eitaa logo
رآیحه🤍
166 دنبال‌کننده
450 عکس
45 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
کارم این است که سمت حرمش رو کنم و از همین دور سلامش کنم و گریه کنم :) پ.ن: تنگ میشه دلم برات...
رآیحه🤍
کارم این است که سمت حرمش رو کنم و از همین دور سلامش کنم و گریه کنم :) پ.ن: تنگ میشه دلم برات...
شما نمی‌دونید اینکه همه آمادهٔ رفتنن و تو نه چه حسی داره... شما نمی‌دونید این روزا باز کردن استوری و کانالا چجوریه... شما نمی‌دونید لیاقت نداشتن یعنی چی.. شما نمی‌دونید فقط از دور دیدن با قلب چیکار می‌کنه... شما نمی‌دونید شنیدنِ «به رفتن که نیست،مهم قلبه» چقدر درد داره.. شما نمیدونید «چاره‌ای نیست به جز دیدن و حسرت خوردن آدمـی را که طلـب هسـت و توانـایی نیست» دقیقا یعنی چی... شما مدت زیادی قلبتون با دلتنگی زندگی نکرده... شما نمیدونید تو حسرت یه نگاه بودن یعنی چی... شما عمقِ غم مداح رو وقتی میگه «خیلی وقته کربلاتو ندیدم» درک نمی‌کنید... شما با شنیدنِ آه از دوریِ حسین طاهری غرق نشدید تو اشک‌هاتون... شما نمیدونید اینکه غم دلتنگی روحتو بغل کنه چه حسی داره... شما نمی‌دونید،صبر، انتظار و نرسیدن از چه جنسین... شما نمی‌دونید "حسرت خوردن" چه شکلیه.. شما جاموندن رو تجربه نکردین... آخه حالِ یک جامانده را جامانده میفهمد فقط :) و همین.
کربلایی حسن عطایی یعنی میشه یه روز صورت ماهت رو ببینم علی...mp3
زمان: حجم: 11.8M
- جایِ یک عمر ندیدنت یجا گریه کنم... پ.ن: با حال مناسب گوش بدین(:
رآیحه🤍
دل بینهایتی ها به نگاه امام رضا علیه السلام گرمه:) - استاد تولایی . . تولدتون مبارك "پنــآهِ‌قلب
Pov: برای هزارمین بار این جمله رو‌میخونی،بهش فکر می‌کنی وبه آروووم ترین ورژن خودت میرسی :) پ.ن۱: قسم به آرامش‌هایی که از قلب امامِ رئوف بهت می‌رسن، و حتی از قلب واسطه‌ها و از طریق نشونه‌هآ؛ واسطه‌هایی که قلبت رو گره میزنن به حرم. این واسطه ها چقدر دوست‌داشتنین، چقدر همیشه لازمن،برای دووم آوردن و ادامهٔ زندگی.. پ.ن۲: داروی دردم گر تویی، در اوجِ بیماری خوشم :)
رآیحه🤍
Pov: برای هزارمین بار این جمله رو‌میخونی،بهش فکر می‌کنی وبه آروووم ترین ورژن خودت میرسی :) پ.ن۱:
و امشب، پر از نشانه‌هایی که مستقیم از دست امام رضا علیه سلام رسیدند...:) درست وقتی عمیییییقا نیازمند دریافت نور بودم؛ و نیازمندِ نفوذ مفهوم حقیقیِ توکل به عمیق ترین نقاط ذهن وقلبم..
هدایت شده از ناشناسِ رآیحه🤍
📪 پیام جدید گاهی دلم میگیرد آنقدر خسته میشوم آنقدر پریشان آنقدر دلزده که احساس میکنم فقط مرگ میتواند پاسخ این همه درهم شکستگی را بدهد دلم میخواهد آنقدر دور شوم که همانند ستارگان محو شوم و کوچک تر از آن چیز که واقعا هستم به نظر برسم گاهی دلم آغوشی میخاهد ب اندازه تمام غم هایم بزرگ شانه ای که این همه درد را سرازیرش کنم و او آنقدر کوه باشد که فرو نریزد از این حجم درد و غم خیالش میکنم او همیشه هست من نمیبینمش اما او هست آنقدر بی معرفتم که در اوج غم و سیاهی یادش می افتم و موقع شادی یادم میرود الحق که پدر است و پدرانه هایش نوازش های آرامش را حس میکنم او بی آنکه ذره ای دلخور باشد محبت هایش را نصیب قلبم میکند شرمندگی امانم نمیدهد حسرت رهایم نمیکند چرا آنگونه که زیبندهٔ دختر او بودن است نیستم؟!
