رآیحه🤍
دل بینهایتی ها به نگاه امام رضا علیه السلام گرمه:) - استاد تولایی . . تولدتون مبارك "پنــآهِقلب
Pov:
برای هزارمین بار این جمله رومیخونی،بهش فکر میکنی وبه آروووم ترین ورژن خودت میرسی :)
پ.ن۱: قسم به آرامشهایی که از قلب امامِ رئوف بهت میرسن، و حتی از قلب واسطهها و از طریق نشونههآ؛ واسطههایی که قلبت رو گره میزنن به حرم. این واسطه ها چقدر دوستداشتنین، چقدر همیشه لازمن،برای دووم آوردن و ادامهٔ زندگی..
پ.ن۲: داروی دردم گر تویی، در اوجِ بیماری خوشم :)
#دلآرامترین
رآیحه🤍
Pov: برای هزارمین بار این جمله رومیخونی،بهش فکر میکنی وبه آروووم ترین ورژن خودت میرسی :) پ.ن۱:
و امشب، پر از نشانههایی که مستقیم از دست امام رضا علیه سلام رسیدند...:)
درست وقتی عمیییییقا نیازمند دریافت نور بودم؛
و نیازمندِ نفوذ مفهوم حقیقیِ توکل به عمیق ترین نقاط ذهن وقلبم..
#نور
هدایت شده از ناشناسِ رآیحه🤍
📪 پیام جدید
گاهی
دلم میگیرد
آنقدر خسته میشوم
آنقدر پریشان
آنقدر دلزده
که احساس میکنم فقط مرگ میتواند پاسخ این همه درهم شکستگی را بدهد
دلم میخواهد آنقدر دور شوم که همانند ستارگان محو شوم و کوچک تر از آن چیز که واقعا هستم به نظر برسم
گاهی دلم آغوشی میخاهد ب اندازه تمام غم هایم بزرگ
شانه ای که این همه درد را سرازیرش کنم و او آنقدر کوه باشد که فرو نریزد از این حجم درد و غم
خیالش میکنم
او همیشه هست
من نمیبینمش اما او هست
آنقدر بی معرفتم که در اوج غم و سیاهی یادش می افتم و موقع شادی یادم میرود
الحق که پدر است و پدرانه هایش نوازش های آرامش را حس میکنم
او بی آنکه ذره ای دلخور باشد محبت هایش را نصیب قلبم میکند
شرمندگی امانم نمیدهد
حسرت رهایم نمیکند
چرا آنگونه که زیبندهٔ دختر او بودن است نیستم؟!
#دایگو
رآیحه🤍
📪 پیام جدید گاهی دلم میگیرد آنقدر خسته میشوم آنقدر پریشان آنقدر دلزده که احساس میکنم فقط مرگ میت
-
جهان به چه کار آید
اگر تو را در کنار خود نداشته باشم
و کلمات چه بیهوده خواهند بود
اگر نتوانم رو به رویت به ایستم
و فریاد بزنم که
دوستت دارم.
#نور
رآیحه🤍
- نامِ تو پناه است ،
نگاهِ تو امان است ..
آغوشِ تو ؛
دلبازترین جایِ جهان است .. "
بعضی وقتها دلش میگرفت.از رفاقتهای نصفه و نیمهای که تجربه کرده بود.از حرفهایی که فقط رنگ محبت داشتند.اینجور وقتها خودش را گُم میکرد.مثل همیشه نبود.از چهرهاش،کلماتش و حتی نگاهش میشد غم را حس کرد. بقولِ خودش آن لحظات «بیمنطقترین» میشد.دلش نمیخواست دیگر کسی را دوست داشته باشد.اما، واقعا اینطور نمیخواست... یک نفر بود که بیشتر از همه دوستش داشت. دقیقا میدانست چه میخواهد. برای همین آدمهایی میآورد توی زندگیش، که اهل محبت و دوستداشتنِ واقعی بودند.حال خوبشان،لحظات معنوی زندگیشان را با او شریک میشدند و مهمتر از همه کنار امام رضا یادش میکردند، با این کار قلب همیشه دلتنگش را کمی آرامتر میکردند. با خودش فکر کرد، شاید با این کار میخواسته یادش بیاورد بیمعرفت بودنش را، اما امام رضایی که میشناخت همیشه اهل گرفتن دستش بود، نه مچ گرفتن...
