رآیحه🤍
امام رضا دارم، پس خوشبختم. پ.ن: نشونه بآزی :))
اَمن؟ کوچه پس کوچههایِ اطرافِ حرم.
حسین ستودهenc_17471604831217261779399.mp3
زمان:
حجم:
2.3M
- ولی بیا قبول کنیم،
- چیو؟
- اینکه قشنگ ترین آهنگای دنیا هم به قشنگی بعضی از مداحیا نمیشن.
- :))))
پ.ن: دستتو فقط امام رضا میگیره...
#شنیدنی
رآیحه🤍
-
حتی یادم نیست دقیقا کِی و چرا زنگ زد؟ اما محتوای آن تماس برای همیشه توی ذهن و قلبم ثبت شده است.بیشتر او میگفت و من فقط شنونده بودم. وقتی حرف میزد، حس میکردم وسط صحن انقلاب نشستهام.کل یک ساعت را از امام رضا گفت.از حس کردن دست نوازش امام رضا در زندگیش، از معجزه ها، از خاطرات امام رضایی آدمها. لحنش،صدایش و کلماتش عطر صحن کوثر و آزادی میدادند.تنها تماسی بود که دلم نمیخواست زیاد حرف بزنم. میخواستم فقط بشنوم، شنیدن کلماتش قابلیت این را داشت که آدم را غرق آرامش حرم کنند. آن لحظات نمیشد به هیچ چیز جز آرامشی که از آن میگفت فکر کرد، جوری میگفت که انگار خودش از نزدیک ترین حالت ممکن تجربهاش کرده، از اعماقِ قلب و با تمام احساسش.میگفت و بیشتر عطر حرم را مهمان اتاقم میکرد.بعدها توفیق همصحبتی با آن دوستم را پیدا نکردم دیگر، اما داشتم فکر میکردم واسطه ها خیلی نقش مهمی دارند.آدمهایی که واسطهٔ رساندن نور میشوند، به زندگیت جهت میدهند و عطرِ عشق پمپاژ میشود از قلبشان.آخر میدانید؟ ما چه بخواهیم و چه نخواهیم درگیر میشویم و بقیه را هم با کلماتمان درگیر میکنیم. اما چقدر فکر میکنیم که درگیر چه چیزهایی میشویم و بقیه را درگیر چه میکنیم؟ نمیشود منکر تاثیر آدمها روی خودمان بشویم.بقولِ خانومِ ف ارزش هرکسی به میزان عشق درون قلبش است؛ و این قابلیت Share کردن دارد. اینکه آدمهای دغدغهمند،عاشق و نورانی کنارت باشند، کلماتشان را بشنوی، میتوانی این اثر را حس کنی... میتوانی حس کنی تو را درگیر میکنند، درگیر یک مقصد درست؛ همانقدر که این احساس دلنشین است برعکسش هم ترسناک است؛ ارتباطهایی که آدم را دور و دور تر میکنند از مسیری که بآید...
آنطور که خانوم نظرآهاری نوشتهاند:
ما همه ماهــیانیم ،
بیتابِ دریآیِ دوست...
وشاید فقط لازم داریم یک تلنگر، یک کلمه و یک احساس آن "بیتابی" را یادمان بیاورد، تا درگیر مقصدهای اشتباه و دور کننده نشویم.
از درگیری ها (!)، نوشتن، چهارمِ مردادِ 1404
رآیحه🤍
اگر جویای احوالِ منی من سخت غمگینم اگر هم از سرِ تکلیف میپرسی خدا را شکر...
دست کشیدم روی گلهای صورتی روسری.گرمای آغوش خورشید هر لحظه بیشتر از قبل حس میشد.چند قدم از آموزشگاه دور شدم،فکر کردم:
«هرکی منو ببینه با خودش میگه چرا وسط این گرما داره انقدر آرووم راه میره، لبخند زدنشم که دیگه عجیب تر، عاشق خورشیده یا گرما؟» ولی هیچکدام نبود. نه عشق به گرما نه خورشید.لبخندم بخاطر جا نگذاشتن هنذفری بود و رعایت یک اصل نویسندگی.همانکه میگوید نویسنده ها باید پیادهروی های طولانی بروند.با خودم فکر میکنم اگر نویسندهٔ محبوبم که این جمله هم از او بود، میدید وسط گرم ترینروزهای سال دارم به حرفش عمل میکنم، چه حالی پیدا میکرد؟ نمیدانم، شاید خوشحال میشد.رسیدهبودم وسط خیابان.من بودم و ماشینها و یکی دونفر دیگر.این عکس را گرفتم.گوشی در داغترین حالت خودش بود.گرفتم که یادم نرود از آن بنویسم.از دیروز خوشحال تر بودم.بیشتر کارهای نصفه ونیمهام را به پایان رساندم.فکر کردم. فکر کردم وفکر کردم. به خیلی چیزها.سردرگمی، دلتنگی، آدمها،معنای کلماتشان و خیلی چیزهای دیگر. به یک جمله بیشتر، مربی وسط یک بحث بیربط یکدفعه گفته بود:
«اگر دلهاتون مرده باشه، انگار زنده نیستید.» فکر کردم دلم زنده است؟ در کتاب اگر خدا بخواهد خوانده بودم:
«تو هنوز میتونی گریه کنی، این یعنی قلبت زندهست.» من هم میتوانستم.اما... اما مطمئن نبودم فقط همین معنای زنده بودن قلبم باشد.حس گمشدن داشتم. دلتنگ بودم.دلتنگ چهارسالِ پیش.آن غروبِ معروفِ اردوگاه.اردوگاه آسمانِ هشتم. اسمش چقدر قشنگ است نه؟ به تنهایی عامل دلتنگ شدن است. وقتی وسط گعده نشسته بودم و مربیمان گفت:
«بچه ها قدر این لحظات رو بدونید، وقتی برید خیلی دلتون تنگ میشه و حسرت میخورید...»
