ساعت نه بیدار شدم. مسواک زدم. یه لیوان چایی خوردم. ناهار درست کردم. شعرمو کامل کردم. الانم میخوام آب رو برای برنج بزارم بجوش تا بجوشه هم میخوام چند صفحهای درس بخونم، امّا راستش حال بلند شدن ندارم؛ یک ساعته زیر پنجره، زیر نور آفتاب دراز کشیدم و به تمام قسمت های خونه نگاه میکنم، انگار تاحالا ندیدمشون! مبلهای خاکی، آینهٔ بزرگ، گچکاریها، ترکیب چوپ کابینت با سفیدی یخچال، سماور درحال جوشیدن، قوری چایی و ...
حس میکنم شاهکار خلق کردم🤣🤣
جدی بهعنوان کسی که تاحالا تو عمرش از این چیزا درست نکرده و واقعا خوب درش آوردم. به خواهرم افتخار میکنم بخاطر داشتن من. وای اینقدر سر شعر اعصابم خورد شددددد هی یه کلمه مینویسم میگه بیا پایین تر یا بیا بالاتر، آخر سر هم که نوشتم بهم میگه دوسش ندارم😭 خیلی دلم شکست.
ساعت هشت صبح خوابیدم و ساعت یازده و نیم بیدار شدم. بچهها بیدار شده بودن و بابام سرکار رفته بود. دست و صورتمو شستم و سوسیسهایی که بابام آورده بود رو خورد کردم، بعد خوردن کردن پیازا رو شروع کردم، اینجا نم نم شروع شد و من رفتم توی حیاط و تماسی که داشتم رو جواب دادم. واقعا عاشق اون ایستادن زیر نم نم بارونام💓💓💓 بعد تماس برگشتم آشپزخونه و درست کردن بندری. الان بندری آماده شده و منتظر بابام هستم، تا بیاد هم دارم چایی رو دم میکنم.
شاید دیگه وقت پذیرشش رسیده؛ آلاء تو هیچکی رو کنار خودت نداری لطفا به داد خودت برس. منتظر کی هستی؟ اون؟ دوستات؟ خانوادهت؟ مگه اونا بهت اهمیت میدن؟
اشکال نداره عزیزم. یکم درد داره امّا این کاکتوس حقیقت رو بغل کن که چارهای نیست. چیزی تا انتهای شب نمونده، لطفاً دووم بیار تا همه بخوابن و تو بتونی خوب گریه کنی، عینی
*