برای بار هزارم به این پیام خیره شد و با خودش مرور کرد که اصل، محبت است. از استادش یادگرفته بود برای لمسِ محبت امام رضا باید اول آدمها را دوست داشت، آدمهایی که قلبشان با محبت امام رضا زنده است. خوانده بود با این محبت هاست که میشود به محبت امام رضا رسید تا در نهآیت مقدمهای بشود برای رسیدن به آغوشِ حضرتِ دوست ...:)
با خودش فکر کرد کاش هیچوقت اینها را فراموش نمیکرد، حتی وقتهایی که قلبش از شدت غصه درد میگرفت...
آخر نباید یادش میرفت که امام رضا هیچوقت فراموشش نمیکند، حتی وقتی که فکر میکنه دورترین است. نباید یادش میرفت که امام رئوف خودشان گفتهاند:
«بیا ای خسته از دنیا که من باز است آغوشم...»
هراتفاقی هم که میافتاد نباید فراموش میکرد همیشه یک آغوشِ امن و یک پنآه که همیشه مشتاق و منتظرش باشد، دارد. نباید پدرِ حقیقیش که معروف بود به بابایِ آهوها را یادش میرفت، نباید یادش میرفت که چقدر خوشبخت است..! آخر مگه میشد امام رضا داشت و خوشبخت نبود؟
نوشتهای حاصل تلاشهای هرچند نامنظم یک ماهیچهٔ ساکن در نقطهٔ چپ بدن، به نامِ قلب،که علم زیستشناسی معتقد است کارش خونرسانی است اما احتمالا نوشتن، دلتنگی، دوست داشتن و خیلی کارهای دیگر هم بلد است. . .
رآیحه🤍
و امروز،به لطافتِ این گلبرگها بود.
در اتفاقی ترین و غافلگیر کننده ترین حالت ممکن یکی از همکلاسیهای دبیرستانم را دیدم. البته فراتر از همکلاسی،میشد گفت دوست بود. بخاطر پیوند هرچند کمرنگش با شعر و کتاب، بعضی روزها شعرهایی که میخواندیم را برای هم میفرستادیم.کل خاطرات دبیرستان را از مجازی بودن کلاس دهم تا روزهای امتحان نهایی، کنکور و مدرسه مرور کردیم.وقتی گفت:
«برای آزمون خیلی استرس داشتم ولی الان تو رو دیدم دیگه خوبم.» خیلی زیاد ذوق کردم و بقول یک نفر: "لبخندی شدم". توی مدرسه دوستیهای زیادی را تجربه کرده بودم اما رفاقت عمیق نه.اما امروز، یک ساعت کنار "پ" بودن حالم را عوض کرد.توی راهروی ساکت آموزشگاه فقط صدای تند تند حرفزدن ما بود، آنقدر که وسطش گفتم:
«اینا چقد ساکتن همش ما داریم حرف میزنیم.» شاید حرکت ضایعی بود، اما بخاطر آن حال خوب بعدش، ارزشش را داشت.
و "پ" هم گفت:
« آخه اونا رفیقشونو یهو ندیدن وسط کلاس رانندگی.» فکر کردم برای آن بخشی از مدرسه که با "پ" ویکی دیگر از بچهها میگذشت دلم تنگ شده است. هنوز هم معتقدم مدرسه و کنکور نداشتن مساوی با خوشبختی محض است. اما بخشهایی که میشد خوش گذراند،از آن پنجرهٔ طبقه دو مدرسه به بآران نگاه کرد،زنگهای ادبیات و شنیدن این جمله از معلممان که:
«اینا محتواشون معرفتیه ذهنتون سمت جاهای دیگه نره.» و معلمهای خوبی که داشتیم را باید فاکتور بگیرم.