با نوشتنش هم بغض مهمان گلویم میشود،راست میگفت.هنوزم که هنوز است قلبم یک گوشه از آن اردوگاه جامانده.جایی که حس زنده بودن داشتم.مطمئن بودم انتخابم درست است.آنجا همه چیز به امام رضا ربط داشت و خوشبخت بودم.بقول یکی از اساتید:
«حواسمون نبود و امام رضا بغلمون کرده بود...» قلبم فشرده میشود.خیلی خیلی دلم تنگ بود. برای منِ 16 ساله. برای اشکهایم وقتی مداح فقط گفت:
«این شما و این شهید گمنام بیست و یک ساله.» همین، همین یک جمله برایم کافی بود.برای غرق شدن در اشکها.برای داشتن متفاوت ترین حالِ ممکن.حالم ترکیبی از غم، حسرت، خوشبختی و دلتنگی بود.آن روزها و بویژه آن شب، هرگز یادم نمیروند.روزهایی که قلبم واقعا زنده بود.کنارِ امام رضا نفس میکشیدم.بعد از چهار روز با یک قلب پر از آرامش و انگیزه والبته دلتنگی به شهرم برگشتم. میدانستم از زندگی چه میخواهم. همان من که قبلتر از آر.ال.استاین خواندن ذوق مرگ میشد،قلبش پر از اشتیاق شده بود برای خواندن دریایِ بیکران و از اهالیِ تپش و مربیشو شدن.برای غرق در درس های معرفتی شدن، لمس زیستن حقیقی.برای رهایی آن روزها،میزان عشق درون قلبم، نزدیکیم به چیزهایی که یقین داشتم درست بودند، خیلی خیلی زیاد تنگ است.یک دلتنگی حاویِ غم.غمی مبهم، پیچیده وسخت. در ظاهر همه چیز خوب است.جای نگرانی نیست.زندگی عادی دارد پیش میرود.اما.. اما.. من نگرانم، خیلی خیلی نگران.برای بهترین روزهای زندگیم که دارند میروند.نگران "زنده" نبودن قلب و روحم. نگرانِ "عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید" نگران نرسیدن، گم شدن و محوِ او نشدن...
میترسم و دلتنگم.مشتاقم و نگران.میخواهم و نمیخواهم.وبیشتر از همه یک غم عمیق، درست مثل پیچک دور قلبم را گرفته، سخت، عمیق و محکم.دقیقا مصداق همین شعر شدهام، ظاهرا خوبم. اما اگر بخواهم از اعماق قلبم حرف بزنم... کاش میشد، کاش میشد از آن حرف زد، کاش یک نفر واقعا مرا میشنید،آنطور که بآید.
از امروزی که گذشت، از مبتلای سردرگمی و دلتنگی بودن و از ترسیدن ها نوشتن.
پنجم مردادِ1404،شاید در مبهم و مغموم ترین حال!
هدایت شده از ناشناسِ رآیحه🤍
📪 پیام جدید
اگر حال این روزهایم را بخواهی بدانی خلاصه و مفید یک عبارت است: دلتنگی پشت دلتنگی... و میدانی پشت این واژه ۶ حرفی ساده چیزی است که کوه را از پا می اندازد چه رسد به من؛ این گرد و غبار نشسته بر روی زمین... من را از خودت دور نکن جانم! من تنها تو را دارم.
#دایگو
رآیحه🤍
📪 پیام جدید اگر حال این روزهایم را بخواهی بدانی خلاصه و مفید یک عبارت است: دلتنگی پشت دلتنگی... و م
دانی که چیست مصلحت ما؟
گریستن..
رآیحه🤍
کارم این است که سمت حرمش رو کنم و از همین دور سلامش کنم و گریه کنم :) پ.ن: تنگ میشه دلم برات...
شما نمیدونید اینکه همه آمادهٔ رفتنن و تو نه چه حسی داره...
شما نمیدونید این روزا باز کردن استوری و کانالا چجوریه...
شما نمیدونید لیاقت نداشتن یعنی چی..
شما نمیدونید فقط از دور دیدن با قلب چیکار میکنه...
شما نمیدونید شنیدنِ «به رفتن که نیست،مهم قلبه» چقدر درد داره..
شما نمیدونید «چارهای نیست به جز دیدن و حسرت خوردن
آدمـی را که طلـب هسـت و توانـایی نیست» دقیقا یعنی چی...
شما مدت زیادی قلبتون با دلتنگی زندگی نکرده...
شما نمیدونید تو حسرت یه نگاه بودن یعنی چی...
شما عمقِ غم مداح رو وقتی میگه «خیلی وقته کربلاتو ندیدم» درک نمیکنید...
شما با شنیدنِ آه از دوریِ حسین طاهری غرق نشدید تو اشکهاتون...
شما نمیدونید اینکه غم دلتنگی روحتو بغل کنه چه حسی داره...
شما نمیدونید،صبر، انتظار و نرسیدن از چه جنسین...
شما نمیدونید "حسرت خوردن" چه شکلیه..
شما جاموندن رو تجربه نکردین...
آخه
حالِ یک جامانده را جامانده میفهمد فقط :)
و همین.