رآیحه🤍
📪 پیام جدید گاهی دلم میگیرد آنقدر خسته میشوم آنقدر پریشان آنقدر دلزده که احساس میکنم فقط مرگ میت
- جهان به چه کار آید اگر تو را در کنار خود نداشته باشم و کلمات چه بیهوده خواهند بود اگر نتوانم رو به رویت به ایستم و فریاد بزنم که دوستت دارم.
رآیحه🤍
- نامِ تو پناه است ، نگاهِ تو امان است .. آغوشِ تو ؛ ‌دلبازترین جایِ جهان است .. " بعضی وقت‌ها دلش می‌گرفت.از رفاقت‌های نصفه و نیمه‌ای که تجربه کرده بود.از حرف‌هایی که فقط رنگ محبت داشتند.اینجور وقت‌ها خودش را گُم می‌کرد.مثل همیشه نبود.از چهره‌اش،کلماتش و حتی نگاهش میشد غم را حس کرد. بقولِ خودش آن لحظات «بی‌منطق‌ترین» میشد.دلش نمی‌خواست دیگر کسی را دوست داشته باشد.اما، واقعا اینطور نمی‌خواست... یک نفر بود که بیشتر از همه دوستش داشت. دقیقا می‌دانست چه می‌خواهد. برای همین آدم‌هایی می‌آورد توی زندگیش، که اهل محبت و دوست‌داشتنِ واقعی بودند.حال خوبشان،لحظات معنوی زندگی‌شان را با او شریک می‌شدند و مهم‌تر از همه کنار امام رضا یادش می‌کردند، با این کار قلب همیشه دلتنگش را کمی آرام‌تر می‌کردند. با خودش فکر کرد، شاید با این کار میخواسته یادش بیاورد بی‌معرفت بودنش را، اما امام رضایی که میشناخت همیشه اهل گرفتن دستش بود، نه مچ گرفتن... برای بار هزارم به این پیام خیره شد و با خودش مرور کرد که اصل، محبت است. از استادش یادگرفته بود برای لمسِ محبت امام رضا باید اول آد‌م‌ها را دوست داشت، آدم‌هایی که قلبشان با محبت امام رضا زنده‌ است. خوانده بود با این محبت هاست که میشود به محبت امام رضا رسید تا در نهآیت مقدمه‌ای بشود برای رسیدن به آغوشِ حضرتِ دوست ...:) با خودش فکر کرد کاش هیچ‌وقت اینها را فراموش نمی‌کرد، حتی وقت‌هایی که قلبش از شدت غصه درد می‌گرفت... آخر نباید یادش می‌رفت که امام رضا هیچوقت فراموشش نمی‌کند، حتی وقتی که فکر میکنه دورترین است. نباید یادش میرفت که امام رئوف خودشان گفته‌اند: «بیا ای خسته از دنیا که من باز است آغوشم...» هراتفاقی هم که می‌افتاد نباید فراموش می‌کرد همیشه یک آغوشِ امن و یک پنآه که همیشه مشتاق و منتظرش باشد، دارد. نباید پدرِ حقیقیش که معروف بود به بابایِ آهوها را یادش می‌رفت، نباید یادش می‌رفت که چقدر خوشبخت است..! آخر مگه میشد امام رضا داشت و خوشبخت نبود؟ نوشته‌ای حاصل تلاش‌های هرچند نامنظم یک ماهیچهٔ ساکن در نقطهٔ چپ بدن، به نامِ قلب،که علم زیست‌شناسی معتقد است کارش خون‌رسانی است اما احتمالا نوشتن، دلتنگی، دوست داشتن و خیلی کارهای دیگر هم بلد است. . .