"پ" از خودش گفت، از اینکه یزد فقط شبهایش خوب است، از همکلاسی استرسی دانشگاهش و از تعطیلات شرایط جنگی(!). من هم از احیا گفتم، از مسیر نویسندگی،کنکور و کتاب.و آن وسط یک تلاش کوچک برای اینکه ترغیبش کنم بینهایت ثبت نام کند.[راستی بین شما متولد هشتاد تا نودی هست که با بینهایت آشنا نشده نباشه هنوز عایا؟] خلاصه گفتم، گفت، ذوق کردم، ذوق کرد و بعد هم گفتم:
«حتماقبول میشی نگرانش نباششش.» و رفت. من هم ماندم در انتظار شروع کلاسم.هنوز یک بخش از دلیل حال خوب امروزم مانده بود. دیدن مربی و هماهنگ کردن ساعات کلاس عملی رانندگی (بخش هیجان انگیز ماجرا ^^). در مورد کنکورم پرسید.در واقع فقط پرسید چطور بود.از رشتهٔ موردعلاقهام گفتم و گفت:
«مطمئنام، یعنی صد درصد قبول میشی...»، جوری گفت که انگار مطمئن بود و واقعا میشد،عمیق و پر از اُمید؛ مواجه شدن با این حجم از امیدواری،بزرگ ترین رزق امروز بود، حتی اگر آن رشته جز مسیر زندگیم نباشد :) فکر کردم چقدر از آدمها آنقدر امیدوارند و بلدند به بقیه هم این اُمید را بدهند؟ بین حجم زیادی از امواج ناامیدی آدمها ، این امیدواری قشنگترین ویژگی بود که یک نفر میتوانست داشته باشد.در همان حین یک نفر دیگر داشت از این میگفت که:
«بیشتر ثبت نام کلاس رانندگی مربوط به دختراست.» با دوستش احتمالا میخواستند از جهت اعتراض (!) حرف بزنند که آقایِ م، مربی، حرفشان را قطع کرد:
«دخترا مثل فرشتههان و برکت هر خونه.» اکلیلی شدن،ذوق کردن وپرواز پروانهها به نهایت خودشان رسیدند، عمیقا خوشحال بودم. نه فقط بخاطر مرور خاطرات با دوستم و امیدواری مربی نسبت به نتیجهٔ کنکور، نه. بخاطر آدمهایی که همچین نگاههایی به زندگی داشتند. فکر کردم جذاب ترین ویژگی آدمها نگاه متفاوت و اخلاقشان است.چیزی که امروز بیشتر از همه به چشمم آمده بود و بیشتر از همیشه به این پی بردم که آدمهای اطرافمان هرجوری که باشند توی حال خوب یا بدمان مؤثرند.
فکر نمیکردم دوساعتی که قراربود معطل شوم، انقدر برایم پر از برکت و حالِ خوب بشود؛
میبینید؟ حتی برنامههای جزئی خدا هم از برنامه های خودمان خیلی لذت بخش و دوست داشتنی تر است :)
از امروز که گره خورد به اُمید، پ و مربی
هشتمِ مردادِ 1404،
به نشانه باز ترررین شکل ممکن :))))
#حآویِنورِاُمید
صدای شلوغی میپیچد توی گوشم. چه شلوغی دلانگیزی، قشنگگگ روحم را نوازش میکند.میتوانم صدای تپش قلب زائرها را بشنوم. بعد از دلتنگیهای طولانی، به آغوش پدرشان برگشتهاند.خوشحال و مضطربند.دلتنگ و نگرانند.امیدوار و غمگینند.همهشان پناه آوردهاند به آقا. میتوانم عطر حرم را حس کنم.خوشبو ترین رایحهٔ جهان. آخ... چقدر غبطه میخورم، به آسمانِ مشهد، به ابرهای نزدیک به امام رضا. به نسیمهایی که روی گنبد هستند. گنبد، صحن انقلاب. اینجا که میرسم دلتنگی قلبم را بدرد میآورد. آنجا، برایم مثل وطن است.اینجایی که هستم خیلیها را میشناسم، ۲۰ سال است اینجا زندگی کردهام... شناسنامهام نشان میدهد اهل فارس هستم؛ اما قلب و روحم خیلی وقت است که جاماندهاند توی خیابان های اطراف حرم، وطن جایی است که حس کنی به خودت برگشتهای، آرامی. جایی که وقتی میروی دیگر دلت نمیخواهد برگردی.کاش میشد از نزدیک چشمهایم گره بخورند به گنبد. و پلک نزنم،بیشتر محو آرامش بشوم، به گنبد نگاه کنم، همزمان دلتنگ و نگران باشم، نگران زود تمام شدنش.
ولی هرچقدر فکر میکنم، میبینم که پارسال،روز آخر،نمیخواستم برگردم، روحم فریاد میزد که بمان! یک نگاه بیشتر، یک نفس بیشتر، تو را به خدا... اما جسمم رفت، دور شد.قلبم را له کرد و رفت.از قلبم خون چکه میکرد.خونِ زخم دلتنگی. آخر برگشتم. واقعی. بلد نبودم قلبم را حرم کنم،محتاجِ همان:
«نمیخواهی بطلبی معرفت را بده
که بتوانیم در همه آن محضر تو باشیم..» بودم.محتاج مرهم.باید برمیگشتم. به وطن، خانهام..
