یک استاد گفته بودند مسیر نوشتن است و نقد! اگر نقد نشوی نمیتوانی رشد کنی، نه در نویسندگی نه در زندگی.اگر دل به نقدها ندهی قلمت بال و پر نمیگیرد برای پرواز. باید مثل شخصیت داستانت تا حد مرگ زخم بخوری تا بعدش بتوانی طعم شیرین رسیدن را بچشی.توی این مسیر ما یاد میگیریم چطور زمین بخوریم،بعد از نقد گریههایمان را بکنیم و بعد دوباره سرپا شویم.
راستش من هم مثل بقیه از حرفهای شدن ذوق کردم، ترسیدم،خندیدم و احتمالا بزودی به گریه هم خواهم افتاد،اما چیزی که به من آرامش میدهد نوشتن است، آرزویی که این روزها دارم زندگیاش میکنم،با مبنا همراه بودن یک رؤیای به واقعیت پیوسته است که برایش هرچقدر زمین بخورم،بازهم عاشقش هستم،عاشق نوشتن،کلمآت، ادبیات و مأموریتی که حس میکنم بهشان گره خورده؛ مأموریتی که بخاطر پیدا کردنش کم زمین نخوردم،کم سردرگم، گیج و غمزده نشدم؛ ماموریتی که این روزها احساس میکنم کم کم دارم به آغوشش نزدیك میشوم، حتی شده با زخم هایی عمیق و اشكهایی آغشته به شوق؛احتمالا باید یک جایِ ویژه از تاریخ زندگیم این روزهایی که به لطف خدا، امام رضا و مبنا در هوای ادبیات تنفس و زندگی میکنم را ثبت کنم،یک قاب خیلی دوست داشتنی از 20 سالگی،اولش از 20 ساله شدن میترسیدم(شاید هنوز هم:/) اما خب این روزهای دوست داشتنیی که دارد باعث میشود به دیوانه ترین و اصلی ترین ورژنِ خودم برسم؛ اینجور وقتها حالم اقتضا میکند که مصطفی مستور بخوانم، بیشتر از همیشه غرقِ شعر ها و محوِ آسمان شوم؛ یک حالِ خیلی خیلی خوب، که دارد مرا به خود واقعیم برمیگرداند..
:)
پ.ن: باز هم باید اینجا بودنم و این حالم را به میم گره بزنم،چونکه بقول یک نفر مهم تر از خود ادبیات کسی است که تو را به ادبیات پیوند میدهد،و بقولِ خانومِ ف خدا حفظ کند میم ها را برایِ خواهر ها
16 تیرِ 1404