امتحانات پنجشبه تموم شدن و ما شنبه مدرسه رفتیم. از جمعه هفته قبل نه قبلترش هم ما کارگر داریم. دوازده از مدرسه میام نمیتونم بخوابم چون بابام ساعت دو میاد و ناهار میخواد بعد اون هم نمیتونم بخوابم چون سه و نیم کارگرا ناهار میخوان و باید براشون گرم کنم بعدشم باید ظرفارو بشورم تا بخوام بخوابم چهار و نیم شده باید ناهار مامانمو گرم کنم چون خسته میاد. ناهار مامانمو میزارم، ظرفاشو جنع میکنم، چایی دم میکنم، دراز میکنم. تا چشمامو میبینم صدای «الله اکبر» اذون از مسجد نزدیک خونمون میاد. نماز میخونم میخوام یکم بخوابم یادم میوفته فلان کارو دارم و انجام میدم تا انجام میدم، یادم میوفته من گشنمه و ناهار هم نخوردم. ناهار (درواقع شام) رو میخورم بعد یادم میوفته؛
عه فردا چهارشنبهس و امتحان کلاسی جامعه دارم.
بخوام بلند شم مهمون میاد. حالا میوه بزار، چایی بزار، قهوه درست کن.
امروز کاشیکاری رو تموم کردن بعد منم بعد رفتنشون اتاق خودمون رو تمیز کردم و موکت رو پهن کردم؛ کتابامو برمیدارم و میام پایین، اتاقمون که بخونم.
میخوام شروع کنم امّا خیلی سرد نیست؟ حس میکنم پاهام یخ زدن و سرما با خونم قاطی شده و داره توی رگای سرم جریان پیدا میکنم. خستم.🌴
حقیقتش امروز شروع خوبی داشت بهخاطر آسمون قشنگ و کت نازم [که حس کردم امروز بیشتر از بقیه روزا بهم میاد] اما حقیقتش روز خسته کننده و زجر آوریِ. خستگی این مدت انگار بایگانی شده بود برای امروز، اصلا انگار غروب جمعهس. تا اینجا که جالب نبود امیدوارم دو و نیم ساعت مونده یکم بهتر بگذره.🫐🌟🐈⬛️
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیانصافیه فقط نواقص رضاخان رو بگیم. مرحوم تواناییهای زیادی داشته!
ابراهیم
@farsitweets
گویا آفتاب هم از صدای بلند مشاجرمان هراسان بود، از این رو پس از سکوتی که در فضای بین ما حاکم شده، آفتاب شهامت به خرج داد و آرام آرام خود رو از پشت ابر بیرون آورد، تاریکی نشسته بر خانه رو کنار زد و بر فرش زیر پنجره نشست؛ یعنی او هم منتظر است سرانجام این نزاع را بداند؟
درحالی که هردو سنگینی و خستگیمان را به کابینت آشپزخانه انداخته بودیم، درمیانمان نفسهایی رد و بدل میشد و نه حرفا! از قبل میدانستم که امروز برای او روز مهمی است و دوست میداشتم که شب را خوب استراحت کند و برای امروز آماده شود امّا..
من نمیخواستم بحث ایتقدر بالا بگیرد اما گویا دل او هم کم پُر نبود ولی منتظر من بود. درحالی که خودم را سوی سماور برای پر کردن آن، سوق میدهم، میگویم: «صبحونه چی میخوری درست کنم؟»
با صدای گرفته، که نشان از سکوت طولانی او بود، گوید: «املت با رب گوجه»
برای ادامه دادن مکالمه، با لحن ملایمتر میگویم: «فکر کنم اگه دوش بگیری بهتره»
سرش را تکان میدهد و درحالی که میخواهد از آشپزخانه خارج شود، میگویم: «پس... تا تو دوش بگیری صبحونه و لباسات آمادهن... عزیزم!»
به سویم باز میگردد. درحالی که آثار خستگی و در تهچهره او هویدا بود اما با لبخند سرش را تکان میدهد و آرا و زیر لب میگوید «مرسی کوچولو»
#تصوراتم
#امضاء
آنقدر نگذاشتی ببوسمت که بوسه را هم ممنوع کردند.
حالا نفسهامان هم به شماره افتاده، مثل عشق سالهای وبا.. لعنت به تو، لعنت به من، لعنت به همهی ما.. بهخاطر همهی بوسههایی که از هم دریغ کردیم!
اگر زنده ماندی از طرف من به تمام مردم دنیا بگو تا میتوانید همدیگر را ببوسید. نسل ما همه مردند در عصر یخبندان. عصری که بوسیدن، حکم جام شوکران را داشت و چکاندن ماشه در دهان خویش ...
به همهی دنیا بگو ما را نامهربانیها کشت؛
نه جنگهای صلیبی و طاعون و سل...
-گابریل گارسیا مارکز🐈
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
اتحادیه اروپا سپاه را سازمان تروریستی اعلام میکند برای پیوست حقوقی اقدام نظامی؟سازمان تروریستی ارتش جنایتکار بریتانیاست که ۴ میلیون هندی را در بنگال قتلعام کرد. سازمان تروریستی ارتش وحوش فرانسوی است که یک و نیم میلیوننفر را در الجزایر از طریق بمباران روستاها و شکنجه کشت و دختران خردسال الجزایری را به حجله سربازان فرانسوی فرستاد. سازمان تروریستی، ارتش خونریز آلمان است که جان صدهزارنفر را در نامیبیا در اردوگاههای کار اجباری و آزمایشهای انسانی گرفت و بر جنازههاشان رقصید و با جمجمههاشان فوتبال بازی کرد. تروریست شما حرامزادهها هستید که در پاریس و لندن و بروکسل باغوحشهای انسانی تاسیس کردید و مردم آفریقا را در قفس به نمایش گذاشتید و کودکان آفریقایی را بهعنوان حیوان خانگی به خانوادههای ثروتمند واگذار کردید. شما که اموال و منابع و نفت کشورها را غارت کردید و با میلیونها انسان، تجارت برده به راهانداختید. ما تروریست نیستیم حراملقمهها. تروریست شما جانیان خونخوارید که در نقش خودتان فرورفتهاید و باورتان شده که متمدناید.
«مهدی مولایی»