- عشق به منزلِ خدا؛ برداشتی از فراز پایانیِ خطبهی اول نهجالبلاغه با موضوع «اسرار حج»☁️
کعبه، معبدی است که خداوند آن را قبلهی جهانیان قرار داده است. این بنای مقدس، در هر دم و بازدم مسلمانان، جهتگیری ایمان و مرکزیت وحدت است. چنانکه امیرالمؤمنین (ع) میفرمایند: «یَرِدُونَهُ وُرُودَ الْأَنْعَامِ الْإِضَّاءِ»؛ زائران همچون گوسفندان تشنهای که به چشمهای زلال سرازیر میشوند، و همچون کبوترانی که از طوفان پناه میجویند، به سوی این آشیانهی الهی روانه میگردند. آنانی که حقیقت حج را درک کردهاند، جان و دل خویش را با آب حیاتبخش معنویت میشویند و از هیاهوی دنیوی و وسوسههای شیطان به پناهگاه امن کعبه پناهنده میشوند. آنها با لبیکهای عاشقانه و حرکات پروازمانند در مسیر صفا و مروه، گردایهی نور خانهی خدا میگردند.
اما فراتر از معماری کعبه، حضور در صفهای حج، مقامی است که خداوند به برگزیدگانش عطا فرموده است. قرآن کریم در تفسیر این انتخاب الهی میفرماید: «وَ اخْتَارَ مِنْ خَلْقِهِ سَمَّاعًا أَجَابُوا إِلَى دَعْوَتِهِ وَ صَدَّقُوا كَلِمَتَهُ»؛ او از میان خلق، گوشهای شنوایی را برگزید که دعوت پروردگارشان را شنیدند، اجابت کردند و سخن حق را تصدیق نمودند.
این دعوت، ریشه در عهدی کهن و نورانی داشت؛ عهدی که پس از تکمیل بنای کعبه توسط ابراهیم و اسماعیل (ع) بسته شد. زمانی که خداوند به ابراهیم دستور داد مردم را به حج فراخواند، آن حضرت گفت: «ای خدایا، صدای من به گوش همه نمیرسد.» خداوند پاسخ داد: «تو فریاد زن و من میرسانم.» ابراهیم بر «مقام» برآمد؛ جایی که به آسمانها کشیده شده بود و گویی عرش به زمین نزدیکتر شده بود. او انگشت در گوش نهاد و با صدایی که کوهها را لرزاند و در کهکشانها پیچید، رو به مشرق و مغرب فریاد زد: «ای مردم! حج بر شما واجب شد، دعوت پروردگارتان را اجابت کنید.»
آن دم، صدای او از پشت دریاهای هفتگانه و از شرق تا غرب زمین شنیده شد؛ حتی کسانی که هنوز به دنیا نیامده بودند و در پشت رحم مادران بودند، پاسخ دادند: «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ». این آغاز سفری بود که از دل تاریخ میجوشید و تا ابدیت ادامه داشت؛ سفری که در آن، هر قدم، عشقی بود به منزلِ خدا و هر نفس، گواهی بر پیوند نور با نور.
#امضاء
- سِدنا
آخرین پارت. بعدش لالا.
قرار بود بخوابم ولی بابام زنگ زد گفت ما خونه فلانیایم (همینکه چند شب پیش رفتم باهاشون بیرون)، میای؟ گفتم من نه ولی الهه (خواهرم) میاد. بابام گفت خو ساعت دوازده و نیمه نذار تنها بیاد. و اینطوری شد که منم پوشیدم و پیاده امدیم. هوا محشره بود😩 نسیم میومد، نخلا آروم با نسیم به حرکت درمیاُمدن و بالا سرم ماه داشت شبهای آخر تکاملشو میگذروند. آه، چه لحظات احساسی بودن. اونجا که رسیدیم داشتن بستنی و فالوده میخوردن (جاتون بسی خالی) بعد برای ما هم گذاشتن. تصمیم داشتن ویلا بگیرن یکی دو روزه، پاشیم بریم دزفول امّا خب به دلایلی کاملا منتفی شد تا یه هفته دیگه، هفته دیگه هم نمیشه چون رحلت امام خمینی و غدیر و پونزده خرداده و خلاصه همه درگیری، تازشم ما جمعه این هفته مهمون داریم و نمیشد..
اونجا زیاد نموندیم. و حدود ساعت دو ما دیگه برگشتیم (یه ساعت اونجا بودم بعد میگم زیاد نموندیم). هعی. بعدهم رفتیم بنزین زدیم، یکمی دور زدیم و برگشتیم خونه. من امروز نه ناهار خورده بود و نه شام و وقای رسیدم خونه گشنگی شروع کرد به سمتم تاختن و شکستم داد. دلم خیلی چیز شیرین میخواست امّا هم نداشتیم و هم شب بود، یعنی داشتیم هم نمیخوردم. یه لقمه دایی علی طورِ (شوهرخالهم که هر لقمهشو با یک قرص نون میگیره) گرفتم و یه لیوان آبجوش به جای چایی چون شبِ خوردم و آخیشش. دیگه رفتم صورتمو شستم، مسواکمو زدم و الان میرم بخوابم. وای امروز بعداز مدتها تونستم بالاخره با کیفیت و کمیت عالی درس بخون نبنینینن باید برای خودم یه جایزه بگیرم. ولی فعلا باید پس انداز کنم پس بوس به خود، به عنوان جایزه. شب بخیر-🌴🐇🌀
نمیدونم داستان چیه اما از وقتی گفتن امتحانات نهایی کی برگزار میشن، خواب یه جور دیگه میچسبه🐸