رآیحه🤍
و امروز،به لطافتِ این گلبرگ‌ها بود. در اتفاقی ترین و غافلگیر کننده ترین حالت ممکن یکی از همکلاسی‌های دبیرستانم را دیدم. البته فراتر از همکلاسی،میشد گفت دوست بود. بخاطر پیوند هرچند کمرنگش با شعر و کتاب، بعضی روزها شعرهایی که میخواندیم را برای هم میفرستادیم.کل خاطرات دبیرستان را از مجازی بودن کلاس دهم تا روزهای امتحان نهایی، کنکور و مدرسه مرور کردیم.وقتی گفت: «برای آزمون خیلی استرس داشتم ولی الان تو رو دیدم دیگه خوبم.» خیلی زیاد ذوق کردم و بقول یک نفر: "لبخندی شدم". توی مدرسه دوستی‌های زیادی را تجربه کرده بودم اما رفاقت عمیق نه.اما امروز، یک ساعت کنار "پ" بودن حالم را عوض کرد.توی راهروی ساکت آموزشگاه فقط صدای تند تند حرف‌زدن ما بود، آنقدر که وسطش گفتم: «اینا چقد ساکتن همش ما داریم حرف می‌زنیم.» شاید حرکت ضایعی بود، اما بخاطر آن حال خوب بعدش، ارزشش را داشت. و "پ" هم گفت: « آخه اونا رفیقشونو یهو ندیدن وسط کلاس رانندگی.» فکر کردم برای آن بخشی از مدرسه که با "پ" ویکی دیگر از بچه‌ها می‌گذشت دلم تنگ شده است. هنوز هم معتقدم مدرسه و کنکور نداشتن مساوی با خوشبختی محض است. اما بخش‌هایی که میشد خوش گذراند،از آن پنجرهٔ طبقه دو مدرسه به بآران نگاه کرد،زنگ‌های ادبیات و شنیدن این جمله از معلممان که: «اینا محتواشون معرفتیه ذهنتون سمت جاهای دیگه نره.» و معلم‌های خوبی که داشتیم را باید فاکتور بگیرم. "پ" از خودش گفت، از اینکه یزد فقط شب‌هایش خوب است، از همکلاسی استرسی دانشگاهش و از تعطیلات شرایط جنگی(!). من هم از احیا گفتم، از مسیر نویسندگی،کنکور و کتاب.و آن وسط یک تلاش کوچک برای اینکه ترغیبش کنم بینهایت ثبت نام کند.[راستی بین شما متولد هشتاد تا نودی هست که با بینهایت آشنا نشده نباشه هنوز عایا؟] خلاصه گفتم، گفت، ذوق کردم، ذوق کرد و بعد هم گفتم: «حتماقبول میشی نگرانش نباششش.» و رفت. من هم ماندم در انتظار شروع کلاسم.هنوز یک بخش از دلیل حال خوب امروزم مانده بود. دیدن مربی و هماهنگ کردن ساعات کلاس عملی رانندگی (بخش هیجان انگیز ماجرا ^^). در مورد کنکورم پرسید.در واقع فقط پرسید چطور بود.از رشتهٔ موردعلاقه‌ام گفتم و گفت: «مطمئن‌ام، یعنی صد درصد قبول میشی...»، جوری گفت که انگار مطمئن بود و واقعا میشد،عمیق و پر از اُمید؛ مواجه شدن با این حجم از امیدواری،بزرگ ترین رزق امروز بود، حتی اگر آن رشته جز مسیر زندگیم نباشد :) فکر کردم چقدر از آدم‌ها آنقدر امیدوارند و بلدند به بقیه هم این اُمید را بدهند؟ بین حجم زیادی از امواج ناامیدی آدم‌ها ، این امیدواری قشنگ‌ترین ویژگی بود که یک نفر میتوانست داشته باشد.در همان حین یک نفر دیگر داشت از این می‌گفت که: «بیشتر ثبت نام کلاس رانندگی مربوط به دختراست.» با دوستش احتمالا میخواستند از جهت اعتراض (!) حرف بزنند که آقایِ م، مربی، حرفشان را قطع کرد: «دخترا مثل فرشته‌هان و برکت هر خونه.» اکلیلی شدن،ذوق کردن وپرواز پروانه‌ها به نهایت خودشان رسیدند، عمیقا خوشحال بودم. نه فقط بخاطر مرور خاطرات با دوستم و امیدواری مربی نسبت به نتیجهٔ کنکور، نه. بخاطر آدم‌هایی که همچین نگاه‌هایی به زندگی داشتند. فکر کردم جذاب ترین ویژگی آدم‌ها نگاه متفاوت و اخلاق‌شان است.چیزی که امروز بیشتر از همه به چشمم آمده بود و بیشتر از همیشه به این پی بردم که آدم‌های اطرافمان هرجوری که باشند توی حال خوب یا بدمان مؤثرند. فکر نمی‌کردم دوساعتی که قراربود معطل شوم، انقدر برایم پر از برکت و حالِ خوب بشود؛ می‌بینید؟ حتی برنامه‌های جزئی خدا هم از برنامه های خودمان خیلی لذت بخش و دوست داشتنی تر است :) از امروز که گره خورد به اُمید، پ و مربی هشتمِ مردادِ 1404، به نشانه باز ترررین شکل ممکن :))))