ساعت هشت صبح خوابیدم و ساعت یازده و نیم بیدار شدم. بچهها بیدار شده بودن و بابام سرکار رفته بود. دست و صورتمو شستم و سوسیسهایی که بابام آورده بود رو خورد کردم، بعد خوردن کردن پیازا رو شروع کردم، اینجا نم نم شروع شد و من رفتم توی حیاط و تماسی که داشتم رو جواب دادم. واقعا عاشق اون ایستادن زیر نم نم بارونام💓💓💓 بعد تماس برگشتم آشپزخونه و درست کردن بندری. الان بندری آماده شده و منتظر بابام هستم، تا بیاد هم دارم چایی رو دم میکنم.
شاید دیگه وقت پذیرشش رسیده؛ آلاء تو هیچکی رو کنار خودت نداری لطفا به داد خودت برس. منتظر کی هستی؟ اون؟ دوستات؟ خانوادهت؟ مگه اونا بهت اهمیت میدن؟
اشکال نداره عزیزم. یکم درد داره امّا این کاکتوس حقیقت رو بغل کن که چارهای نیست. چیزی تا انتهای شب نمونده، لطفاً دووم بیار تا همه بخوابن و تو بتونی خوب گریه کنی، عینی
*
وارد برههای از زندگی شدم که؛
قابلمه و تابه موردعلاقه دارم. موسیقی موردعلاقهم پادکستهای علمی هستش. از ظرف شستن متنفر نیستم و دوسش دارم. ترجیحم جمع خانوادگیه تا دوستانه. فضای مجازی اصلا برام جذاب نیست و برام به عنوان وقت تلف کننده، عنوان میشه. ترجیحم گشتن با آدم کتابخونه تا اکسپلورگرد. جذب آدمهای خوشپوش با پوشش ادب میشم تا آدمهای خوشتیپ با زبون کنترل نشده.
ظهر برای ناهار با فامیل بابام، از قبیل سه تا از عمههام و تمام بچهها و نوه هاشون و خونه دوتا از عموهام، باز با بچههاشون و نوههاشون. تا ساعت چهار و نیم اونجا بودیم و خداروشکر خوب بود. وای برای اولین بار یَک شنلطوری پوشیدم و ترکیبش کردم، اینقدر خوشگل بود که نگو😭
خلاصه بعد که برگشتیم خونه من مستقیم رفتم حموم و شروع کردم به آماده شدن برای رفتم به تولد سارا که یکی از هم کلاسیام و دوست تقریبا نزدیکمه. بعد لباس پوشیدن بابا منو چندجا برد که چیزی که میخوام رو بخرم براش - منظورم کادوئه - بعد هم منو رسوند توووولد.
شروع اصلی تولد هفت و نیم بود. اولش کلییی رقصیدیم و عکس گرفتیم. بعد از عکسایی که گرفتیم رفتیم باز یکم رقصیدیم و بعد کیک و وسایل رو چیدیم رو زمین و شروع کردیم به همزمان خوردن و صحبت کردن درمورد موضوعات مختلف. تا حدود نه و نیم حرف زدیم و اینا ولی بعدش من برگشتم خونه چونکه مامانم خونه نبود - رفته سفر - و بچهها فردا هم مدرسه دارن و هم یکم تکلیف که باید انجامشون میدادن، از طرفی لباسای بچهها و بابام رو اتو نکرده بودم و هیچ ایدهای برای ناهار فردا نداشتم - تا الان ندارم 🤡-
بعد برگشتن فقط لباسامو عوض کردم و خونه تکونی رو شروع کردم. اتاق رو جارو کردم و چون گشنشون بود براشون گوجه سرخ کردم. فردا قرار بارون بباره و من دوست ندارم وقتی بارون بباره حیاط کثیف باشی -واقعا نمیدونم چرا- تا غذاشون بخورن لباساشونو گذاشتم توی ماشی لباس شویی و رفتم برای شستن حیاط.
بعد شستن حیاط، رفتم آب بخورم تازه یادم امد که من نا موهامو باز کردم نه آرایشمو پاک. بعداز شستن صورتم و مسواک زدن، موهامو شونه کردم و بافتم و لباسامو عوض کردم. کتابا و تکالیفشونو چک کردم و رفتم خوابوندمشون.
حسین -داداش کوچیکم- یکم بیقراری میکرد بخاطر همین براش داستان گفتم و باهاشون حرف زدم تا بخوابه.
الانم با کلی خستگی دراز کشیدم و نمیدونم من واقعا دوسش دارم یا ادا درمیارم.