و خانه، مگر آغوشِ امام رضا نیست؟
کاش برمیگشتم، خیلی خیلی زود.
آخر راستش دیگر نمیتوانم بگویم:
«دلتنگم و دیدار تو درمان من است.» نه..! بالاتر از دلتنگی،لازم دارم به خانهام،برگردم و مصداقِ:
«بغلم کن و هرگز هم رهایم نکن» بشوم.یک آغوشِ طولانی، به وسعت ابد، مرگی از جنسِ تمام شدن در بغلِ محبوب حقیقی. از جنسِ آغاز...
چقدر دور و محتاج و دلتنگم، شاید دلتنگ ترین..
از امشب،روز هشتم ماه، چهارشنبهای که یکی از دختران امام رضا که به #خانه برگشته است،قلب مرا هم شریک کرد در این حسِ نآبِ برگشت، حس به آغوش #پدر بازگشتن، دخترك شاعرِ امام رضا، "زِ" عزیزم.
رآیحه🤍
رزق؟ #واسطه هایی که قلبت را گره میزنند به آرامش صحنهای حرم،به خنکای کاشیهایِ حرم، به گوارا بودن آبِ سقاخانه،به لطآفت آسمان مشهد،
به آغوشِ دیوارهای حرم،به عطرِ گوهرشاد.کلماتشان را که میشنوی حس میکنی خودِ حضرت نور، دارند آرامت میکنند و رها از هرچیزی...، صدایشان را با گوشت نمیشنوی،چون نفوذ میکنند به عمیق ترینِ نقاطِ قلبت.هرچقدر بیشتر ازشان میشنوی، قلبت بیشتر غرق نور و آرامش حرم میشود، احساست مثل وقتی است که رسیدهای مشهد و اولین نسیم صورتت را نوازش میکند، یا وقتی که بعد از دلتنگی و انتظارهای طولانی،چشمهایت گره میخورند به گنبد.لحظهای که قلبت ممکن است از شدت اشتیاق دیگر نزند..
این واسطه ها،از دوستداشتنی ترین نعمتهای زندگی هستند، بودنشان،دعاهایشان و محبتشان تو را یاد محبتهای مولایت میاندازد، همان کسی که هرچقدر هم آدم بدی بشوی، بازهم برایش دوستداشتنی ترین هستی. این واسطهها #مرهم میشوند، برای دلتنگی و غمهایت.کلمات و حرفهایشان قلبت را به تپش میاندازند. احساس میکنی داری از اکسیژن صحن آزادی تنفس میکنی. عطرِ عشق منتقل میکنند به روحت.صدایشان،بآران آرامش میشود و میبارد به خشکیهای قلبت، کلمههایشان مثل دانههای برفِ رهایی ذوب میشوند روی دیوارهٔ قلبت و تو تماما لبخند میشوی، لبخندِ حاصل از آرامش و رهایی...
بعد از همصحبتی با آنها انگار یگ آرامش عجیب قلبت را بغل گرفته و زخمهایش را محو کرده.به خودمانی ترین حالتِ ممکن حالت را خوب میکنند، حال خوبی که حاصل از غفلت باشد نه... اصلاً. حالِ خوبی که میدانی گره خورده است به یک پنآهِ امن.انگار خودِ امام رضا برایت هدیه و#نور فرستاده باشند؛ که تو ببینی، بشنوی، حس کنی، لبریز از یادشان بشوی و اشتیاق قلبت را محکم بغل بگیرد، بدون رها کردن؛ یک حال خوب از جنسِ آرامش کتابخانهٔ حرم، یکدفعه جور شدن سفر به مقصدِ زیآرت، از نزدیک دیدن دخترهای امام رضا، بغل کردنشان و عطرِ یاس و نرگس گرفتن...آن هم در بهترین لوکیشن ممکن، کنار پنجره فولاد،روبه روی گنبد،صحن انقلاب؛ با قلبی سراسر عشق و چشمهایی مملو از اشك...
و کآش هرچقدر هم درگیر محدودیت های جغرافیایی شدیم، قلبهایمان اینچ اینچ بیشتر از قبل گره بخورند به قلب این واسطههای نورانی، تا شاید حتی شده یک ذره قلبمان مزهٔ عشق حقیقی مولایمان را بچشد...
از حالِ خوبِ گره خورده به #واسطه های نورآنی و متصل به قلبِ حضرتِ رئوف،نوشتن :)
دهمِ مردادِ 1404