با هر رفیق و خنده، جهان را قدم زدی
جز کوچههای خلوتِ دلم، راه نداری
گفتی سرت شلوغ و دلت خسته از همهست
من هم مگر چه بودم؟ مگر باری نداری؟
بساط قلیان که شود گرم، پایهای
تا صبح پایِ دود و زغال و شراری
آنوقت من که سوختم آرام و بیصدا
حتی برای غمام وقت نداری؟
دود که حلقهحلقه به سقف اتاق رفت
دیدی چطور شکلِ نبودت درآوری؟
من حرف میزدم، تو فقط پک زدی و گفتی
«حساس میشوی»... چه جوابِ تکراری
سهمِ من از تو چیست؟ تماشایِ خندهات
وقتی کنارِ دیگری از ته میخندی؟
خسته شدم از اینهمه تحقیرِ بیصدا
از اینکه ساده رد شوی و سر نخواری
امشب نه اشک میچکد و نه گلایهایست
خودم جمع میکنم دلِ خود را، لیاقت نداری
میروم... همانطور که دود ز لبَت راندی
بیرد، بیصدا.. تو بمان با نبودی و غباری
فردا اگر نبودنم آتش به جانت زد
به یاد بیار، سوختم و تو خبر داشتی.
#امضاء
دکتر: بیحس شدی؟ من: نمیدونم چطوری بفهمم؟ دکتر: یعنی حس نمیکنید بیحسید؟ من: مگه بیحسی نزدید که بیحس شم؟ چطوری حس کنم